tourajnakhoda
male - 43 years, Tehran, Iran, Islamic Republic of
Blog / اين شهر شلوغ
Tuesday, 3 November 2009 at 22:52
دخترم به جعبه جادوئي خيره شده است و جوانكي مشغول دعا كردن در برنامه كودك و نوجوان است او مي گويد
- بچه ها خيلي از آدمها در همين شهر ما هستند كه شب را در كارتون مي خوابند پس ما بايد خدا را شكر كنيم كه زندگي خوبي داريم و...
دختركم هيچ عكس العملي نشان نمي دهد اما من نمي توانم در مقابل اين هجمه فرهنگي كه نام برنامه كودك و نوجوان از سيما را گرفته تحمل بياورم و مي گويم
- اين ديگر چه دعائي است ؟
دخترك كنجكاوم رو به من مي كند و مي پرسد
- دعاي بد كرد باباجون ؟
و من مي گويم
- البته دخترم اين چه دعائي كه خدا را شكر كه من مثل آن ديگران بد بخت نيستم ؟
دخترم كمي متعجب مي گويد
- پس چه بايد بگويد ؟
پاسخ مي دهم
- يك دعا خوب رنگ خود خواهي ندارد او بايد دعا كند كه خدايا كاري كن كه هيچ انساني در اين روزهاي سرد در زير اين باران سخت بي خانمان و تنها نباشد و او هم بتواند مثل همه آدمهاي دنيا از يك خانه گرم همراه با خانواده مهر بان لذت ببرد
ديگر به تلويزيون نگاه نمي كنم حرفهاي پسرك همان حرفهاي تكراري و بي معني است و من نگاهي به حجم اشعار و مقاله ها و تحليلهائي مي كنم كه در روزنامه در مورد بهنود شجاعي جواني كه بعلت نزاع خياباني در 21 سالگي اعدام شد و يا زني بي پناه كه در هفته گذشته بعلت قتل فرزندش بخاطر فقر به دار آويخته شد مي افكنم و مي پرسم
آخر چرا هميشه خيلي زود دير مي شود ؟چرا تا زماني كه مي توان كاري كرد هيچ انجام نمي دهيم ؟آِيا علت همان طرز فكري نيست كه آن گوينده جوان برنامه كودك مي گويد " خدايا شكر كه بدبختي مال آن ديگري است" نيست ؟
به ياد قصه اي مي افتم
سالها پيش در تايلند قرار شد معبدي تخليه و به جاي ديگري منتقل شود و راهبان آن معبد مجسمه بوداي سفالي را با خود حمل مي كردند در ميان راه شكافي در روي مجسمه پيدا مي شود و يكي از راهبان نور چراغ قوه اي از داخل روزنه مي فرستد و متوجه درخشندگي مي شود و بعد مشغول شكستن سفالها شده و بعد مي بيند كه مجسمه بودا طلائي زير اين بوداي سفالي است و پس از تحقيق متوجه مي شوند در زمان حمله كشور برمه به تايلند عده اي از راهبان براي آن كه بتوانند اين مجسمه طلائي را حفظ كنند روي آن را با خاك رس پوشانده اند و بعد قتل عام شدند و از اين رو سالها كسي ندانست كه در زير اين مجسمه سفالي يك مجسمه طلائي است و گنج درون مجسمه سفالي سالها مخفي ماند..
براستي مشكل بيشتر ما چنين نيست ؟ چند نفر از ما از درون وجود انساني خود خبر داريم ؟ گوهر طلائي انسانيت و رحم و شفقت و عشق و همياري و اتحاد را چند نفر از ما زير سفالين ها غرور و قدرت و ثروت و زياده خواهي و " من " بزرگ خود مخفي كرده ايم ؟ جواب به اين سوال چندان سخت نيست بسياري از ما چنين هستيم براي ما درد و فقر و رنج و تنهائي و بيماري هم محله اي و همشهري و هم وطن و هم قاره اي و هم نوع ما درد او است و خدا را شكر مي كنيم كه چه خوب است كه ما اين درد را نداريم اما براستي اين نوع دعا همان دعاي سفالين نيست ؟ در هنگامي كه در تمامي آموزه هاي اين مسئله ثابت شده است كه درد من وجود ندارد و درد ما همواره هست پس چرا بي تفاوتيم ؟ در بيشتر آموزه هاي الهي قتل يك نفر به معناي قتل كل ابنا بشر است پس چرا بي تفاوتيم؟ بر سر در سازمان ملل گفته سعدي ما را نگاشته اند كه
بني آدم اعضاي يك ديگرند / كه در آفرينش ز يك گوهرند
چوعضوي به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار
توكه از محنت ديگري بي غمي / نشايد كه نامت نهند آدمي
پس چرا بايد در سيماي ما خدا را شكر كرد كه خوب است كه ما كارتون خواب نيستيم اما كسي نمي گويد چرا بايد كارتون خوابي باشد من بي توجهي كنم ؟ چرا بايد زني بهر فقر آنقدر مستاصل شود كه جگر گوشه خود را به قتل رسانده و به دار آويخته شود آنگاه پس از مرگش استادان دانشگاه نامه بنويسند و شاعران و روزنامه نگاران و بلاگ نويسان در مدحش بگويند در حاليكه امثال او هنوز هم در اين شهر سر گردانند براستي تا به كي اين گونه بي توجهيم ؟ نمي دانم چرا اما دوست دارم باز هم شعر بانوي عشق و ادبيات فروغ فرخزاد را زمزمه كنم و از قول او سبز دلي را پند دهم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد
مي دانم
مي دانم
براستي مي دانيم ؟
/ tourajatef@hotmail.com

Comments 5 Sort comments:
Only comments in English are currently displayed. Display all comments
azam hossienpour (Sunday, 8 November 2009 at 19:57)
به نظر من درروزگاركنوني همه دو دستي كلاه خود را نگه مي داريم ودستي براي كمك كردن به ديگران كمتر پيدا ميشود وزماني به فكر فرو ميرويم كه كار از كار گذشته و ديره
TOURAJ ATEF (Wednesday, 4 November 2009 at 01:48)
- parvaz7:
اره منم دستامو کاشتم ولی نه به این امید که به این زودیها سبز شه
مهم كاشتن دستها است مهر بان
TOURAJ ATEF (Wednesday, 4 November 2009 at 01:45)
- Mehraban135:
من، تو وما
رنج عدم مدیریت
را به دوش می کشیم
و
خواهیم کشید تورج
ممنون از تو
مهربان
رنج ها به گنج خواهيم رسيد
farzane b (Wednesday, 4 November 2009 at 01:17)
اره منم دستامو کاشتم ولی نه به این امید که به این زودیها سبز شه
Mehraban (Tuesday, 3 November 2009 at 23:57)
من، تو وما
رنج عدم مدیریت
را به دوش می کشیم
و
خواهیم کشید تورج
ممنون از تو
مهربان
Post a comment: