tourajnakhoda
male - 43 years, Tehran, Iran, Islamic Republic of
Blog 657
تو ر ج هستم که خو د را ناخدا خو اند م و دل به در یا زندگی سپر د م تا در میان این امو اج ز ند گی مر و ارید عشق و ایمان و امید صید کنم و این هم خاطر ه نگار این سفر به قد مت عمرم هست و بر ای تو می نگار م که شاید تو نیز مسافر کشتی من شو ی...
-
مهرگاني ديگر
سرانجام آمد روز مهر از ماه مهر كه آن را مهرگان گويند مهرگان پس از نوروز بزرگترين جشن ايران است و آن گونه عظمت و شكوهي داشته است كه اعراب باديه نشين پس از هجوم به ايران از لفظ " مهرجان " بعنوان " جشن " ياد كرده و همچنان مي كنند فلسفه مهرگان قصه هاي مختلفي دارد عده اي مي گويند كه در ايران باستان دو فصل تابستان و زمستان نام داشته و آغاز جشن تابستان را با نوروز جشن مي گرفتند و آغاز فصل زمستان را با مهرگان پاي كوبي مي كردند قصه زيباي ديگر در اين است كه ايرانيان باستان گفته اند در اين روز فرشتگان به كمك بزرگ آزادي خواه ايراني يعني كاوه آهنگر آمده اند افسانه ديگر كه در همين زمينه است مي گويد در اين روز ضحاك مار به دوش تازي به چنگ پادشاه فريدون اسير شده و در كوه دماوند به بند كشيده شد قصه ديگري كه تا حد زيادي عجيب مي نمايد اين است كه گفته مي شوند پادشاهي باستاني و ظالم به نام " مهر" در روز پانزدهم مهر كشته مي شودو در اين روز به مدد رهائي و رسيدن به آزادي ايرانيان مهرگان را جشن گرفته اند و اين جشن كه معناي مهر ورزي و دوستي و آغاز نفحه و ترانه آزادي كه در قصه هاي كاوه و فريدون و حتي مرگ " مهر " مي بينم آنقدر شگون داشته است كه بسياري از پادشاهان ايراني در اين روز تاجگذاري مي كرده اند كه سر آغاز آنان اردشير بابكان پادشاه ساساني است فردوسي بزرگ خردمند ايراني در مورد مهرگان مي فرمايد
بكرد اندر آن كوه آتشكده/بدو تازه شد مهرگان و سده
حكايت غريبي است ؟ در اندرون كوهي تاريك آتشي را روشن كنند و عشق و نوري را بيافرينند و در پيدايش آن جشني گيرد كه مهرگان و سده باشد آيا ما نيز چنين خواهيم كرد ؟ مي گويند هر روز مهر است و مي تواند هر روز مهرگان باشد روز مهرگان تنها يك روز باستاني و يك جشن پايان ناپذير نيست جشن مهرگان براي همگي ما مي تواند آغازي براي تولد باشد نظير آنچه ملت ايران در هنگامه ظلم ضحاك و با قيام كاوه آهنگر آغز كردند و يا مي تواند پايان از بين رفتن انديشه ها شود نظير آنچه در اين روز رخ داده و ضحاك مار دوش كه مارهاي بر كتفش مغز جوانان را مي بلعيد كه نيانديشند در اين روز اسير و به بند كشيده شد ندمهر گان مي تواند جشن پايان دروغ پردازيها شود نظير مرگ پادشاهي كه " مهر" نام داشت و لي بي مهري مي كرد مهرگان مي تواند جشن عشق و مهر باشد جشني كه در آن با حضور زمستان در ايران باستان اين پارسيان بودند كه با مهر و عشق به همديگر مهرگاني مي گرفتند تا بگويند كه با سلاح نورعشق و گرماي وجود بر تاريكي و سردي طبيعت پيروز خواهند شد مهرگان مي تواند جشن من و جشن تو وجشن ما باشد اگر
دست به دست هم دهيم به مهر/ ميهن خويش را كنيم آباد
آري پيام مهر همان عشق است و عشق هرجا كه آيد با خود آباداني را ارمغان آورد بيائيم امروز با حكيم خرد فردوسي مهربان دست ياري دهيم در تمامي كوههاي تاريك ذهن و دلي كه مي گويد درست نيانديش و ضحاك گونه انديشه را طعمه مارهاي جهل و ناداني كن و درست رفتار نكن چون مهر بي مهري نما و درست سخن مگو و از ياد ببر كه انساني هستي كه بهر انسانيت آفريده شده اي بس بايد مهرباني نمائي و تلخ كامي را به دور افكني امروز صبح به همراه هميشگيم آيلي دخترم سلامي ز مهر داديم به آفتاب سلامي زمهر داديم حتي به كلاغ سياهي كه دخترم از او چندان خوشش نمي آمد باز زمهر سخن گفتيم و در اندرونمان نور و عشق را باز بر افروختيم باشد كه همه ما چنين باشيم و هر روزمان نوروز و از جنس مهرگان شود
مهرگانتان پرمهر
tourajatef@hotmail.com -
روز جهاني معلم گرامي
گوئي غفلت در روزهاي پاييزي نوعي عادت مذموم شده است و هر روز بايد زغفلتهاي روزهاي گذشته ياد كنيم در هنگامه مهرگان از ياد برديم كه 5 اكتبر روز جهاني معلم از سوي بنياد فرهنگي سازمان ملل يعني يونسكو اعلام شده است در سال 1994 در چهل و چهارمين اجلاس اين سازمان كه در حضور نمايندگان 130 كشور از جمله ايران بر گزار شد و در بين آنان 70وزير و 27 معاون وزير و 30 ناظر بين المللي حضور داشتند اعلام شد با هدف بالابردن كيفيت آموزش و پرورش و ارتقاي حرفه اي و كار معلمي روز پنج اكتبر ( 13 مهرماه) را روز جهاني معلم نامگذاري كنند كه صد البته اين روز يك جشن جهاني بود و هيچ منافاتي با جشنهاي ملي و منطقه اي نداشته زيرا همگان مي دانيم كه در تقويمهاي ما روز 12 ارديبشهت نيز روز معلم است و چه زيبا است كه در آغاز و پايان سال تحصيلي بتوانيم از تلاش معلمين اندكي قدراني كنيم اما گوئي از آن غفلت كرديم زيرا اين مسئله را دخالت در مراسم و جشنها ملي دانسته و از ياد برده ايم كه روز كارگر را بنا بر تقويم جهاني هر ساله به ظاهر در ايران جشن مي گيريم!! اما اين غفلت ما نه تنها در روزجهاني معلم كه در روز وطني معلم نيز ادامه دارد سالها است كه مي پنداريم روز معلم روزي كه بايد در آن سخنراني كرد و مراسم بي روحي بر گزار و سرانجام به اين انديشه رويم كه آري ما نيز قدراني كرده ام در كل اين مراسم نه تنها به مقام معلمي اهميت نمي دهيم كه تنها آنان را با نوعي با اهداي هداياي نه چندان منطقي در فشار عصبي قرار مي دهيم اما معلمي چون فلسفه اي كه در خويشتنش وجود دارد يعني آموختن يك موهبت جاوداني است كه از سوي يزدان پر مهر به همه واگذار مي شود و نيازي ندارد كه در يك روز خاص اجر و منزلتي به آن داده شود زيرا هر كدام از ما در طي روزهاي زندگي هم معلم بوده و هم هستيم و هم خواهيم بود همان گونه كه شاگردي نيز بي زماني در ما ادامه دارد اين بي زماني در آموختن و آموزگاري باعث مي شود كه انسان در پهنه زندگي به سير خود ادامه دهد و اگر همواره به دنبال شاگردي و آموختن باشد هيچگاه بركه وجودش تبديل به مرداب نشده بلكه به سوي دريائي شدن خواهد رفت مشروط به آن كه آموزه هايش بر پايه عشق و مهر و آموختني ها انساني باشد و اگر آموزگاري را نيز از ياد نبرد هيچگاه نمي تواند تصور كند كه در بي كران تنهائي است زيرا كه گفته اند زكات علم آموختن آن به ديگران است قصه در مورد مهر و عشق و انسانيت معلمين ما بسيار است معلميني كه سالها است با كلام و مهر خود به شاگردانشان آموختند و همچنان مي آموزند بي آن كه نيازي داشته باشند كه روز جهاني و روز محلي برايشان گرفته شود اما وظيفه ما در قبال آنها چيست ؟ اين وظيفه تنها در برابر معلمين مدارس ما قرار ندارد پدر و مادر و فاميل و همسر و فرزند و دوست و َآشنا و شايد هر غريبه اي مي تواند معلم ما باشد آيا هيچگاه به ياد آورده ايم كه روزي قدر شناس آنها باشيم ؟آيا نياز هست كه براي اين قدر شناسي حتما روزي مشخص شود ؟ آيا نبايد نخست اين وظيفه را با تمامي وجود در خود پرورش داده وآن را حد يك نيايش عاشقانه بپذيريم بيائيم از همين امروز آغاز كنيم و با تمامي نيايشي ز آموختن و آموزگاري را آغاز كنيم و فراتر از جشنهاي جهاني و ملي و منطقه اي عمل كرده و هر روز را روز قدر شناسي از معلم بدانيم و براي اين كار از تجربه هاي قديمي استفاده كرده و خود را مديون آن اتفاقها و آدمهائي بدانيم كه برايمان آن حوادث چه تلخ و چه شيرين بوجود آورده اند بياييم از امروز ياد بگيريم كه به ديگران درس بدهيم و در قيد و بند اين نباشيم كه اين درس چه مي تواند باشد شايد اين درس يك لبخند باشد كه به همسر و فرزند و پدر و مادر و همكار و يا غريبه يا در خيابان و كوچه زده و به آنها ياد آوري مي كنيم كه روز ديگري به آنها اعطا شده و بايد از آن كمال استفاده را ببرند كه شايد فردائي نباشد اين درس مي تواند كمي مهر باني و گذشت در راه رفتن ها در رانندگي ها در ملاقاتها و حتي در قضاوتها باشد اين درس مي تواند يك بوسه به يار و پدر و مادر و فرزند و.. باشد كه مدتها است از در آغوش كشيدن آنها غفلت كرده ايم اين درس مي تواند دوست داشتن خود و ديگران و آشتي خود با خودذ و ديگران باشد اين درس مي تواند لزوم ياد آوري اتحاد و عشق و مهربه هم باشد و… مي بينيد آموزگاري چندان هم سخت نيست اميد كه آموختن و آموزگاري را هيچگاه از ياد نبريم روز معلم برتمامي آموزگاراني كه داشته و دارم و خواهم داشت شادمانه باد -
قهرمان مبارزه با سلاح عشق
ماه اكتبر ياد آور ميلاد يكي از بزرگترين مردان تاريخ بشريت است در دوم اكتبر سال 1869 بزرگ مردي به نام گاندي به دنيا آمد مردي كه بعد ها به " مهاتما " يعني روح بزرگ ملقب شده و توانست يكي از بزرگترين دستاوردهاي جهان يعني پايان استيلاي امپراتوري بريتانيا در هندوستان را بدست آورد اما شايد هنر اصلي گاندي در اين باشد كه او توانست مكتب "آهيما" را كه معني عدم خشونت و مبارزه منفي را مي دهد در قالبهاي سياسي بگنجاند و سر منشا نوعي جديد از مبارزه ها شود گاندي وكيل جواني بود كه در انگلستان تحصيل كرده و در آفريقاي جنوبي مشغول به كار مي شود اما آنجا با حقيقتي به نام " ظلم " كه كار وكالت براي نبرد با آن متولد شده رو به رو و بنا بر اعتقاداتش كه بر پايه مكتب " سانياگرا" يا" پايداري در برابر حقيقت بود دست به مبارزه طولاني زد او معتقد بود كه حقيقت يكي بوده و لي در دست همگان نيست و از اين رو بايد با احترام نظر ديگران را شنيد و بر مواضع در بگرفته از منطق و استدلال و تفحص خود اصرار كرد علت اصلي مبارزه ضد خشونت او ريشه در ايده فكري بزرگش داشت كه معتقد بود" خشونت پي آمد نا برابري و عدم خشونت نتيجه مساوات است" و از اين رو براي بدست آوردن حقيقت مبارزه اي كرد كه شايد در نوع خود بي نظير است سلاح او در اين مبارزه عشق بود و چه زيبا عنوان كرد " ما فقط به وسيله عشق و نه با تنفر است كه مي توانيم عقيده مخالفين خود را تغيير دهيم تنفر وحشيانه ترين شكل خشونت است و خشونت به شخصي كه تنفر دارد آسيب مي رساند و نه فرد مورد تنفر" و از اين رو از تنفر و خشونت گذر كرد ورهبر يكي از بزرگترين نهضت هاي ملي دنيا شد نهضتي كه اعتقاد به " سارودايا"( خوشبختي همگاني ) داشت و اصلاحات اجتمائي را پايه اي براي رسيدن به خوشبختي همگاني دانشت او لباسهاي وكالت خود را به كناري نهاد و راهپيمائي نمك خود را به راه انداخت و بر پشت چرخ نخ ريسي خود نشست و دنيا را متحير از مردي كرد كه دشمنانش هم نمي توانستند او را تحسين نكنند لبخند دائمي گاندي و شوخيهايش در جهان آن روزگار منحصر به فرد است خودش مي گويد" اگر ظرفيت شوخي نداشتم مدتها پيش خودكشي كرده بودم "و او با لبخندش و چرخ نخ ريسي و اعتصاب غذاهائي طولاني و لباس ها ساده دنيا را به تحرك وا داشت اما همگان مي دانند آن چيزي كه در وجود گاندي بسيار بالاتر از همه اين شاهكارهاي رفتاريش بود عشقي بي كراني است كه به هم نوعان و وطنش داشت او خود مي گويد " عشق هرگز طلب نمي كند همواره مي بخشد عشق هميشه صبر مي كند و هيچگاه نمي رنجد و هرگز انتقام نمي گيرد" و شايد تمامي اين گفته ها بتواند بخوبي ثابت كند كه چرا او نام " مهاتما" يعني روح بزرگ را داشته و اين گونه در بين ملتي كه گفته مي شود كشور هفتاد و دو ملت است در حد يك قديس بزرگ و در تاريخ جهان بعنوان يك الگوي جاودانه مطرح است گاندي مرد پاييزي بود كه با روح پاييزيش به تمامي رنگها تعلق داشت او سكوت ريختن برگها و طراوت بارانهاي پاييزي را بخوبي در خود داشت و نشان داد كه چگونه مي توان عاشقانه و بي تنفر و خشونت حقيقت را جستجو و آن را يافته و در زندگي به كار برد و بد نيست در آخر منبع اين همه انرژي و مبارزه اش را از زبان خودش بشنويم كه گفت"وقتي نا اميد مي شوم به خاطر مي آورم كه در طول تاريخ راه حق عشق همواره پيروز بوده است " و براستي چنين است زيرا عشق هيچگاه موجب حرمان نشود
عشق ورزم و اميد كه اين فن شريف/ چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود( حافظ)
tourajatef@hotmail.com -
تولدت مبارك
سلام پسر خاله!
دوسال شد ! باور مي كني ؟ چاره چيست ولي بايد باور كرد كه اين دومين سالروز ميلادت است كه در كنارمان نيستي و در دوردست در سر زميني سكني گزيده اي كه مي گويند ماواي هنر است كه اگر نبود داوينچي و ميكل آنژ را به عالم هنر هديه نمي داد اما تو نيز هنرمندي و اين هنر تو بود كه اين همه سال دوستي و رفاقت و عشق را دروجود پسر خاله ات رنگين كرد
پسر خاله !
ياد ميلادهاي كودكي بخير آن روزهاي كه خاله جوان بود و مادر جوان بود خانم مادر بزرگمان هنوز بر روي پاهاي خودش راه مي رفت و دختر هايش را دعوا مي كرد كه چرا مراقب بچه ها نيستند و مادر و خاله خدابيامرز زير لب مي خنديدند و من و تو در خانه قديمي مادر بزرگ در خيابان خورشيد در حياط قديمي حاج خانم و زير آن درخت خرمالو و به دور حوض مي دويديم آن حوض خانه مادر بزرگ را يادت مي آيد ؟ همان كه ميان حياط بود و تقدسش را بهر وضو گرفتن خانم از آبش ديده بوديم يادش بخير زير زمين پر از سوال خانه مادربزرگ خيابان خورشيد كه من و تو چقدر آرزو گردشي در ميان خرده ريزهاي آن داشتيم يادش بخير آشپزخانه خيابان خورشيد و بوي مطبوع ميرزا قاسمي و باقالي قاتوق دست پخت حاج خانم و آش فاطمه زهرا كه او بر روي چوب و در حياط مي پخت هنوز بوي چوب سوخته در ميان روزهاي سرد پاييزي مرا به ياد آن خانه گرم و پر محبت مي اندازد
پسر خاله !
ميلادت را به ياد داري كه من و تو هفت تيرهاي دسته سفيد با كمربندها قرمز و سياه را بر تن مي كرديم و كلاه هاي قرمز و مشكي را بر سر و خواهرم لباس پرستاري كودكانه را كه هديه گرفته بود بر تن داشت و عكس دو كابوي تكزاسي مقيم تهران با فلورانس نايت اينگل وطني تصوير سه كودك شادمان را تصور مي كرد
پسر خاله!
دلم تنگ است براي روز هاي كودكي و مهر باني مادر بزرگ و لبخند دائي عزيزمان كه مي خنديدم زماني كه او را " محمود قندي " صدا مي زديم و حالا مي دانم نه آن خانه قديمي خيابان خورشيد مانده است و نه خانه كوچك خيابان گلسرخي و نه آن كوچه هاي تو در تو به نام گلها كه چه روزگاري را با دوچر خه سواري و فوتبال گل كوچك در آنها گذرانديم گاهي اوقات كه در قامت پدر از شيطنت دختركم خسته مي شوم ناگهان به ياد آن روزها مي افتم كه چقدر من و تو انرژي داشتيم و آرام مي گيرم فوتبال كوچه شب بو را به ياد داري ؟ اولين تيمي كه ساخته ايم را نامش را بخاطر داري ؟" المپيا" كه چون فلسفه المپيك پر از عشق و پاكي بود وحيد و رفقا چه مي كنند ؟ خدا مي داند شايد آنان نيز چون ما امروز در جواني پير شده اند!
پسر خاله !
روزهاي استاديوم را به خاطر داري؟ تو آبي بود چون آسمان و فرياد آبي تو چون خروش دريائي بود كه سر زمين خانم و دائي محمود و مادر و خاله است و من قرمز بودم و در ميان بازي قرمز و آبي آن چيزي كه براي ما مهم بود دوستي سبز دو پسر خاله بود كه عاشق اين بودند كه با هم فوتبالي را ببينند كه سرداران آن روزگارشان پروين و حجازي و ناصر محمد خاني و چنگيز و درخشان و احدي و برادران بياني و فتح آبادي و پنجعلي و محرمي ... بازي مي كردند يادش بخير بازيهاي تيم ملي را كه من تو دست در دست هم فرياد مي زديم
ايران قهرمان ميشه خدا مي دونه كه حقشه به لطف يزدان و بچه ها تا ابد ايران قهرمان ميشه ..
پسرخاله!
به ياد داري بعد ها بزرگتر شديم و نجواهاي ما ديگر بوي عشق به فوتبال را نمي داد از عشق بود اما عشق به يار و عشق به معشوق و چه روزگاري داشتيم با آن حكايت چاي درست كردنهاي چند ساعته تو و ندانستن نامهاي قوم و خويشهاي معشوقت از سوي من..
پسر خاله !
دلم برايت تنگ است قصه هاي من و تو حكايت چهل ساله شده است و حالا تو چهل يك ساله شده اي دلم مي خواست در آغوش بگيرمت و بگويم " تولدت مبارك داداش امير " افسوس زمانه نگذاشته است اما از اين راه دور به ياد تو خاطرات را مرور مي كنم و برايت بهترين ها را در ميلادي نو خواستارم
تولدت مبارك پسر خاله -
افسانه المپيك
از آنروز به بعد مرد جوان هميشه به قلبش گوش كرد و از او خواست
كه هرگز تركش نكند و از او خواست كه وقتي از روياهايش دور مي شود
در سينه اش فشرده شود و به او اعلان خطر كند
“كيمياگر” اثر پائولو كوئيلو
صبح روز ديگري آمده است و آفتاب بر مجسمه مسيح يكي از بزرگترين شاهكارهاي خلقت بشريت در ريو دو ژانيرو مي تابد گوئي قرار است درخشندگي امروز معناي ديگري داشته باشد و چنين نيز هست چهار شهر بزرگ شيكاگو و توكيو و مادريد و ريو دو ژانيرو اعلام آمادگي براي برگزاري المپيك 2016 كرده اند بسياري معتقدند نظم و ثروت ژاپني ها و قدرت و پول آمريكائي ها و نفوذ اسپانيائي ها مي تواند باعث شود كه كشور قهوه و سامبا و كارناوال و فوتبال و صد البته پائو لو كوئيلو به جائي نرسد اما در ذهنم همزاد پنداري با پائو لو عزيز دارم و مي دانم كه او نيز به دنبال نشانه ها است و شايد افسانه شخصي كه او را ” كيمياگر ” قرن كرد بتواند ريو را ميزبان المپيك كند انتخابها انجام مي شود در دور اول شيكاگو حذف شده و سيماي باراك حسين او باما وهمسر مهربان و خوش چهره اش ميشل در هم مي رود و معجزه دوم پس از به قدرت رسيدن يك رئيس جمهور آفريقائي – آمريكائي تباردر ايالات متحده به وقوع نمي پيوندد در دور دوم توكيو نيز شانس خود را از دست مي دهد ليبرالهاي ژاپني ها كه بعد از دهه ها معجزه رسيدن به قدرت بجاي سوسياليستهاي را در ژاپن محقق كرده اند نمي توانند بار ديگر كيمياگري كنند و از پاي مي افتند و حال نبرد به دور آخر مي كشد و ريو آفتابي جنگ را از خوان كارلوس پادشاه اسپانيا و رافا نادال مرد شماره دوم تنيس و رائول گونزالس كاپيتان تيم رئال مادريد مي برد البته ريو نيز به تنهائي نيامده بود رئيس جمهور محبوب آنها لالو داسيلوا و به همراه پله اسطوره فوتبال در كپنهاك محل قرعه كشي حضور داشتند و آنها را پائو لو كوئيليو نويسنده شهير برزيلي و خالق كيميا گر همراهي مي كند داسيلوا اشك مي ريزد و پله اسطوره فوتبال جهان نيز او را همراهي مي كند و در ساحل آفتابي كوپاكانابا 50000 برزيلي به رقص و پايكوبي مشغول مي شوند و كوئيلو وعده جالبي مي دهد او مي گويد “اگر تا سال 2016 زنده باشد در اين ساحل وارونه خواهد ايستاد تا نشان دهد بازيهاي المپيك تا چه حد مي تواند دگرگون كننده باشد زيرا كه هدف المپيك تغيير جسم نبوده بلكه تغيير ذهن است” مي دانم نويسنده محبوب من اين نشانه يعني انتخاب براي ميزباني المپيك را گرفته است و به همين دليل از تغيير سخن مي گويد و بزرگترين تغيير را در ذهني مي داند كه معتقد و عاشق به تغيير است ذهني كه در كتابهاي بيشمارش قاطعانه اعلام مي دارد كه تنها با ” عشق ” تغيير مي يابد و حالا برزيل كه روزگاري فقير ترين كشور دنيا بوده است بايد به دنبال تامين هزينه 14 ميليارد و 400 ميليوني دلاري المپيك باشد اما مطمئنا موفق به اين كار خواهد شد زيرا به تغيير ذهن و دلي پر عشق اعتقاد دارد كه اگر اين گونه نبود داسيلوا رئيس جمهور كشور قهوه وسامبا و كارناوال و فوتبال آن گونه قاطعانه اعلام نمي كرد كه در بازي جذابيت شيكاگو با اوباما و نظم ژاپني ها و نفوذ اسپانيائي ها تنها عشق برزيل توانسته است گوي سبقت را بربايد از اكنون مي توانم كوئيلو را تصور نمايم كه در ساحل كوپاكانابا در سال 2016 وارونه ايستاده است تا قصه تغيير و عشق را بيان كند و بگويد هر كسي بايد به افسانه خويش پابند باشد و به دنبال عشق و با سلاح ايمان و اميد رود و شايد امر و ز هم كوئيلو اين قطعه از كتابش را زمزمه كند كه نوشت
قبل از تحقق يك رويا ” روح جهاني” مي خواهد هر آنچه را كه
در مسير فراگرفته اي را ارزيابي كند
اگر اين كار را مي كند از روي بدخواهي نيست براي اين است كه
ما بتوانيم هم زمان با تحقق رويايمان بر آنچه كه در اين مسير آموختيم مسلط شويم…
و حالا روياي المپيك فرا رسيده است همان رو يائي كه دو كوبرتن فرانسوي از جنگ و خونريزي و خصلت برتري طلبي انسانها آفريد و تبديلش به يك واقعه انساني و سراسر از دوستي و عشق و مهر نمود امروز آفتاب ريو بر مجسمه بزرگ حضرت مسيح مي تابد و شايد زيبا باشد كه تصور كنيم مهرتابان به مجسمه پيامبر مهر دست مي دهد تا مقدمه آغاز براي تدارك جشن بزرگ مهرورزي چون المپيك را در شهر ي كه ساحلي عاشقانه چون كوپاكابانا را دارد را مهيا كنند و عشق را در جشن المپيك تجلي دهند و من دوست دارم كه به پائو لو بگويم
رفيق ! خوشحالم كه به بخشي از افسانه شخصي تو و داسيلوا و پله و همه مردم سرزمين قهوه و سامبا و فوتبال و كارناوال و صد البته ” كيمياگر” با كسب عنوان ميزباني المپيك رسيده اي -
قصه هاي ناخدا
و باز خواب مي بينم خوابي شيرين ز عاشقانه هائي كه در درون قلبم سكني دارند و در هنگام سفر هاي شبانه ام به ديار روياها مرا رهنمون به آن وادي دلدادگي مي كنند در ميان خوابم همچنان يار را وفادار و عاشق ديده و خود نيز ديوانه وار عشق مي ورزم در حضورش او را حاضرم و غيبتش را باور ندارم در ميان خوابم عشق همان بي زماني است كه روزگاري با فرياد “آگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است ” به كائنات اعلام كردم در خواب سيب همچنان شيرين است و شهد همچنان شيرين و مهر همچنان شيرين و وفاداري شيرين ترين و صبر ز همه آنها شيرين تر است در خواب لبخندي به معشوق زنم چون آن ناخداي قصه ام در هنگامي كه در پاي كوه بزرگ بنفشه ها معشوقش را فراخواند و بوسه اي به وسعت عشق ميان آنها و شايد ما جاودانگي مي كند و…
از خواب برمي خيزم دل آزرده هستم از بي صبر ي ها از بي تحملي ها و از كوتاهي عشقها و از فراموش شدنها و از دياري كه عشق تبديل به معامله اي مي شود كه زمان دارد و شرط و شروط دارد و سود و زيان دارد و حاكم و رعيت دارد و خستگي آورد و بي ميلي ارزاني دهد و پر از پند و نصيحت مي شود و واژه هاي قلابي سر به فلك زنند …
دل آزردگي من با طلوعي زيبا تسلي مي يابد به ياد استاد افتم و افسانه اي كه گفت
” به جهان هستي آري گوئيد هر چه آيد و برود را پذيريد و بهترين ها را براي خودتان به او واگذار كنيد ” طلوع آفتاب زمين با طلوع پندهاي استاد يكسان شد و باز به ياد سر زمين طلوع و غروب قصه ناخدا افتم و تفسير عشق را به ياد آورم
عشق جائي است كه نه تاريكي و نه مه دارد
عشق جائي است كه همه برنده هستند
عشق جائي است در نزديكي طلوع و غروب جائي كه نه شب و نه روز است جائي كه پيوند باشد پيوندي كه عشق بي بهانه را معني كند همانجائي كه عشق مي تواند صبوري كند مي تواند بهانه نگيرد و به دنبال حاكم و رعيت نگردد مي تواند پنهان نشود و در پشت واژه هاي توخالي دست و پا نزند و اين گونه است كه بر مي خيزم و بادبانهاي امروزم را افراشته مي كنم و به ياد مي آورم سفر همچنان باقي است و جزيره هائي كه گذرانده ام ماواي من نبوده اند و قصه ” ناخداي تنها ” قصه ادامه راه است قصه پذيرش اراده او است او كه عاشق است بهر عشق مسئول است بهر عشق حاكم است اما رعيت نخواهد و بهترين را برايم خواهد و اين گونه رهائي را با طلوع آفتابي ديگر پيوند زنم به آفتاب سلامي دگر دهم
سلامي به عظمت رهائي و پذيرش و آري به جهان هستي دهم
سلام آفتاب مهر
و آسمانم سراسر نور شود
-
يادگاري كه جاودانه شد
چنين روزفرخ از آن روزگار/بمانده از آن خسروان يادگار
روزگاري جمشيد جم چهارمين پادشاه كياني برتخت نشست او آن گونه بر جهان حكمراني كرد كه تمامي جهان در نعمت و سرخوشي بودند و جام جهان بين تبديل به جام جم شد و اين گونه بود كه نخستين روزاز بهار را آغازي نو و نوروز ناميد ….
قرنها است كه حكيم خردمند طوس از جمشيد سخن گفت و نوروز را چنين قصه اي شيرين به تصوير كشيد و نوروزآمد با همان طعم نوروزي و سفره هفت سيني كه نشان از هفت اندام حيات آدمي و هفت چرخنده زيستن دارد قرنها گذشت كيانيان برفتند و ساسانيان نيز هم وهجوم عظيمي آغاز شد تا فرياد فردوسي چنين بر آيد
ز شير شتر خوردن سوسمار/عرب را به جائي رسيده است كار
كه تاج كياني كند آرزو/ تفو بر تو اي چرخ گردو ن تفو
نوروز را خواستند كه برچينند و در اين انديشه بودند كه نوروز خواهد رفت ! چه انديشه خام و نادانسته اي !زيراكه نوروزي خواهد بود تا نوروزي هست قرنها گذشت و اين ديار پر از عشق و هنر و خرد دستخوش بسياري از نامراديها شد اما نوروز ماند و هر ساله در اولين روز بهار نوروزي را به شادي نشستيم …
در خبرها خوانديم كه ” نوروز ” را در فهرست ميراث يونسكو قرار داده اند و
نوروز جهاني شد
براي هر ايراني آزاده اين خبر مايه شادماني است نوروز جم پس از قرنها كه شلاق نابودي و تهديد و خرافات و ساده انگاري را تحمل كرده است سرانجام بعنوان ميراث بشر در مركز فرهنگي سازمان ملل ثبت شده است آري بايد شاد بود در سر زمين مادري نوروز هنوز بسياري هستند كه نوروز جم را خرافات مي دانستند و مي دانند !به ياد دارم چه بسيار صنم بانواني كه سبزه هاي سفره هفت سين نوروز خود را كاشتند اما بي اعتنائي يار خويش را ديدند كه مي گفت ” جمع كن اين بساط خرافات و سهل انگاري را …” چه بسيار آموزگاراني كه در بر هوت مطالب از نوروز و شاهنامه و فردوسي و آئيين نياكان ما در برنامه هاي درسي از نوروز گفتند و شماتت شنيدند چه بسيار مردان و زناني كه فرياد زدند نوروز از آن نياكان ماست فلسفه نوروز يعني نوانديشي و نو گفتاري و نو كرداري اما با شلاق بي اعتنائي و تمسخر و بي توجهي رو به رو شدند و حالا پس از قرنها اين بزرگ حادثه در روزهاي پاييزي فرا رسيد در هنگامه جشن مهر گان در آن روزهائي كه مهر است و بزرگ جشني كه پس از نوروز بود و در اين زيبائي هاي پاييزي و خزان برگهاي بهاري است كه مي گويد
نوروز جهاني شد
آري نوروز جهاني شد تا ايران جاودانه بماند همان گونه كه درطي قرنها جاودانگي كرد و زبان خود و رسم و آئين خود و ادبيات و فرهنگشان را جاودانه كرد تا امروز فرزند ايراني پارسي گويد و پارسي شنود و پارسي انديشد و پارسي آواز خواند به نجواي نابخرداني كه روزگاري پارسي و پارسي زبان را عجم( گنگ ) لقب مي دادند بگويد كه اصلت و وفاداري و عشق به مام ميهن همان هنري است كه در نزد ايراني بسي بزرگ بوده و هست آري اين واقعه جاودانگي نوروز را به تمامي پارسيان بايد مشتاقانه خبر داد و فرياد زد
نوروز جهاني شد
و نخست به پير توس تهنيت فرستم و گويم
آري پير خردمند سرانجام عجم زنده كردي به اين پارسي و امروز نوروز و ايران و رسم ايراني جاودانه است و بايد به جم درود فرستاد و فرياد زد هيچ ضحاكي در روزگار نتوانست براي هميشه نوروز ما را در اسارت مارهاي نابخردي و خيانت و ناداني فروبرد و ايران را و پارسيان را و جام جم را و هفت سين را از ياد برده و مانع جاودانگيش شود و باز نفير
چو ايران نباشد تن من مباد
را سر دهم و سر انجام با اين اشعار پير توس در مورد نوروز سخن را پايان برم
سر سال نو هرمز فروردين/بر آسوده از رنج تن دل زكين
بزرگان به شادي بياراستند/مي و جام و رامشگران خواستند
چنين روزفرخ از آن روزگار/بمانده از آن خسروان يادگار
آري و آري
نوروز جهاني شد -
سلام سبز قبا
به همراه دخترم آيلي راه پيمائي هاي زيباي مهرگان را آغاز مي كنيم با مهر و در مهر ماه رو به مدرسه مي رويم كه نخستين درسش مهر است و همين مهر و عشق است كه دانستن و آگاهي را با خرد گره زند و جوانه اي چون آيلي من و بسياري از فرزندان اين خاك و بوم و جهان هستي را به بزرگ زنان و مرداني تبديل كند راه پيمائي صبحگاهي ما چون بيشتر سفر كوتاه خانه تا مدرسه صبح و از مدرسه تا خانه بعد از ظهر پر از سوالها و جوابها است صبحها آيلي مي پرسد و من جواب مي دهم و عصر ها نوبت من است كه از او پرسم و او شايد جواب دهد !! اما امروز راه پيمائي ما هواي مهر ديگري داشت در داخل كوچه تير وعده ديدار من با دوست تازه شد درختي كه سبزين قباي خاصي بر تن دارد وباز در زير انوار طلائي مهر تابان خود نمائي مي كند به درخت كه ميرسم سلامي به او مي كنم و آيلي به اطراف خود مي نگرد از من مي پرسد
- بابائي به كي سلام دادي ؟
و من پاسخ مي دهم
- به اين سبز قبا
آيلي نگاهي به درخت مي كند او هم بي اختيار سلامي مي كند و من كه از قرار گرفتن آيلي در اين بازي خوشحالم مي گويم
-چه زيبا است اين آقا سبزه!
و آيلي اعتراض كنان مي گويد
-نه خانمه !اين درخته خانمه! آخر خانمها خوشگلند
نمي توانم اعتراضي بكنم چون حق با او است آيلي هم خوشحال به درخت ديگر اشاره اي مي كند و مي گويد
- اما اين زشته ..
ومن اين بار معترض مي شوم و مي گويم
- زشت ؟ نه عزيزم اصلا زشت هم نيست تازه ناراحت مي شود كه اين طوري به او زشت مي گوئي ؟
آيلي مي پرسد
-مگه مي شنود؟
سرم و تكان مي دهم و ادامه مي دهم
- تمامي هستي صداي ما را مي شنود اگر اين را بدانيم هر گز بي تحمل و انديشه سخني نخواهيم گفت زيرا هر سخن و عملي به خودمان بر مي گرد داگر عشق دهيم و گوئيم عشق شنويم و گيريم و اگر ناروائي دهيم همان گونه ناروائي ببينيم پس چه خوب است كه هميشه مهر دهيم تا مهر گيريم
- …
كوچه تير رو به پايان است و آيلي بر مي گردد و بوسه اي براي آن درخت زيباي سبز خاص پوش و ديگر درختان و شايد هستي مي فرستد و من ناخود آگاه ياد اين شعر زيباي دوران كودكي مي افتم
ما براي پرسيدن نام گلي ناشناس
چه سفرها كرده ايم چه خطرها كرده ايم
ما براي آن كه ايران گوهري تابان شود
رنج دوران برده ايم رنج دوران برده ايم
و مي دانم اگر هر كدام از ما عشق را به خود و ديگران و فرزندانم چون عشق به اين درخت سبز پوش كوچه تير دهيم براي رسيدن ايران به گوهري تابان راه بسياري نخواهيم پيمود -
پيامي به دختري در قاب پنجره
سلام آشناي دور نزديك ! صبحي تازه آمده است و بار ديگر يزدان مهربان فرصتي تازه به تو داده است به انوار طلائيش بنگر آيا آنها را با شكوه نمي بيني ؟ به آن سبز درخت كوچه تير مي نگرم و مرا سلامي داد و من شر منده از غيبتم در حضور زندگي خطابش كردم
- مرا ببخش زيبا ! ذهن شيطنت كرد و مرا از حضور در حضورم و ديدن همه هداياي جديد اين تولد ديگرم در روزي تازه غافل كرد
آري آشناي قدمي! بنگر به آنچه بايد بنگري و همه ديدني ها ديدني است حكايت غريبگان را رها كن به ياد آن فرشته كوچولو قصه ديروز بيافت كه مي گفت
- عينك بدبيني را از چشمها يت بردار
اما من گويم كه حكايت تو برنداشتن عينك بدبيني نيست داستان تو نديدن ها است تو همه عينك ها را از ياد برده اي و گوش به پيام آن نا آشنا مي كني نا آشنائي كه مي گويد نكن و نرو و نشنو و نبين و نخند و باور نكن و…
حكايت ميثاقهاي ده گانه را به ياد داري ؟ ذهن ترفندهاي گوناگوني دارد تا ترا ز خويشتن خود از همان روح بزرگي كه بزرگترين روح به ما ارزاني داشته است به سختي دور كند آري دور مي شوي از زندگي و نامش را روز مرگي مي گذاري اما باور كن اين قصه روزمرگي نيز نيست زيرا روز حكايت خود را دارد چون شب كه قصه ديگري است اين مرگ است كه سراغ تو آيد و داني مرگ يعني اين كه طلسم حاكم ذهن را بپذيري و از ياد ببري كه
گنج اصلي در درون تو است
آري به صداي زنگها گوش فرا ده اين زنگهاي هستي براي تو به صدا در آمده و ترا مي خواند و مي گويد كه نفسي تازه تر بكش آري دمي ديگري را تجربه كن با حضور و آگاهي به آنچه كه هستي كه همان نيستي تو است باوركن تو آنچه نيستي كه ديگري ترا گويد اگر ترا گويند كه هيچ نمي داني هيچ نمي فهمي و هيچ نم كني هيچ حسي نداري و تمامي زندگيت پر از اشتباه است و سراسر ره به سوي نابودي خواهي بردشات و زندگيت را نابود خواهي كرد و… به صداي زنگهاي هستي گوش فرا ده صداي زنگ هستي كه از باور هاي تو از تو در آيد آري تو آن چيزي هستي كه خود مي انديشي تو به آن چيزي خواهي رسي كه خود خواهي تو آن تعريفي را داري كه خويشتنت از تو تعريف كرده است به صداي زنگها گوش فرا ده ترا مي خواند و مي گويد ااز خواب گران برخيز از حاكميت ذهن اسارت گيرت رهائي جو به دنبال روحي برو كه ارزشش به اندازه زندگي است عاشقانه برو و باور كن كه تو لايق آن چيزي هستي كه خودت براي خود مي خواهي
سپر خويشتن را بر تن كن شمشير خوشيتن را در دست گير و نفس ز عشق خويشتن را بار ديگر از اين هواي زيباي پاييز هديه گير و پيش رو سمت آنچه باور تو است سمت آنچه داني از آن تو است برو رو به آن سوي كه داني لياقت تو است
به صبح بار ديگر بنگر و هواي تازه را به مهماني اندرونت بفرست و عبور هواي تازه را ازتمامي اين كابد فيزيكيت تعقيب نما و باز نفش گير و خورشيد را و باد را و آب را و زمين را حس نما و خدا را بين كه ايستاده است آري كمي نزديك تر از آن چيزي است كه تصورش را داري باور نما كه خدا از رگ گردن به تو نزديك تر است نفسهاي خدا رابشمار تو در آغوش او هستي او كه باور عاشقانه ها را آفريد تا به او رسيد پس عاشق باش به زيستنت و باورت و خويشتنت
آري صداي زنگها را بشنو زنگهاي آگاهي و حضور در عشق به خود و خدايت را عاشقانه بشنوآيا مي شنوي ؟ تصميم با تو است كه فرياد زني
نگران نخواهم شد
خشمگين نخواهم شد
راست گو خواهم بود
مهربان خواهم بود
و سپاس خواهم گفت ترا كه به من آن دهي كه خواهم -
دهن يا ذهن ؟
معلم مهر بان بر سر كلاس مي آيد و به سوي دلبر سياه پوشش رفته و منقش سپيدش را برمي دارد و مي نگارد
دهان
و رو به شاگردانش مي كند و مي پرسد
بچه ها چه نوشته ام ؟
و بچه ها همگي يك صدا با شوق كودكانه فرياد مي زنند
دهان
و معلم لبخندي ديگر مي زند و بار ديگر مي پرسد
خوب دهان به چه كاري مي آيد؟
و شاگردان دستها را بالا مي برند
يكي از شاگردان مي گويد ” براي خوردن ” و آن ديگري مي گويد براي ” نوشيدن ” و يار ي ديگر با طنازي مي گويد ” براي سوت زدن ” ديگري مي گويد “براي صدا در آوردن ” يكي ديگر مي گويد ” براي حرف زدن ” و..
سخن كه به اينجامي رسد معلم مي گويد
درست است با دهان هم مي توان سوت زد و هم خورد و هم نوشيد و مي توان غذاهاي پاك و تازه و سالم خورد مي توان ناپاكي ها و غذاهاي فاسد را هم بلعيد مي توان بهترين نوشيدني را نوشيد و هم مي توان تلخي ها را از راه آن آزمود مي توان هم خوب گفت و هم بد و يا تشويق و يا تحقير نمود و هم ز حق گفت هم ز ناحقي داستان سرائي كرد هم راست گفت و هم دروغ پس دهان مي تواند همه چيز را پذيرائي كند و اين با شما است كه بايد تصميم بگيريد كه با دهان چكنيد راستي بچه ها به دهان يك چيز ديگر هم مي گويند و بعد به سمت تخته سياه رفت و اين بار نوشت
دهن
و بعد رو به بچه ها كرد و در چهره آنها ديد كه چندان با ديدن اين كلمه تعجب نكرده اند زيرا همگي مي دانند كلمه ” دهان ” در زبان پارسي در مكالمه هاي عاميانه ” دهن” گفته مي شود و لي بازي معلم تمام نشده بود و بار ديگر پشت به بچه ها كرد و كلمه ” دهن ” را اين گونه تغيير داد
ذهن
و اين باز از بچه ها پرسيد
بچه ها اين كلمه چي است ؟
و باز فرياد دانش آموزان بلند شد ” ذهن” و معلم باز سوال خود را تكرار كرد
ذهن به چه كاري مي آيد؟
و بچه ها بازيكي يكي دستهاي خود را بالا بردند و پاسخ دادند يكي گفت ” ذهن همان فكر است ” ديگري اضافه كرد ” ذهن يعني انديشه ” نفر سوم گفت ” ذهن يعني مخ ” و چهارمي سينه اش را صاف كرد و با اعتماد به نفس گفت ” ذهن يعني مغز” معلم خنديد و ادامه داد
بچه ها همگي درست گفتيد ذهن يعني آنچه شما را انسان مي كند اين انسان است كه تنها به مدد ذهن مي تواند معني روح انسان باشد زيرا با ذهن فكر مي كند و مي انديشد و تحليل دارد و تصميم مي گيرد اما به ياد داشته باشيد هر انساني ذهن دارد اما هر ذهني نمي تواند انساني را بسازد زيرا ذهني داراي ذات انساني است كه درست بيانديشد و از روح انسانيت را در زندگي خود به كار ببرد ذهن از نظر ديكته خيلي شبيه دهن است و بايد چون دهن از آن مراقبت كرد و نگذاشت هر چيزي كثيف و نابابي وارد آن شده و از آن گذر كند تا انسان را از روح انسانيت دور كند بايد مراقب باشيم كه در ذهن ما ” دروغ ” و ” ريا ” و ” خيانت ” و “تقلب ” و ” جنايت ” و ” تجاوز ” و” دزدي ” و” خوردن حق ديگران ” وخيلي چيز هاي بد ديگر وارد نشود و بعد به سمت تخته سياه رفت و كلمه را نخست اين گونه تغيير داد
ذهان
و بعد باز آن را تغيير داد و تبديل به كلمه ديگري كرد كه اين گونه نوشت
اذهان
معلم گچ را رها كرد و گفت
بچه ها ! اذهان جمع ذهن است يعني همه آن انديشه هائي كه من و تو و او و ما و شما و آنها دارند اين اذهان است كه مي تواند يك خانواده و يك كلاس و يك مدرسه و يك محله و يك شهر و يك كشور و يك جهان را بسازد پس بايد تا آنجا كه ممكن است بايد همه ما مراقب ذهن همديگر باشيم و نگذاريم كه داخل اذهان ما ميكروب رود و بايد سعي كنيم هر وقت كه دروغ و تقلب و ريا و دزدي و خود خواهي زور و تجاوزو نفرت و زياده خواهي و… قرار شد به اذهان رود آن را تبديل به راستي و شجاعت و مهر باني و اتحاد و عشق و ايمان و اميد و صبر كنيم اذهان هم تا حدي زيادي شبيه دهان است و بايد بخاطر داشته باشيم همان طوري كه يك غذاي آلوده در يك رستوران و يا ناهار خوري يك مدرسه مي تواند دهانها را آلوده كند و يا بر عكس يك غذاي مطبوع مي تواند دهانها را نوازش دهد و يا حرف خوب مي تواند معجزه اي براي دهان بوجود آورد افكار انساني و حقيقت و شجاعت و ايمان و اميد و عشق هم مي تواند اذهان را پاك كرده و به انساني بودنش كمك كند
زنگ مي خورد و بچه ها با شتاب از كلاس بيرون مي روند و معلم اميد وار است كه دهان و اذهان هيچگاه متاع غير پاكي را در خود جاي ندهند