tourajnakhoda
male - 43 years, Tehran, Iran, Islamic Republic of
Blog / خلسه من
Wednesday, 28 October 2009 at 23:01
باران مي باريد گوئي اشكهاي آسمان خبر از پيام دوست مي داد نگاهي به گنبد كبود كه كبودي تر شده بود انداختم و گفتم
آري او مي آيد
و رويا در راه بود تا مرا از اندرون خسته دلم بيرون آورد و بگويد
آمدم تا تو پيش خود آئي
و آمد و درميان بازواني كه حسرت حلقه كردن آنها را بر گردن خود داشتم باز رويا ديدم و باور كردم كه مي توان همچنان رويا را ديد و با رويا خنديد و رويا را نوازش كرد و بوسه اي به رويا داد و...
از اندرون خسته دلم بي زار شدم زيرا مي ديدم كه چه شلاقي بر پيكر نحيف روحي نواخته ام كه سالها است زخمهايش التيام نيافته است روحي كه در گذر روز گار تنهائي ديد خيانت را چشيد و دروغ را بارها باور كرد و هجر را چون مهماني خوش نشين سالها در دريچه اي كه دل نام داشت ولي اكنون تنها شكسته بنائي ز خون و رگ و عضله است جاي داد و او آمد چون آبشاري كه از بلندترين قلعه هاي كوهي بر پيشاني تب كرده مسافريني مي ريزد كه آمده اند تا دمي در آغوش كوهي كه خود آغوشي ز آغوشهاي خدا است آرام گيرند
باران مي بارد و باد سردي در كوچه هاي شهر پر از اوهامم مي وزد سكوت چون آرزوئي شده است و من در ميان اندرون خسته و تاريكم مي گويم
او مي آيد
و در انتظار نشستم كه برساند ز دوست هواي دوست مي دانم مرحمي است بر پيكر تكه تكه شده من كه با توهم يخي شدنم خواسته ام خون گرم حسرت و غم و بي عشقي آن را پنهان كنم
او آمد تا بگويد اندكي آرام گير پسر دريا بر سر روح و روانت كمتر شلاقي زن بگذار دمي آرام گيري زندگي تنها گذران لحظه پر التهاب حسرت بوسه و هم آغوشي نيست زندگي مي تواند لبخند باشد گرفتن دستهاي يار گردد ونفحه او را جستن شود و مهماني بوسه هاي اشتراكي و هم آغوشي ها بي انتها سر لوحه زيستن شود و من با لبهايم آشتي مي كنم و مي سنجم كه ديگر نيازي نيست كه اين گونه در هجر لبخند و بوسه ها باشند و باز مي گويم
او مي آيد تا رهايم دهد از عفريت بد بيني ها و سهل انديشي ها و دروغهاي شيطاني كه خود را تجربه نام نهاده است
او مي آيد كه بگويد بايد زيست بايد باور كرد كه شب از آن تنهائي ها نيست خلسه آن نگارنده پر عشق و صد البته پر غم مي تواند پايان گيرد
آري او مي آيد تا برگهاي زردي را رها سازد از سبز شاخه هاي گل اميد و خوش يمن
مي آيد تا فريادي كه در سكوت شب مي شنوي را تنها بانگ سگي و نه غرش رنجديده اي برايت معني كند
و من در ميان دردهائي كه جسم و روحم را فرا گرفته به سپيده دم باراني به گنبد كبودي كه تاريكي جهل را نشان ندهد كه خبر از اميد دهد را مي نگرم و باور مي كنم كه
او مي آيد تا طليعه خبر باور عشق را دهد
Comments 3 Sort comments:
Only comments in English are currently displayed. Display all comments
tarane baran (Thursday, 29 October 2009 at 05:23)
kash mishod.........kash mitavanestim............kash migoftim................kash.......mimandim.
lili rad (Thursday, 29 October 2009 at 01:51)
زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره
منم عاشقترم انگار وقتي بارون ميباره
Shery (Thursday, 29 October 2009 at 01:16)
گاهي بي بهانه بايد نوشت ...
گاهي بي بهانه بايد خواند ...
گاهي بي بهانه بايد خنديد ...
گاهي بي بهانه بايد گريست ...
گاهي بي بهانه بايد فرياد زد ...
گاهي بي بهانه بايد سکوت کرد ...
گاهي بي بهانه بايد دوست داشت ...
گاهي بي بهانه بايد عشق ورزيد ...
گاهي بي بهانه بايد زيست ...
گاهي بي بهانه بايد منتظر ماند ...
گاهي بي بهانه بايد جان داد ...
گاهي بي بهانه ها را هيچ عقلي چاره نيست ...
خسته ام از فلسفه بافي هاي مغرضانه، فرضيه هاي بي مصرف علمي، افسانه سرايي هاي پامنبري ...
از اين همه دليل هاي بي دليل خسته ام ...
و شايد گاهي بي بهانه بايد پرستيد ...
و شايد گاهي بي بهانه بايد پرستيد ...
و شايد گاهي بي بهانه بايد پرستيد ...
Post a comment: