http://netlog.com/tourajnakhodaTOURAJ ATEFATEFTOURAJtourajnakhodahttp://en.netlogstatic.com/p/tt/025/827/25827337.jpgIran, Islamic Republic ofTehran
tourajnakhoda
male - 43 years, Tehran, Iran, Islamic Republic of
ناخدا گو یدم و ر ه به در یا ز د م و در این در یای پر حاد ثه به دنبال در د انه عشق چو ن حافظ می گر دم
عشق در دانه و من غواص و در یا میکده
سر فر و بر د م آنجا تا کجا سر بر کنم
حال با تو است آشنا بیا ئی و غر ق گشته آن شوی
آشنایان ر ه در بحر عشق
غر ق گشتند و نگشتند آلو ده به آب
Guestbook 186 Sort comments:
pars parsa (4 days ago at 07:23)
سر زمين من!
اينجا ايران است،سرزمين من،با وسعتي به پهناي زمان و قدمتي به اندازه ي تاريخ.
اين سرزمين من است، با آفتابي كه هر روز،ازپشت كوههاي بلند، برآمده، تمامي آسمانش را درمينوردد و
سرانجام، در افق درياي نيلگون،غروبي زيبا را نقش ميزند .
اين سرزمين من است، با قلل سر بفلك كشيده كه ياد آور مردماني بلند قامت و استاده است.
اين سرزمين من است، با دشتهاي بيكران و كوههاي بلندش، كه نشان از غرورماندگار دارد.
اين سرزمين من است، با چشمه ها و رودهاي خروشان، كه از اعماق زمين مي جوشد و بر پهن دشت آن
مي خروشد.
اين سرزمين من است، با بهاراني افسونگرو زيباييهاي دلفريب، كه چشمهايي هماره بسوي آن است.
اين سرزمين من است، با مردماني كه حماسه هاي جاودانه شان، قرنهاست در سينه هاي تپنده ضبط است.
اين سرزمين من است، كه هر صبح با طلوعي، دوباره و دوباره بر مي خيزد تا نشاني از مانايي داشته باشد.
اين سرزمين من است، با قامتي استوار كه عليرغم زخمهاي ريشه دار،همچنان چون نگيني مي درخشد.
اين سرزمين من است، كه تاريخ در آن تكرار مي شود تا بدانند كه مشعلي هميشه فروزان، بر فراز آن روشن است.
واين سرزمين من است، با همه ي آمال، كه عليرغم تلاطمات و طوفان هاي ناخواسته، همچنان نگاه
نگرانش،اما بسوي آينده اي روشن است.
آري،اينجا ايران است،سرزمين من!
http://parsmehr84.blogfa.com/
pars parsa (Sunday, 22 November 2009 at 08:50)
فاصله ي اومدن و رفتن
بهار كه مياد اونا هم دوباره پيداشون ميشه.انگاري از آدما هم زودتر بوش رو حس ميكنن.دسته دسته،
ميان و تو روزهاي آفتابي دم صبحي، چرخي ميزنن رو حياط و پشت بوم خونه ها و ميشينن يه گوشه اي
از سقف ايون رو براي خودشون نشونه ميكنن و اونوقت تموم روز كارشون اينه كه هي برن كاه و گل
جمع كنن و بيارن با آب دهنشون بخيسونن و دورهم بچبونن و بشه يه لونه ي زيبا كه تا آخر تابستون كه
نه، اگه بزارن شايد تا سالها دووم بياره و هيچيش نشه.چقدر هم سخت و جدي تموم روز رو تا غروبش
چند و چندين بار اونم بي وقفه پرواز ميكنن ودل به كار ميدن تا اين گوشه از ايون مال خودشن بشه.يعني
جايي داشته باشن مال خود خودشون و شبا بتونن برن توش وبا خيال راحت، يه جفت نوكشون رو بزارن
لاي پر و بال هم و تا صبح ،آروم تو گوش هم جيك و جيك كنن وآخرش هم بگيرن بخوابن تا صبح كه
دوباره يه روز ديگه شروع ميشه.چن روز بعد هم ميبيني كه فقط يكيشون هي پر ميزنه و از لونه دور
ميشه و زودي برميگرده و و وقتي هم برميگرده يه چيزي لاي نوكش هست. معلوم ميشه كه چن تا تخم
گذاشتن و اون يكي كه قراره مادر باشه نشسته روشون كه هم شرايط رو آماده كنه واسه جوجه شدن
تخمها و هم نكنه كه گزندي بهشون برسه تا چن وقت ديگه، كه از اونا چند تا جوجه ي كوچولوي زيبا
دربياد و اون يكي هم كه لابد پدره، همه اش تو اين مدت كارش اينه كه وظيفه ي مرد بودن رو درست بجا
بياره.اينه كه براي پيدا كردن قوت لايموت از صبح تا شب هي پر ميزنه و هي ميره و دلنگرون، برميگرده
لونه اش.تا بالاخره چند وقت ديگه سر ميرسه و بچه ها از تخم در ميان. يكي،دوتا و يا چند تا.اما از بس
كه جيك جيك ميكنن فكر ميكني يه دوجين بايد باشن.از اون پس، هم مادر و هم پدر وظيفه ي پيدا كردن
غذارو بعهده دارن و مشتركا در حال رفت و آمدن.تا چند وقت بعد كه بچه ها هم تا حدودي بزرگ ميشن و
پر در ميارن و بالاخره جرات پرواز پيدا ميكنن.راستي نميدونم اونا وقتي براي اولين بار پر ميزنن واقعا
چه حسي دارن؟ اما پرواز رو كه ياد ميگيرن، يه روز صبح، انگار كه از قفس رها شده باشن، پاشون رو
ميزارن لبه ي لونه و در حاليكه هنوز مرددن كه بتونن برن يا نه، بالشون رو باز ميكنن و پرواز ميكنن تو
آسمون خدا و دور دورتر ميشن،تا جايي كه ديگه نه پدري ميشناسن و نه مادري.انگاري هميشه همينقدي
بودن و ميتونستن بپرن و برن اون بالا بالاها و از اون بالا، همه چي رو كوچيك ببينن و اونوقت فكر كنن
كه ميتونن به هر جايي برن و هر كاري هم كه بخوان بكنن.بچه ها كه بزرگ ميشن و پرواز ميكنن و
ميرن، با اونا بهار هم تموم ميشه و تابستون هم و پاييز كه مياد، باز انگاري بوي خزون رو زودتراز
ديگرون حس ميكنن.يعني كه وقته رفتنه.حالا اونا يه جفت بيشتر نيستن.درست مثل موقعي كه اومده
بودن.بفكر رفتن مي افتن.خيلي آروم و بيصدا.طوري كه هيچكي رفتن شون رو حس نكنه.يه روز صبح كه
بلند ميشي، ميبيني ديگه اثري ازاونا نيست.انگاري هيچوقت نبودن.انگاري اون لونه ي گوشه ي ايون
هميشه بوده و هميشه هم خالي بوده.اونا يه روز صبح زود و يا يه غروب كه هوا رو به تاريكي ميره و يا
يه روز ابري كه آسمون دلش گرفته و اجازه نميده آفتاب در بياد،انگاري قهر كرده باشن و يا فكر كنن كه
ديگه جاي اونا نيست كه بمونن،آروم و بيصدا، لونه ي قشنگ شون رو ميزارن و ميرن. ميرن و هيچ رد
پايي هم بجا نميزارن.با يه حسي غريب پرواز ميكنن و هي دور و دورتر ميشن تو آسمون و وقتي با
نگاهت دنبالشون ميكني، ميبيني شدن اندازه ي يه نقطه و بعدش همون نقطه هم محو ميشه تو همه ي
فضاي به اون بزرگي كه اسمش دنياست.راستي هيچ فكر كردي اونا موقع رفتن چه حالي دارن؟چلچله
هارو ميگم!
http://www.parsmehr84.blogfa.com/
pars parsa (Wednesday, 18 November 2009 at 06:16)
ميشه فكر كنيم؟!
چن وقيته كه گرفتار روزمرگي شدم.اداره،خونه،غذا،خواب و چاشني اين مختصر هم، چن تا
تلفن،چند تا سند،چند تا احوالپرسي،چن دقيقه رانندگي،چن دقيقه تماشاي تلويزيون و همين و
همين!اين شده برنامه ي همه ي ساعات شبانه روز عمر من كه ثانيه ها و دقيقه ها و ساعتهاش،
بسرعت برق و باد مياد و ميره و اين چرخ كجمدار،با چنان سرعتي ميچرخه كه حتي گذشت
هفته ها و ماهها هم حس نميشه.
راستي،چه تعداد از مردم ما جز اين،برنامه ي ديگه اي براي زندگيشون دارن؟يعني تعبير و
يا هدف ديگه اي و سعي هم ميكنن در لابلاي روزمرگي و روز_مرگي همه ي ساعات
تلف شده،بهش فكركرده واونا رو هم عملي كنن؟ آيا جز همونهايي كه بخش دائمي زندگي
همه ي ماهاست،كساني هم هستن كه فكر كنن اولويتها و ارزشهاي ديگه اي هم هست كه
بايد بدنبالش رفت و براي بدست آوردن اونا تلاش كرد و شايدم جنگيد؟
حالا چه ارزشهايي وجود داره كه جاش تو زندگي همه ي ماها واقعا خاليه؟
ميشه براي فقط چن دقيقه ، بدور از تموم روزمرگيها،بشينيم و بخودمون بيايم و فكر كنيم؟!
http://www.parsmehr84.blogfa.com/
durna (Monday, 16 November 2009 at 21:41)
- tourajnakhoda:
با آرزوي بهترين ها در ميلادتان
سلام
چه خوب شد تولدم شد
خیلی خوشحال شدم که دوستان را ملاقات کردم
ممنون عزیز
لطف کردید
کوتاهی مرا در پاسخ سریع ببخشید
شاد باشید
گيتا (Thursday, 12 November 2009 at 03:27)
- tourajnakhoda:
با آرزوي بهترين ها در ميلادتانمرسي ممنون از تبريكتان
tarane baran (Wednesday, 11 November 2009 at 00:01)
ma hamishe
sedahaye boland ra mishenavim,
porrangha ra mibinim,
sakhtha ra mikhahim....
ghafel az inke
khoonha aram miayand,
birang mimanand
va asan miravand..........
bita 116 (Saturday, 7 November 2009 at 06:33)
salam az motlea mootone zibaton lezat bordam va baraton arezuye movafaghiyat ryz afzun mikonam
Mohammad Sanatgaran (Wednesday, 4 November 2009 at 02:52)
سلام
دعوت ميكنم صفحه من رو ببينيد . دريافت نظر يا پيشنهاد شما باعث خوشحاليست .پيشاپيش از اينكه ما رو راهنمايي ميكنيد سپاسگزار شما هستيم
Qm@r$ FoRoUz@n (Friday, 30 October 2009 at 09:55)
BE KHATERE HAMEYE DRSHAE KE BE MANAMOKHTI MOCHAKERAM OSTAD
Shery (Sunday, 18 October 2009 at 21:09)
آیا ما عاشق هم میشویم
یا عاشق جوانی هم میشویم؟
*
مثل گنجشک نیمه جانی
که با چشمهای لرزان
به صیاد خود نگاه میکند
و این صیاد کودکی بیش نیست
من از سالخوردگیهای خویش میترسم
آیا من سالخورده
شکار نوجوانی خویش خواهم بود
تو که امروز در امتداد غرور جوانی من
اسیر چشمهای منی
فردا که رنگ موها و لباسهای من عوض میشوند
به چند نگاه سیر و ناسیر آیا
حاضری مرا تازه کنی
*
آه پیش از آنکه سالخورده شوم
مثل پروانه ها ای کاش
من هم بمیرم
Write a message: