tourajnakhoda
male - 43 years, Tehran, Iran, Islamic Republic of
Blog 660
تو ر ج هستم که خو د را ناخدا خو اند م و دل به در یا زندگی سپر د م تا در میان این امو اج ز ند گی مر و ارید عشق و ایمان و امید صید کنم و این هم خاطر ه نگار این سفر به قد مت عمرم هست و بر ای تو می نگار م که شاید تو نیز مسافر کشتی من شو ی...
-
چه بر سرمان آمده است ؟
kaveh
قصه اي است كهن كه مي گويد
پدر پيري فرزندانش را به بالين مي خواند و تكه چوب هائي را به آنها نشان مي دهد و مي گويد هر كدام از اين تكه چوبها به تنهائي مي شكند اما اگر بر روي هم باشند شكستن آنها سخت است و از اين رو به آنها مي گويد كه همواره با هم باشند تا هيچ كس نتواند از مانع اتحاد آنها گذر كند و شكستگي را نصيبشان كند …
قصه شيريني است خبر از اتحاد مي دهد اتحادي كه از دير باز در ملك ما وجود داشت كه اگر اين گونه نبود ترك و لر و كرد و بلوچ و عرب و تركمن و فارس و گيلك و… خبر از ايراني بودن و با هم بودن نمي دادند اما گوئي كم رنگ شده ايم و مهر و عشق و باهم بودن را از ياد برده ايم
در خبر ها مي خوانيم مادري را به دار مي آويزند به جرم آن كه از فقر كودك خود را كشته است آن روز ديگر خبر از به دار آويختن جوانكي توسط پدر و مادري مي شود كه فرزندشان در يك نزاع كشته شده است و امروز خبر از قتل عام مادر و دامادو خواهر زاده و برادر زاده توسط پسري از آن خانواده بهر مال و مكنت و ارث و ميراث پدر مي شود براستي به كجا مي رويم ؟ آن قصه پدر و پسران را چه كسي براي ما خواند ؟ آيا شهرزاد پارسي گو براستي مه بانوئي ايراني بود كه با مهر و عشق توانست سلطان خونخوارش را هزار و يك شب ترانه عشق خواند و تا سر انجام آرام به عشقش كند ؟آيا داستان تراژدي رستم و سهراب در روزگار ما همچنان تراژدي است ؟ آيا سپردن بهمن پسر اسفنديار به رستم توسط خود او بعد از نبرد سنگينش با جهان پهلوان باز هم معني دارد ؟ در كدامين جنگ و نبردي ايرانيان بي رحمي را نشان داده اند ؟ در چه زماني ايراني متجاوز بود ؟حكايت مهر و عشق كه در بي كران قصه هاي نظامي و فردوسي و مولانا و عطار … گفته شد براي ما بود ؟ آيا حافظ و سعدي و خاقاني و … به پارسي از عشق گفتند ؟آيا منظومه هاي عاشقانه فرهاد و شيرين و بيژن و منيژه و ليلي و مجنون و زال و رو دابه … از مهد ايران آمد ؟ چه بر سر ما آمده است ؟برادر كشي تا به كي ؟نفرت تا به كجا ؟چه بر سرمان آمده است ؟ اين گونه بي تفاوت بودن ها را چگونه بايد سنجيد ؟ امروز همه از سهيلا قديري زني كه به دار آويخته شده مي گوئيم برايش شعر مي سرائيم و ناله ” هييات ” مي زنيم ديروز از بهنود مي گفتيم و امروز از كساني ديگر و شايد فردا از ديگر كساني گوئيم كه همين امروز در مدارس ما و پاركهاي ما و خانه هاي ما و شهر هاي ما هستند و غافليم براستي چه برسر ما آمده است ؟..
آن چوبهاي پدر كجا رفت ؟آن قصه مردي كه پسرانش را به بهانه يافتن گنج مجبور كرد كه زمين پدر ي را با اتحاد جستجو كنند و بفهمند كه ” نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ” در دوران دبستان خوانديم اما كسي به آن گوش كرد ؟روزگاري كه از پورياي ولي سخن مي گفتند كه او جهان پهلوان بود زيرا محبوب قلبها بهر مهر دادنها شد كسي توجه كرد تا امثال سهيلا اثر نامرديها نشود ؟آيا كسي قصه رستم و اسفنديار را به پدر و مادر احسان كه چهار پايه را از زير پايه بهنود كشيدند گفت ؟ كسي قصه چوبها را نگفت همه قصه ها ايران و ايراني را از ياد بردند داستان پهلوانيها و جوانمردي و مردانگي مرد ايراني و مهر و لطف و بخشش و صبر بانوي ايراني كجا رفت؟ آري از ياد برديم تا امروز در دياري باشيم كه هيچ شباهتي به فرهنگ ايران و لطف ايراني ندارد براستي چرا از خود بيگانه شديم ؟ چه بر سرمان آمده است ؟ چه زمان از اين خواب هولناك بيدار شويم ؟ -
معجزه عشق
روزگار درسهائي مي دهد درسهائي براي خلق كردنها كه صفتي است مشترك بين انسان و خدائي كه آدمي را آفريد مي گويند فاصله انسان تا خدائي شدن تنها ” ذهن” است و اين ذهن مكار كه حاكم جهان فيزيكي ما است سخت بر خرد ما مي پيچيد تا آفرينش بودش انسان شدنمان را تاخير اندازد و اين تاخير است كه معجزه را سخت غير محتمل مي كند اما چگونه مي توان معجزه آفريد ؟شايد سه داستان زير بتواند جوابي براي معجزه ” معجزه ” بيابد
داستان اول
پسركي عاشق زيباترين دختر محله بود پسرك هر روز دختر را مي ديد اما هرگز جسارت نداشت كه در بين سيل مشتاقان دختر كلامي گويد پسرك به انتظار نشست و مي پنداشت كه با گذشت روزگار و با استفاده از ” گذشت زمان ” و از بين رفتن طراوت معشوقش و اشتياق عاشقان دخترك مي توان معجزه اي را ديد اما سالها گذشت دخترك بزرگتر شد و شوهر كرد و پير شد و سر انجام مرد و پسرك كه در تمامي اين سالها در انتظار شجاعتي بود كه كلام ” دوستت دارم ” را بتواند از زبان او خطاب به دخترك گويد و حال در يك غروب پاييز در زير باران پر طراوت با هيبت پير مرد سپيد موي بر بالين مقبره دخترك مي گريست بارها گفت “دوستت دارم ” اما اين عشق ورزي ديگر دير بود و مي دانست كه زمان نتوانسته است معجزه كند
داستان دوم
و باز در گوشه ناكجا آباد و شايد در سر زميني بي زمان پسركي فقير عاشق دختركي ثروتمند شد پسرك اشتياق داشت مي پنداشت كه مي تواند او نيز چون ديگر هم جنسان زيبا و متمولش پاي به رقابت گذارد و از وصال معشوق سيراب شود و از اين رو ” اراده ” را بر گزيد تا به عشق رسد سالها همه كار كرد از بسياري از آن چيزهائي كه او را از انسان بودنش فاصله مي انداخت استقبال كرد او معتقد بود كه با نيروي اراده مي تواند به وصال رسد و پس از سالها پسرك به سوي دختركي رفت كه او نيز چون او بهاران را گذرانده و گرد ميان سالي بر او نشسته بود و پسرك از عشق خود و اراده اي كه بهر وصال او گذاشته گفت اما معشوق او را نمي خواست زيرا پسرك از آن جوان پر عاطفه و معصوم و پاك و صد البته فقير تبديل به مردي ثروتمند ولي پر از بي رحمي و آلودگي شده بود و اين گونه بود كه جواب ” نه ” نصيب مردي شد كه فهميد با نيروي اراده به تنهائي ” معجزه ” به وقوع نخواهد پيوست
داستان سوم
اين بار نه پسركي بود و نه دختركي قصه در درون بيمارستاني اتفاق افتاد پسر بچه اي توسط پدر و مادرش آنقدر مورد آزار و شكنجه قرار گرفته بود كه نه لبخندي مي زد و نه حتي كلامي مي گفت هر روز صبح پسرك از پنجره بيمارستان بيرون را مي نگريست و به آواي پرندگان پشت پنجره گوش مي داد پرستاري قصه او را مي دانست و هر روز با لبخندي و جمله ” دوستت دارم ” به سراغ او مي آمد پرستار ماهها عاشقانه به پسرك عشق داد و ماهها به هيچ توجه و توقع او جمله ” دوستت دارم ” را نثار او كرد و به آن عمل نمود و سر انجام پس از ماهها پسرك لبخندي زد و اين لبخند آغاز عشق ورزي بيشتر پرستار شد و در سالگردي كه زخمهاي تن پسرك التيام يافت قلبش هم بي زخم شد و روزي به پرستار گفت ” دوستت دارم ” و اين گونه بود كه معجزه به وقوع پيوست و پرستار زير لب گفت آري عشق معجزه مي كند
و براي من تو نيز چنين بايد درس
كه تنها عشق است كه معجزه مي كند
آري عشق است كه معجزه مي كند -
مادري كه به دار آويختيم
خود را دختر درد مي ناميد مادرش را سنگفرش خيابان دانسته است جائي كه بي دغدغه سرش را بر روي آن مي نهاده و پدرش را باران گفت زيرا بي دريغ و بي هيچ ادعا لطف و مهر را نصيب او كرد و ديگر هيچ ..
امروز ديگر او نيست دخترك ديار دور كه با هزار اميد و آرزو در پي عشقي بي سر انجام به همراه يار پسركي پا به شهر بي كلانترمان گذاشت پسر ك به دنبال هوسي ديگر رفت و دخترك را به پيش پدر و مادر خيابانيش كه سنگفرش و باران بودند نهاد و دخترك در زمستان سرد در ميان پاركها گشت تا اندكي محبت جويد اما محبت در اين كلان شهر بي دروازه مجاني نبود بي كران آدم نمايان و نرگونه ها به سراغش رفتند بهر لقمه نان و قطره آبي و سقفي بر بالاي سر و گرمائي در اتاقي پر از شهوت و نفرت همه كار كردند و بعد سر انجام روز ديگر آمد و باز راهي پاركها و سنگفرشها و بارانها شد روزگار اندكي به او مهرباني نكرد اسير ديگر اسيري شد اسير مرد گونه اي كه فرزند حقارت و اعتياد بود مرد نام شوهر گرفت اما كدامين شوهر ؟ وقتي مردانگي دود شود و مردان كساني چون من و آن رفيق ديگرم كه دختركي را بهر اين شهوت بي كران ره به سوي ناكجا آباد مي بريم بايد هم شوهري نماند و شوهري نماند و در كنارش پدري هم نبود كه اگر بود مادري كه سراسر از بغض و نفرت و بي توجهي است تن به نام ” مادر قاتل ” نمي داد دخترك فرزند پنج روزه را كشت گفته اند كه ديوانه است اما اين ديوانه در پاي چوبه دار وقتي همه او را ليلي مجنون خواندند باز چون عاقلان سر به دار داد تا همه گويند ” قاتل ديوانه برفت ” و ” مادر مجنون برفت ” و ” زن فاسد برفت ” و در پاي دار تنها باران پدر اشكي ريخت و سنگفرش مادر نظاره گر سايه او بر بالاي چوبه دار شد و همه ما رفتيم تا آرام گيريم و در خلسه وهم گونه جامعه پاك رويم
براستي گناه سهيلا چه بود ؟ بي كسي و بيگناهي و دل به يار دادن چه جرمي دارد ؟آيا اين جرم بهايش اين همه رنجي است كه زندان برايش ماوائي شود ؟ دخترك خوشحال از زندانش بود او شبهائي را با سقفي بر بالاي سر مي خوابيد غذاي گرمي را به او مي دادند و هيچ چشمي به دنبال خريد تن و اندامش نبود و آن نران مرد نما و آن جنازه هائي كه زندگي را در هوسي چند دقيقه مي ديدند قهقهه زدند كه
آري سهيلا رفت
آري سهيلا رفت
و ماندند و مانديم و سهيلاها نيز ماندند سهيلاهائي كه بهر لبخندي ز غم بي كسي و بي عشقي و بي مهري و بي توجهي و بي فكري رهسپار جنگل شهر ما شوند تا روزي در روزنامه ها عكسهايش را بزنند و ما گوئيم
آري او قاتل است پس دار گوارش باد
اما از ياد برده ايم دار زدن سهيلا همان دار زدن انسانيت و مسئو ليت و آدميت و مردانگي ما است كدام مردي يافت شد كه به سهيلا چون باغچه اي براي بيل زدن ننگرد ؟ كدام مردي خواست كه در وجود سهيلا گل سرخي از عشق و اميد آفريند ؟ چه كسي گفت كه سهيلا مي توانست مادري باشد كه با قهقهه فرزندش خندد نه آن كه از ترس يكي چون خودش شدنش او را رهسپار ديار عدم كند ؟ چه كسي نام شوهر را براي او معني كرد ؟ چه كسي گفت به او مردانگي تنها در جنس مخالف زن بودن نيست؟ و چه كسي عاقلي را به اين بانو كه ديوانه اش خواندند و به دارش زدند معني كرد ؟چه كسي گفت كه خواجه فرمود
عاقلان نقطه پرگار وجود/ عشق داند كه در اين دايره سر گردانند
ما عاقلان سرگردان وجود دختركي كه عشق را مي دانست و سر انجام بهر عشق نفرت قتل را برگزيد به دار آويختيم او هيچ كس را نداشت او تنها مرد همه ما تنهائيم اما تنها او را به دار زديم
افسوس بر ما افسوس بر اين شهر افسوس بر سنگفرشهايش افسوس بر بارانش افسوس بر نر هايس و افسوس بر من و تو كه هم وطن او بوديم افسوس بر ما كه دار زدن سهيلا دار زدن آدميت ما بود افسوس افسوس افسوس -
شايد قصه ديار ما عوض شد
قصه ” آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد ” همچنان وجود دارد براي جشن تولد دوست دخترم به داخل مغازه اسباب بازي فروشي رفته ام و در آنجا بر چسبهاي مختلفي از ” جومونگ ” مي بينيم جومونگ افسانه كره اي است كه از سيما جمهوري اسلامي ايران پخش مي شود سعي مي كنم كه واكنشي نشان ندهم ولي وقتي فروشنده به من مي گويد
-برچسب جومونگ نمي خواهيد ؟
كمي ناراحت شدم و اعلام كردم كه چندان علاقه اي به تاريخ و شايد افسانه كشوري كه از نظر قدمت و اصالت تاريخي بسيار عقب تر از تاريخ ايران زمين ما است ندارم درد و دل خانم فروشنده هم باز شد و اعلام كرد كه پسر كوچكش هيچگاه حاضر نشده است از رستم و سياووش و بهرام و سام و زال و كيخسرو و فريدو ن و كاوه .. بشنود ولي عاشق جومونگ است به او گفتم
- مشكل از عوامل تبليغ است زيرا تلويزيون ما حاضر نيست سرمايه گزاري بر روي اساطير ايران زمين نمايد اما براحتي پول براي امثال ” جومونگ ” و ” اوشين” و ” يانگوم ” مي پردازد همين الان در برادوي نيويورك نمايش زال و رودابه بر روي صحنه است و هزاران تماشاچي دارد بر سر در سازمان ملل در همان شهر شعر سعدي است اما ما عاشق جومونگ هستيم در بين كتابهاي درسي ما چند قصه از شاهنامه وجود دارد ؟ در زنگ كتابخواني چند دبير از حافظ زبان پارسي يعني فردوسي سخن مي گويند ؟ چرا در روز بزرگداشت حافظ بايد در حافظيه بسته باشد ؟ و…
خانم فروشنده سرش را تكان داد و هيچ نگفت و من هم با بغضي در گلو در هنگام ديدن بر چسب جومونگ از مغازه بيرون رفتم غمگين از اين هم خود ستيزي داشتم اما چند ساعت بعد اتفاق ديگري افتاد دخترم از حادثه درون ميني بوس به هنگام بازگشت از باشگاه تعريف مي كرد او گفت
- تو ميني بوس اول چند تا آهنگ از چند خواننده رپ جديد ايراني مثل ” ساسي مانكن ” خوانديم اما خانم ورزش به ما گفت چرا يك چيز هاي قشنگي نمي خوانيد ؟ و بعد قرار شد تا مسير بازگشت به مدرسه سرود هاي ” اي ايران ” و ” يار دبستاني من ” و از استاد شجريان بخوانيم
با ذوق از او پرسيدم
- خوب خوانديد ؟
و آيلي جواب مثبت داد و وقتي لبخند مرا ديد گفت
- مي دانستم خوشحال مي شوي
براستي چنين است تشويق بچه ها به عشق آنچه كه مال ايران و ايراني است بايد توسط ما صورت گيرد براستي چه اصراري است كه از قصه هاي جعلي و شايد هم افسانه اي غريبه ها غولهائي براي اذهان بچه ها تصور كنيم بايد همه چيز را به گردن مدرسه و تلويزيون و راديو نياندازيم و هر كدام از ما به عنوان پدر و مادر و برادر و خواهر و عمه و خاله و دائي و عمو و دوست خانوادگي و همسايه و معلم و…هر عنواني كه داريم وظيفه خود را انجام دهيم چون همان خانم معلم ورزش كه به بچه ها ياد داد كه به گونه ديگر بيانديشند و ياد بگيرند كه
چو ايران نباشد تن من مباد
يا چون مولانا گويند
در سفر گر روم بيني يا ختن
از دل تو كي رود حب الوطن
صبح امروز به مدرسه رفتم و با خانم ورزش صحبت كرده و كتاب كوچكي از يكي از قصه هاي شاهنامه را به او دادم تا به فرزندش دهد و به گونه اي قدرداني و سپاسگزاري كه صفت بارز ايران و ايراني است را ارج نهم آري قدر داني كه باعث شد آرش كمانگير و كيخسرو و كاوه آهنگر و رستم و بابك خرمدين و يعقوب ليث و ابومسلم خراساني و ستار خان و باقر خان و ميرزاجهانگير صور اسرافيل و دهخدا و فروغ فرخزاد و حكيم ابولقاسم فردوسي و شمس الدين محمد حافظ و سعدي و نظامي و دكتر مصدق و امير كبير و… هزاران ايراني در اذهان ما بمانند بدون آن كه بر چسبي از آنان باشد ولي در اذهان و قلبهاي ما تا به ابد چسبيده اند باشد كه چنين باشد -
عشق بي بهانه
“عشق بي بهانه را عشق است “مرا پرسيد - عشق بي بهانه ؟ مگر مي شود ؟نه معنائي ندارد و باز او را گفتم -”عشق بي بهانه را عشق است ” عشق بي زمان و بي مكان مگر از ياد بردي آن شوريده دلي را كه گفت ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است ” آري عشق تنها يك ثانيه خواهد بي بهانه بي ادعا و حتي شايد بي معشوق .. و باز پرسيد – بي معشوق ؟ مگر امكان دارد ؟ و من قصه ” هيچ كس معشوق توست ” را گفتم
“هیچ کس”، معشوق توست
عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد. او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟ عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است. خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم. عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. “هیچ چیز” توشه توست و “هیچ کس” معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد. عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود. ***********
داستان را كه شنيد فرياد زد _ عشق بي بهانه وبي زبان و بي زمان و حتي بي معشوق را عشق است … -
ارشميدس وطني!
در جكوزي دراز كشيده و در خلسه اي شيرين فرو رفته ام وخود را رها و بي مقاومت كرده و بازيچه دريچه هائي شده ام كه آب را با فشار بر اندامم مي نوازند پنج دريچه وجود دارد و مرتبا از يكي به آن دگري مي روم و سر انجام كه به محل تخليه و جريان سازي آب بر مي گردم و باز از دريچه اول بازي شروع مي شود نخست هيچكدام از دريچه ها برايم فرقي ندارند زيرا تنها مي انديشم كه واقعه يكسان است يعني آب بر من مي خورد و مرا منتقل مي كند اما به مرور موقعيت مكاني هر كدام از دريچه ها شرايط را براي من عوض مي كند مكان نصب دريچه باعث شده است كه از زواياي مختلف مكان را نظاره كنم ودر هر مكان چيز هاي تازه تري ببينم اين نگاه جديد را دوست دارم ودر گردش و بازي دريچه ها با من تنوع را مي بينم و به گردش پنج ايستگاهه خود ادامه مي دهم ..
تايمر توقف مي كند و سكوت بر حوضچه جكوزي حكمفرما مي شود و فرصتي مي يابم كه اندكي از فضا بيرون رفته و بازي ذهنم را ادامه دهم به ياد نظر سنجي در اينتر نت مي افتم شخصي پرسيده بود ” هنگامي كه فرشته مرگ بر شما نازل شد چه مي كنيد ؟”سوال عجيب و تقريبا بي پاسخي بود نخست خواستم كه با لحني كمي طنازانه با او پاسخ دهم و مثلا گويم “ او را به يك نوشيدن قهوه دعوت مي كنم ” و يا اين كه ” با او والس ويا لزگي و شايد هم قاسم آبادي مي رقصم ” اما نوع شناسه فرستنده كه خود را ” كنيز حضرت فاطمه ” معرفي كرده بود مرا از اين شوخي باز داشت در وحله دوم خواستم كه با او از فاز هاي فلسفي و مباحث نوگرايانه سخن گويم و مثلا بگويم ” از ديد من فلسقه مرگ اين است كه …..” اما باز منصرف شدم بعد خواستم او را بي پاسخ گذارم اما آن را هم چندان محترمانه نديدم تا اين كه سرانجام تايمر استارت جكوزي باز به كار افتاد و من گردش خود با دريچه ها را ادامه دادم و هنوز دور اول گردشم تمام نشده بود كه به ياد ارشميدس مرحوم افتادم و فرياد زدم ” يافتم ” نگاهي به دريچه ها مي كنم پنج دريچه كه مي تواند ” كودكي ” و ” نوجواني ” و ” جواني ” و ” ميان سالي ” و ” پيري ” باشد به ياد آوردم زماني كه بي توجه بي هيچ نگاهي از آنها مي گذشتم گردشم بي معني بود و تنها در شروع و پايان معني داشت اما هنگامي كه با رسيدن به هر دريچه آگاه شدم و با ديدگانم فضا اطراف را با دقت نگاه كردم هر مرحله برايم معني داشت حكايت زندگي هم چنين است براستي چرا بايد در انتظار عزرائيل لحظه شماري كنيم ؟ فرشته مرگ روزي خواهد آمد و عمر اين كالبد انساني تمام خواهد شد اما ما كه اين گونه در پي مرگ هستيم زندگاني را هم جستجو كرده ايم ؟ امروز هر كدام از ما در يكي از مراحل كودكي و نوجواني و جواني و ميان سالي و پيري هستيم براستي كداميك از ما به خود آگاهي ها خود رسيده ايم ؟آيا خود را مي بينيم ؟ ابزارهايمان كه شامل خرد و انرژي و تجربه و عشق وانگيزه و ايمان و اميد و صبر و… است راسنجيده ايم ؟آيا از هر دريچه زندگي به قدر كافي انرژي چون آب پر فشار دريافت كرد ه ايم ؟آيا در هنگام اين دريافت آگاهي داشته ايم ؟آيا لذت برده ايم ؟آيا سپاس گفته ايم ؟آيا رها بوده ايم و… تايمر باز مي ايستد و من در جلوي منبع تخيله هستم آنجا كه آب از داخل آن مي رود و دو باره تصفيه مي شود و باز مي آيد كه من از او بعنوان نمادي از مرگ ياد مي كنم نگاهي به فضاي جكوزي مي كنم آيا كل اين فضا تنها اين دريچه تخليه است ؟آيا در اين فضا اين دريچه تخليه جائي است كه بتوان كاري كرد ؟چرا از بين 5 ايستگاه و يك دريچه تخليه همه به دنبال دريچه تخليه هستيم ؟آيا به قدر كافي در بقيه مراحل تفكر كرده ايم ؟نمي دانم دوست ناشناسم پاسخ مرا مي پسندد يا نه اما من در جكوزي چندان به دريچه تخليه فكر نمي كنم زيرا مي دانم به آن خواهم رسيد پس چه بهتر است از دريچه هاي فشار آب تا آنجا كه مي توانم لذت ببرم تا شما چه فكر كنيد؟ -
زمين لرزه
كمي لرزاند ! نخست باور نمي كردي و لي نه گوئي خبري بود فريادت را بر سر راديو و تلويزيون و همسايه بالا و شايد برسر اطرافيانت زدي اما هيچكدام مقصر نبودند زيرا كه " زلزله آمده بود " باز خشم زمين فوران كرد خشم زمين ؟ مگر زمين خشم دارد ؟ ما انسانهاي چه ساده لو حانه صفات خود برا به تمامي نشانه هاي هستي مي دهيم زمين خشمگين نيست زيرا خشمي نمي تواند داشته باشد زمين براي رشد آيد ديده ايم چگونه اجساد ما را به قول خيام در سينه مي گيرد و پس از سالها همان اجساد جذب زمين شده و تبديل به زمين زراعتي مي شوند و گندم از آن مي رويد و آفتاب گردان و گوجه فرنگي و ذرت و نيشكر و... همه از آن بيرون آيند آيا مگر خشم مي تواند آفريننده شود ؟اين قصه ساده لو حانه را به كوهها گفته ايم و آتشفشان را خشمگين ديده ايم و يا به دريا گفته ايم و طوفانش را ناشي از خشم دانسته ايم نه هيچكدام چنين نبوده اند خشم از آن ما انسانها است القصه زمين لرزيد و نمي دانم در كجا دلي لرزيد و در كجا سقفي لرزيد و شايد پيكري و شايد هم اشكي و كالبدي لرزيد اما لرزيد و اين لرزيدن ها مي تواند كمي ما را به خود آورد ؟آيا در اين لرزش فهميديدم كه غرور و حق خود دانستن براي تصاحب دنيا چه پندار مذبو حانه اي است ؟آيا انديشيديم نفرت و خشم و غم چه آسان ناگهان مي تواند به اعماق زمين رود ؟آيا به صورت عزيزان خود نگريستيم ؟آيا لبخند آنان را باور كرديم ؟آيا قبول كرديم كه هيچ چيز ابدي نيست پس چه خوب خواهد بود كه قدر تك دمها و بازدمها را دانسته و آن را مزين به عشق و مهر و آغوش و لبخند كنيم زمين لرزه اي آمد آيا در اندرون ما نيز لرزيد ؟آيا فكر كرديم كه عشق را بي بهانه تقديم كنيم ؟آيا انديشيديم كه اين همه نفرت را به كدامين دليل بايد افزون نمائيم ؟ اخمها و فرياد ها و پنجه بر رخ هم كشيدنها و چوب و باتو م و گلوله سمت هم در كردنها و با ديده غيط يكديگر را نگريستن ها و بي توجه به هم نوع و هم وطن و هم گيتي ها چه آسان با يك زمين لرزه مي تواند پوچ و نابود شود و هيچ چيز جز خاطره اي تلخ از آن نماند به ياد سخن مادر بزرگ مي افتم كه مي گفت
-زاك دل ! همه مردنها يك "آخي " داره اونا كه خوب آدمي بودند پشت قبرشان مي گويند "آخي حيف شد كه بمرد " و آنها كه بد بودند پشت تابوتشان مي گويند "آخي خوب شد كه بمرد "
حالا از خودم و تو و او و ما و شما و آنها مي پرسم كه اين زمين لرزه را حس كردي ؟ چه پيامي براي تو داشت ؟دنيا مي گذرد و همه چيز يكسان نمي ماند روز گاري جاودان نيست كه معشوق هميشه عشق تو باشد و هميشه عاشقي جاودان بماند روزگار تغيير مي كند معشوق بايد خوشبخت شود و اين خواست عاشق است و عاشق بايد هيچگاه در پيشگاه خود و خداي خود شرمنده نباشد كه چرا " عشق بي بهانه " نداشت پس چه خوب است كه هر دم فكر كنيم اين دم كه فرو بريم شايد بر نياوريم و به فكر زمين لرزه هائي باشيم كه وجود مان را مي لرزاند و مي گويد
زندگي زيباست
زندگي همراه با عشق زيبا است
زندگي جاودانه با عشق خواهد بود
چه خوب است كه هميشه چو خاك باشيم و ياد بگيريم آفرينندگي و آن هم از نوع مهر و عشق و انسانيت را
زمين لرزه از يادت نرود
tourajatef@hotmail.com -
در اندرون پر غوغا
در اندرون من خسته دل ندانم كيست / كه من خموشم و او در فغان و غوغا است(حافظ)
سالها است كه اين بيت همره من است جوش و غروشي كه در اندرونم زند و سكوت و بي تفاوتي كه بر سر و رخم مي نمايد و من نمي گويم زيرا تواني براي گفتن نيست و شايد هم چيزي براي گفتن ندارم و اين حكايت بسياري از ما است كه مي دانيم كه قصه ” از ماست كه بر ماست ” همواره جريان دارد و خواهد داشت خواستم در مورد “روز جهاني نابينايان ” بنگارم و سخن از نابينا گويم كه چه كسي بينا و چه كسي نابينا است از قصه كساني گويم كه صحبت از نابيناياني مي كنند و خود در سياهي مطلق جهل هستند خواستم از اندروني كنم كه براي برخي سكوت و آرامشي ناشي از بي خبري دارد خواستم از نابيناي اندرون گويم چه حكايت غريبي است روزگاري نابينايان را ” روشن دل ” مي گفتند و حالا من ” كور دلان ” را نابينا خوانم و اين كوردلي ز همه چيز است از ندانستن آن كه چرا به اين جزيره رسيده ام جزيره اي كه در آن زيبائي ها را مي بينم و آرامش را مي چشم و عشق را نظاره گرم اما اندرونم غوغائي است روزها و هفته ها و ماهها و سالها گذشتند و من در ميان اين مقطع زندگاني از هجر گفتم از عشق گفتم و از وصل گفتم و از رفتن ها و باورهائي كه به عشق داشتم و رفتني كه بر پايه جمله اي بود كه مي گفت
” گاهي براي ماندن بايد رفت “
و من در هجري سوختم كه رفتني بهر ماندن نبود از هجري گفتم كه رفتني بهر رفتن ها نام داشت و شايد من اين گونه مي انديشيدم از عشقي گفتم كه رفتني نداشت زيرا هرگاه كه زمان را بي معني مي كرد پس رفتن و آمدني نبود و بعد در صبر سوختم و از صبر خواندم بهر ماندن ها و رفتنهائي كه معلوم نشد كه چرا رفتن و چگونه آمدني را معني مي كرد و روزها و هفته ها و ماهها و سالها گذشتند و من در آسانسور زندگي طبقات راطي كردم و در هر طيقه ايستادم از آسانسور بيرون رفتم و گردشي در طبقات زيستن نمودم و باز آسانسور را سوار شدم بي آن كه بدانم آيا باز خواهم كه به آن طبقه سفر كنم و آيا رفتم كه باز بمانم و يا اين كه رفتم بهر آن كه خواستم ماندني بيابم و سفرادامه يافت و در جستجوي خويشتن خود را يافتم و در خود هيچ چيز ز خويشتني كه به آن باور داشتم هرگز نيافتم و سفر ادامه داشت سفري كه با حافظ هم كلامي مي كرد و در هر طبقه ترنم مي كرد
در اندرون من خسته دل ندانم كيست / كه من خموشم و او در فغان و غوغا است
و سر به غوغاها نهادم بهر جستجو آشفتگيها رفتم و آشفته تر شدم بهر آرامشي گشتم اما مرداب مرا مي خواند و من مرداب يكي شدن چون ديگران را هرگز نخواستم من به دنبال دريا بودم دريائي كه سبك باران ساحلها نمي خواهد و شايد نمي داند كه خواهد و يا اين كه بهر نداشتنش آواي نخواستن آن را زند و به سوي در ياها رفتم مرا گفت ” خود را مرد يخي ننام ” آري خود را مرد يخي نناميدم اما من چه هستم ؟پاسخي نيافتم گاهي آشفتگي و شوريدگهاي بي همتا داشته ام و روزگار چشمها را بسته ام و رفتم و چشمها را شسته ام و باز بسته ام و رفته ام و شقايقها را ديده ام تا در كنار آنان زيستني را تجربه كنم و به نداي شاعرعاشق دلي كه او نيز خود را در هجر ز خويشتنش محصور كرده بود گوش دادم
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
زندگي كرده ام ؟ نمي دانم در ميان اين غوغا زندگي كرده ام در ميان هجر زندگي كرده ام ؟ در ميان وصل زندگي كرده ام ؟ در ميان عشق ورزيها زندگي كرده ام ؟ و باز ندا آيد
در اندرون من خسته دل ندانم كيست/ كه من خموشم و او در فغان و غوغا است
و من در ناشناخته ها و نابينائي ها و كور دلي ها باز گويم و پرسم نابينا كيست ؟ روشن دلي كجاست ؟ و باز ندا آيد
در اندرون من خسته دل ندانم كيست / كه من خموشم و او در فغان و غوغا است -
از احمد محمود تا دخترم آيلي
تلويزيون رو شن است و مصاحبه با مردي دارد كه مي گويند يكي از تاثير گذار ترين مردان ادبيات معاصر است احمد محمود نويسنده رمانهاي همسايگان و داستان دو شهر و مدار صفر درجه و... از درد غربت در ميان آشنايان سخن مي گويد او عمري قلم زده است از ايران و خوزستان و نفت و جنگ و... اما بنا به گفته خودشان تنها گرايشهاي سياسي او در سالهاي بسيار دور را نشانه گرفته اند و باز او را مي كوبند و اين كوبيدنها از سوي كساني است كه به احتمال فراوان حتي برگي از نوشته هاي او را نخوانده اند احمد محمود 78 ساله كه به سختي راه مي رود و حتي نفس مي كشد هنوز مي نگارد و با چه عشقي صفحاتي از نوشته هايش را مي خواند او در ميان قصه هايش زندگي مي كند خبرنگار در فيلم مستندي كه از او ساخته شده است مي پرسد
- اگر دو باره به دنيا بيائيد دوست داريد باز هم نويسنده شويد؟
و محمود درد آور پاسخ مي دهد
-نه فكر نكنم شايد بروم دنبال كاري آبرومند !! و زندگي كنم
درد است و باز درد است كه احمد محمود با بيش از نيم قرن كار نويسندگي حسرت كار آبرومندي را دارد او حق دارد نوشتن برايش زندان و تبعيد و غربت و بي احترامي و بي توجهي به ارمغان آورده است و مي انديشد كه اگر شايد اين گونه نبود و شايد اگر احمد محمود نبود و با همان نام اصليش زندگي مي كرد در ماوا و آتيه اي كه برايش مي توانست آرامش دهد سكني داشت اما براستي براي او چنين مي شد ؟براي مردي كه با درد به دنيا آمده و با درد زندگي مي كند مي توان چنين زيستني را تصور كرد؟ پس نگاهش را چه مي كرد ؟آيا چشمهايش را مي بست ؟ دلم مي سوزد وقتي مي بينم كه او چون بسياري نظير محمود دولت آبادي و اسماعيل فصيح و سپانلو و سيمين دانشور و رضا براهني ... از درد غربت مي گويند و حكايت حافظ را به زبان آورد كه
من از بيگانگان هرگز ننالم / كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد
سخنان احمد محمود به سختي مرا رنجاند و به ورطه انديشه برد كه آيا بايد از نوشتن نا اميد شد ؟آيا بايد اميد و ايمان به انديشه را از دست داد ؟ از پروردگار پرمهر خواستم و نياز كردم و تنها 24 ساعت بعد قصه ديگري برايم پيش آمد و باز تلويزيون صحنه هائي از دانشگاهي در ايالت متحده آمريكا را نشان مي داد و من متوجه شدم كه دخترم آيلي به دقت آن آمفي تئاتر ها و كتابخانه ها و... را مي بيند به شوق گفتم
- كاشكي كه يك روز هم تو در چنين جائي درس بخواني
دختركم اشك ريخت و گفت
- من نمي خواهم كه از دوستهايم جدا شوم
اين اشكها را يك بهانه كودكي دانستم و به او گفتم
- همه جاي دنيا دوستاني هستند در دنياي ما همه انسانها بايد و مي توانند دوست باشند به هم عشق بدهند و فارغ و از رنگ و نژاد و ..دوستي كنند
اما دخترم جوابي عجيب داد و گفت
- من دوست دارم ايران آنقدر بزرگ باشد كه خيلي ها آرزو كنند كه به ايران بيايند و درس بخوانند و زندگي كنند تازه مگر خودت وقتي ازت پرسيدم تاريخ به چه درد مي خورد مگه نگفتي هزاران ايراني جنگيدند و مبارزه كردند و خونشان بر زمين ريخته شده تا ايران ما پابر جا و با شكوه بماند پس قصه آنها بايد ياد گرفته شود و جاودان بماند تا بدانيم چه كساني ماندند و مبارزه كردند و ايران را ايران نگاه داشتند ؟
دخترم چقدر بزرگ شده و چه شاگرد خوبي براي حرفهاي پدر بود حرفهاي دخترم بوي وطن پرستي و اميد و عشق مي داد دوست داشتم احمد محمود هم كنارمان داشتيم و من و استاد احمد محمود همراه هم از آيلي و آيلي ها ياد مي گرفتيم درس اميد و صبر و عشق به ميهن را آري اميد ما نسل ايرانيان جواني است كه عاشقند و ميهن پرست -
سه پند حافظ
گفته اند كه روز 20 مهر ماه روز بزرگداشت حافظ است اما مگر حافظ تنها يك روز دارد ؟ تمام كساني كه با اشعار و افكار و طعنه ها و رنديها ي او سر و كار دارند مي دانند كه براي حافظ نه تنها يك روز بلكه با يك هفته و يا يك ماه و سال و دهه و نيم قرن و قرن بزرگداشت گرفتن هم كفاف نمي دهد ما از مردي سخن مي گوئيم كه خلوص را به معني عشق و عشق را به معني خلوص گرفت او آنچنان در روح و فكر و قلب ايرانيان و جهانيان نفوذ كرده است كه نمي توان تنها او را در زمره يك شخصيت تاريخي و ادبي به چشم ديد حافظ براي بسياري از ما ياد آور روز هاي اوليه عاشقيمان است حافظ همراه ما در سر ماي شب يلدا و بهاران سفره نوروز و محفل عقد و پيوندهاي ما است حافظ براي ما ترانه ها و زمزمه هاي فراواني گفته است تفال زده ايم بر او و شمس الدين محمد حافظ شيرازي براي ما از نشانه ها گفته است از قصه عشق كه نامكرر است از رندي محتسبي كه فسق مي كند اما در پشت ديوار ريا مخفي است او از واعظاني سخن مي گويم كه بر منبر و تخت ياوه مي گويند و در خلوت خود آن مي كنند كه هيچ گوش دهنده به وعظ بي عمل آنان نكند حافظ از نابينائي و بي خردي گفته است از حديث مهجوري و اسارتي آناني كه جرمشان دانستن است و حافظ از عشق مي گويد از مهر از خوشبختي و.دانائي و خرد ..بسياري از چيز هائي كه قرن ها است بشر آن را مي جويد و همچنان در جستجوي آنها است دوست دارم از خودش قصه هاي امروز را شنوم به همين دليل سه گانه تفالي زنم و سر و گوش به پيام او دادم و نخست چنين آمد
1/شنيده ام سختي خوش كه پير كنعان گفت/فراق يار نه آن مي كند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر/كنايتي است كه از روزگار هجران گفت
اولين كلام خواجه از هجران است آري از هجراني كه سخت گلوي ما را گرفته است از هجراني كه از خود و ديگران و خداي خود داريم از ياد برده ايم كه بهر چه انسان ناميده شديم و با خود و ديگران چه بكنيم و خداي خود را از ياد برده ايم سخت شده است دلهايمان حديث " من " زياد است بهر اين "من " دروغ گوئيم و آدميان را چه از جسم و چه از روحشان كشته ايم مهر را زنده به گور كرده ايم و ..افسوس
2/ و باز چشمها را بندم و نيت كنم تا حافظ و خلوصي كه در سينه دارد بگويد و اين گونه آمد
آنكه رخسار تو را رنگ گل نسرين داد/صبر و آرام تواند به من مسكين داد
قصه صبر دو مين پند خواجه در امرو ز است دير صباحي است كه صبر را هم گم كرده ايم چه زود تسليم مي شويم و قضاوت مي كنيم و از ياد مي بريم كه سفر بسيار و قدمهاي بي نهايت تا رسيدن به سر منزل مقصود است حديث رسيدن در اولين مقصد و گذشتن هزار شب در قالب يك شب هر روز برايمان تكراري است تا به كي خواهيم كه بي رنج گنجي را در آغوش كشيم ؟ چرا اين گونه شتابان به دنبال خواسته هائي هستيم كه چون وقتي قدر آن را نمي دانيم براحتي از دستشان مي دهيم دومين هديه خواجه به ما امروز صبر بود
3/ و يك بار ديگر تفالي زنم و از حافظ خبري ز نشانه ها گيرم
كجاست هم نفسي تا كه شرح غصه دهم /كه دل چه مي كشد از روزگار هجرانش
آري چه جاي عجب است ؟ بايد هم حديث عشق گويد و سومين پند حافظ از عشق مي گويد هز ياري كه نفسش دم و بازدم ما باشد ياري كه با هر دم ما را زندگاني دهد و آن هنگام كه باز دم زنيم زندگاني را از نو نمايد و بگويد تازه تر شدي و فرصتي ديگر براي تو است آري بايد سلامي ديگر به دنيا دهي با هر دو و باز دم عشق را بخاطر آوري و از فرصتي كه زيستن نام دارد بهره گيري
به قول حافظ
يك قصه بيشن نيست غم عشق و اين عجب/ از هر زبان كه مي شنوي نامكرر است
خواجه امرو ز از هجران و صبر و عشق گفت و لي مي دانم قصه هاي او براي آناني كه در نوروزها و شب هاي يلدا و روزها و شبهاي دلدادگيهايشان تفالي به او زدند نامكرر بوده است به او درود مي فرستيم زيرا زنده است بهر آن كه زنده است به عشقو زنده خواهد باز به عشق كه عشق بي مرگي و جاودان زندگي است
هرگز نميرد آن كه زنده شد به عشق/ ثبت است بر جريده عالم دوام ما
/ /tourajatef@hotmail.com