http://netlog.com/tourajnakhodaTOURAJ ATEFATEFTOURAJtourajnakhodahttp://en.netlogstatic.com/p/tt/025/827/25827337.jpgIran, Islamic Republic ofTehran tourajnakhoda's profile page

tourajnakhoda

male - 43 years, Tehran, Iran, Islamic Republic of


RSS feed

Blog 657

تو ر ج هستم که خو د را ناخدا خو اند م و دل به در یا زندگی سپر د م تا در میان این امو اج ز ند گی مر و ارید عشق و ایمان و امید صید کنم و این هم خاطر ه نگار این سفر به قد مت عمرم هست و بر ای تو می نگار م که شاید تو نیز مسافر کشتی من شو ی...


  • روبان آبي تقديم به تو

    پيش خودش مي گويد
    اخ اگر او را نديده بودم شايد هيچگاه ازدواج نكرده بودم
    شايد هم بگويد
    اگر عمه به من او را معرفي نكرده بود حالا من هم يك زندگي موفق داشتم
    شايد هم بگويد
    كاش حداقل بچه دار نمي شدم
    و يا اين كه هزاران گفتگوي ديگر مثل اين كه كاش اين رشته تحصيلي انتخاب نكرده بودو و يا اين كه اي كاش توي اين شهر و تو ي اين كشور و توي اين قاره به دنيا نيامده بودم و شايد هم كار بجائي برسد كه بگويد اي كاش اصلا پا به اين جهان نگذاشته بود اما فايده اي ندارد اين قصه ادامه دارد شايد بگويد كاش پول دار نبودم و شايد هم بگويد كاش فقير نبودم و كاش اين شغل را نداشتم و كاش اين شريك را نگرفته بودم و...
    مي بيني تمامي ندارد؟
    دلمان گرفته است و دوست داريم همه دنيا و آدمهايش را مقصر بدانيم اشكالي ندارد اما اندكي فكركن براستي قبلا اين تجربه نتيجه داده است؟ مي دانم به همان نتيجه مي رسيد كه من هم رسيده ام انتقام گيري و شكايت از تمامي دنيا و اطرافيان تنها خشم ما را بيشتر مي كند اما امروز بيا و تجربه رو بان آبي را امتحان كن رو بان آبي يك قصه زيبا در عين حال تكان دهنده اي است آن را به همراه يك رو بان آبي به تو تقديم مي كنم
    " رو بان آبي "
    آموزگارى
    تصميم گرفت که از دانش‌آموزان
    کلاسش به شيوه جالبى قدردانى
    کند.
    او
    دانش‌آموزان را يکى‌يکى به جلوى
    کلاس مي‌آورد و چگونگى اثرگذارى
    آن‌ها بر خودش را بازگو
    مي‌کردآن گاه
    به سينه هر يک از آنان روبانى آبى
    رنگ مي‌زد که روى آن با حروف طلايى
    نوشته شده بود:

    « من
    آدم تاثيرگذارى هستم.»

    سپس
    آموزگار تصميم گرفت که پروژه‌اى
    براى کلاس تعريف کند تا ببيند
    تعميم اين عمل چه تاثيري بر دانش آموزان دارد
    سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها او به هر دانش آموز
    خواست که در بيرون از مدرسه همين
    مراسم قدردانى را گسترش داده و
    نتايج کار را دنبال کنند و ببينند
    چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است
    و پس از يک هفته گزارش کارشان را به
    يكي از کلاس ارائه نمايند.
    بچه‌ها به سراغ يکى از مديراني
    جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود
    رفت و از او به خاطر کمکى که در
    برنامه‌ريزى تحصيلي به وى کرده بود
    قدردانى کرد و يکى از روبان‌هاى
    آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان
    ديگر را به او داد و گفت:
    ما در
    حال انجام يک پروژه هستيم و از شما
    خواهش مي‌کنم از اتاقتان بيرون
    برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با
    نصب روبان آبى به سينه‌اش قدردانى
    کنيد. مدير جوان چند ساعت بعد به
    دفتر رييسش که به بدرفتارى با
    کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و
    به او گفت که صميمانه او را به خاطر
    نبوغ کاري‌اش تحسين
    رئيس مي‌کند
    ابتدا خيلى متعجب شد آن گاه مدير
    جوان از او اجازه گرفت که اگر
    روبان آبى را مي‌پذيرد
    به او اجازه دهد تا آن را بر روى
    سينه‌اش
    بچسباند.
    رييس گفت: البته که مي‌پذيرم.
    مدير جوان يکى از روبان‌هاى آبى
    را روى يقه کت رييسش، درست بالاى
    قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان
    را به او داد و گفت
    اين روبان اضافى را بگيريد و به
    همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى
    کنيد.
    مدير
    جوان به رييسش گفت پسر جوانى که
    اين روبان آبى را به من داد گفت که
    در حال انجام يک پروژه درسى است و
    آن‌ها مي‌خواهند اين مراسم روبان
    زنى را گسترش دهند و ببينند چه
    اثرى روى مردم مي‌گذارد.
    آن شب،
    رييس شرکت به خانه آمد و در کنار
    سال اش نشست و به او پسر ١۴
    گفت:

    امروز
    يک اتفاق باور نکردنى براى من
    افتاد. من دردفترم بودم که يکى از
    کارمندانم وارد شد و به من گفت که
    مرا تحسين مي‌کند و به خاطر نبوغ
    کاري‌ام، روبانى آبى به من
    داد.
    مي‌توانى تصور
    کني؟
    او فکر
    مي‌کند که من يک نابغه
    هستم!
    او سپس
    آن روبان آبى را به سينه‌ام
    چسباند که روى آن نوشته شده
    بود:
    «من
    آدم تاثيرگذارى هستم.»
    سپس
    ادامه داد: او به من يک روبان اضافى
    هم داد و از من خواست به وسيله آن
    از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى
    که داشتم به سمت خانه مي‌آمدم، به
    اين فکر مي‌کردم که اين روبان را
    به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم.
    من مي‌خواهم از تو قدردانى
    کنم.
    مشغله
    کارى من بسيار زياد است و وقتى
    شب‌ها به خانه مي‌آيم توجه زيادى
    به تو نمي‌کنم. من به خاطر نمرات
    درسي‌ات که زياد خوب نيستند و به
    خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و
    کثيف است، سر تو فرياد
    اما مي‌کشم
    امشب، مي‌خواهم کنارت بنشينم و به
    تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و
    مى‌خواهم بدانى که تو بر روى
    زندگى من تاثيرگذار
    بوده‌اى.
    تو در
    کنار مادرت، مهم‌ترين افراد در
    زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى
    خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه
    روبان آبى را به پسرش
    داد.
    پسر که
    کاملاً شگفت زده شده بود به گريه
    افتاد. نمي‌توانست جلوى گريه‌اش
    را بگيرد. تمام بدنش مي‌لرزيد. او
    به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان
    گفت:

    « پدر،
    امشب قبل از اين که به خانه بيايى،
    من در اتاقم نشسته بودم و درنامه‌اى
    خواهم توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه
    دادم و از شما و مادرم خواستم كه مرا
    ببخشيد.»
    من مي‌خواستم امشب پس از آن که
    كنم و اصلا فكر نمي كردم شما خوابيديد، خودکشى .
    وجود من برايتان اهميتى داشته
    باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم
    است
    پدراز پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و
    گداز پسرش را پيدا کردا
    فرداکه رييس به اداره آمد، آدم ديگر
    شده بود. او ديگر سر کارمندان غر
    نمي‌زد و طورى رفتار مي‌کرد که
    همه کارمندان بفهمند که چقدر بر
    روى او تاثيرگذار
    بوده‌اند.
    مدير جوان به بسيارى از نوجوانان
    ديگر در برنامه‌ريزى تحصيلي کمک
    کرد... يکى از آن‌ها پسر رييسش بود
    و هميشه به آن‌ها مي‌گفت که
    آن‌ها در زندگى او تاثيرگذار
    بوده‌اند.
    **************************************************- **************************************
    انسان در هر شرايط و وضعيتى قصه تمام شد اما يادت نرود
    مي‌تواند تاثيرگذار باشد.
    همين
    امروز از کساني که بر زندگي شما
    تاثير مثبت گذاشته‌اند قدرداني
    کنيد.

    يادتان نرود که روبان آبي
    را از طريق اينترنت هم مي‌توان
    فرستاد!

    من اين روبان آبي را به همه كساني كه
    درزندگيم تاثير گذاشتند يعني دخترم و پدر و مادرم و همه كساني كه عاشقشان بودم و هستم و خواهم بود وخوانندگان كتابهايم و مقاله ها و مطالبم و شنوندگان گفتارهايمان و نويسندگان كتابهائي كه خواندم و اساتيدم و فرهنگ ايرانيم و كشور زيبايم ايران و دلاوران و شجاعاني كه در پهنه تاريخ مملكتم بهر آزادي و استقلال و سر بلندي ميهنم جنگيدند و دوستانم و تو نازنيني كه اين مطلب را مي خواني تقديم مي دارم زيرا كه همه آنها درسهاي بزرگي از مهر باني و انسانيت و لذت حضور در زيستنم را به من داده اند

  • سپاس زعشق تا بي كران عاشق



    باران به انتها رسيد در ميانه شب صداي آشناي قديمي را كمتر مي شنيدم و ناگهان صبح دم را ديدم طلوع زيبا سلامي دگر به من داد و من سپاسي ديگر به او كه طلوعي چنين زيبا و آسماني بنفش هنگام طليعه خورشيد را آفريد صبر كردم پرندگان به جشن و شادماني مشغول بودند جشن آغازي ديگر آغاز شد !! و من در انتظار ماندم لحظه پيوند به پايان رسيد عشق بازي شب و صبح تمام شد و شب پي به هجر و صبح خبر حضور بداد و آفتاب به ميان آُسمان آبي رسيد آبي زيبا كه ناشي از باراني شدنش بود آسمان بغض را با اشكها خالي كرده بود حالي خوب را به همگاني مي داد كه غفلت از او نكرده بودند به كوهها نگريستم

    سلام مهمان ناخوانده آبان

    آري برف سپيدي كوهها را نوازش داده بود جاي پاي زمستان در پاييزي چنين زيبا هويدا بود و برگها را مي ديدم سمفوني زرد و قرمز و سبز چه رونقي داشتند و من برگ را بوسيدم و خاك را بوسيدم و آسمان را بوسيدم و كوهستان را بوسيدم و نسيم خنكي كه صورتم را نوازش مي داد بوسيدم و برف عجول را بوسيدم و من در آغوش خدا جاي گرفتم و زمزمه كردم

    من در خويشتنم خويش را جستم

    در اوهام كالبد خود را جستم

    در جستار گشت و گذار نه خود بود و نه خويشتني

    زيرا در سرگشتگيها سر انجام يافتم كه خدائيم بايد كه او را ميجستم

    و خدا را يافتم ديگر جستجو نبود خدا را اعتماد كردم زيرا اعتقادي نبود كه دانستم خدا را اعتماد بايد نه اعتقاد

    اعتقاد كوچكي از بي كران اعتماد

    واعتماد كردم و دستهايم را بوسيدم

    دستهائي كه مرا حمايت بوده و هست

    دستهائي كه مرا عشق بوده و هست

    دستهائي كه اعتمادم داد

    دستهائي كه اعتمادم داد



    ترنمم را پايان دادم و لبخند زدم و بوسه هاي خدا را حس كردم و در آغوش او خود را بي تمنا هيچ حس كردم

    خدايا دوستت دارم

    به تو اعتما دارم

    رهايم

    رهايم

    سپاس زين همه مهر و زندگي

    سپاس زين همه اعتماد

    سپاس زين همه رهائي

    سپاس زين همه اميد

    سپاس زين همه عشق

  • بيخبران خبر خبر ميكده باز مي شود

    بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
    غفلت كرده ائيم و چه جاهلانه خود را غرق در تنگناهاي كوته بين ها نگاه داشته ائيم چرا قصه دلتنگي ؟ هجر ؟ دلواپسي ؟ مظلوميت ؟ اين همان چيزي بود كه خود خواسته ائيم مي توان خوشبخت بود هنگامي كه از درون بدبختي را فرياد مي زنيم ؟ مي توان ثروتمند شد هنگامي كه از اندرون خود فقر را مي جوئيم ؟ چگونه لبخندي را مي توان همنشين دلي پر غصه كرد ؟باران مي بارد به آسمان پر بغض مي نگرم در اندرون اين آسمان ابري بوده همان گونه كه آفتابي وجود دارد تا بيرون آيد آري هر چه هست در اندرون ما است هرچه مي بينيم بهر آن چيزي است كه مي خواهيم بينيم حسرت مي خوريم زيرا مرز هاي خود را كوچكتر و اندك كرده ايم نمي خواهيم و چون نمي خواهيم تواني نمي ماند
    بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
    آري ميكده دو باره باز شد پيش آي ز شراب الهي نوش يزدان آسمان و زمين و فرشتگان وشادمانيها را براي تو آفريده است حال با تو است كه از خواب گران برخيزي به پا خيز بجنگ با آنچه ترا از خود دور مي سازد بميران آن چه ترا حسرت دهد بسوزان آنچه ترا سوزانده است از خواب گران خيز اين آُسمان پر باران براي تو است نفسي از تمامي وجود بكش و بگوي
    بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
    در ميكده باز است بهوش آي مست مي ناب الهي شد هيچ كس نگفت آن كه غمگين است در حسرت و دلتنگي و دوري از خويشتن سير مي كند و مرتبا در پي رسم الخط خطوط قرمز " بايد ها " و " نبايد ها " ضد خويشتن است به خدا مي تواند نزديك شود نه خداوند هميشه همراه تو است اگر شاد مان وشجاع باشي بايد باور كني هرجا غمي است ناهماهنگي است هرجا ترس است حكايت دوري از خدا است آري يزدان مهر بان براي تو آفريد زيستن را تا زندگي كني و بر خيز و فرياد بزن
    بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
    شادماني از آن تو است لب نوشين از آن تواست آغوشي باز هم از تو است لبخند از ْآن تو است عشق از آن تو است ايمان از آن تو است و اميد از آن تو است و رها كن گذشته را و غم را و نا اميدي را بايد رفت بايد از حال به مقصود رسيد و نه از مقصود به حال بايد سالك مجذوب بود نه مجذوب سالك بايد خود سالك شد خود عشق شد آري نخست عشق به خود كه همان عشق به خالق است لبخند به خود كه همان لبخند خالق است بوسه به خود كه بوسه به خدا است در آغوش پر مهر معشوق خود كه رفتن در آغوش خدا است زيستن را ياد گير كه گويد
    بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
    در ميكده را بگشادند كه مست شوي رقصي و شادماني كني و محكم و استوار بهر رسيدنها و بهر ايمان به رسيدنها بهر اميد به رسيدنها و بهرعشق به رسيدنهائي كه تو را انساني سازد انساني كه لايق عشق است و اميد است و ايمان است و رهائي و آزادي است و انسانيت از آن او است پس برخيز و گوي
    بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
    خط قرمز را پاك كن خط قرمز را با آيه هاي جعلي ذهن رسم نكن با دلت بيانديش با دلت رسم كن و با دلت عمل كن اين دل بايد عاشق باشد تا ظالم نشود اين دل بايد عاشق باشد تا هوس ران نشود اين دل بايد عاشق باشد تا در پي سوزاندن نگردد بسوزان اين بايد و نبايد هاي جعلي را بسوزان اين خفته فرياد ها را بسوزان اين ندانستن ها را عشق ورز بي كران در ميان باران نيمه شب در ميان تب عشق بازيها بسوزان آنچه را كه ترا از ثروت درونت دور نمود بسوزان كه ترانه آمد
    بي خبر ان خبر خبر ميكده باز ميشود
    و زلف يار در دست و جام باده در دست ديگر دستي در دست خدا و دستي در دست آن كه هم نوع است و اين همان ميداني است كه پير قونيه برايمان آرزو كرد و اين گونه است كه بايد فرياد كن
    يك دست جام باده يك دست زلف يار/ رقصي چنين ميانه ميدانم آرزو است

  • خلسه من



    باران مي باريد گوئي اشكهاي آسمان خبر از پيام دوست مي داد نگاهي به گنبد كبود كه كبودي تر شده بود انداختم و گفتم
    آري او مي آيد
    و رويا در راه بود تا مرا از اندرون خسته دلم بيرون آورد و بگويد
    آمدم تا تو پيش خود آئي
    و آمد و درميان بازواني كه حسرت حلقه كردن آنها را بر گردن خود داشتم باز رويا ديدم و باور كردم كه مي توان همچنان رويا را ديد و با رويا خنديد و رويا را نوازش كرد و بوسه اي به رويا داد و...
    از اندرون خسته دلم بي زار شدم زيرا مي ديدم كه چه شلاقي بر پيكر نحيف روحي نواخته ام كه سالها است زخمهايش التيام نيافته است روحي كه در گذر روز گار تنهائي ديد خيانت را چشيد و دروغ را بارها باور كرد و هجر را چون مهماني خوش نشين سالها در دريچه اي كه دل نام داشت ولي اكنون تنها شكسته بنائي ز خون و رگ و عضله است جاي داد و او آمد چون آبشاري كه از بلندترين قلعه هاي كوهي بر پيشاني تب كرده مسافريني مي ريزد كه آمده اند تا دمي در آغوش كوهي كه خود آغوشي ز آغوشهاي خدا است آرام گيرند
    باران مي بارد و باد سردي در كوچه هاي شهر پر از اوهامم مي وزد سكوت چون آرزوئي شده است و من در ميان اندرون خسته و تاريكم مي گويم
    او مي آيد
    و در انتظار نشستم كه برساند ز دوست هواي دوست مي دانم مرحمي است بر پيكر تكه تكه شده من كه با توهم يخي شدنم خواسته ام خون گرم حسرت و غم و بي عشقي آن را پنهان كنم
    او آمد تا بگويد اندكي آرام گير پسر دريا بر سر روح و روانت كمتر شلاقي زن بگذار دمي آرام گيري زندگي تنها گذران لحظه پر التهاب حسرت بوسه و هم آغوشي نيست زندگي مي تواند لبخند باشد گرفتن دستهاي يار گردد ونفحه او را جستن شود و مهماني بوسه هاي اشتراكي و هم آغوشي ها بي انتها سر لوحه زيستن شود و من با لبهايم آشتي مي كنم و مي سنجم كه ديگر نيازي نيست كه اين گونه در هجر لبخند و بوسه ها باشند و باز مي گويم
    او مي آيد تا رهايم دهد از عفريت بد بيني ها و سهل انديشي ها و دروغهاي شيطاني كه خود را تجربه نام نهاده است
    او مي آيد كه بگويد بايد زيست بايد باور كرد كه شب از آن تنهائي ها نيست خلسه آن نگارنده پر عشق و صد البته پر غم مي تواند پايان گيرد
    آري او مي آيد تا برگهاي زردي را رها سازد از سبز شاخه هاي گل اميد و خوش يمن
    مي آيد تا فريادي كه در سكوت شب مي شنوي را تنها بانگ سگي و نه غرش رنجديده اي برايت معني كند
    و من در ميان دردهائي كه جسم و روحم را فرا گرفته به سپيده دم باراني به گنبد كبودي كه تاريكي جهل را نشان ندهد كه خبر از اميد دهد را مي نگرم و باور مي كنم كه
    او مي آيد تا طليعه خبر باور عشق را دهد

  • برگي از افتخار پارسيان

    كوروش كبير

    ناگاه گشت كوروش والا گهر پديد/…. از كوروش كبير سخن گفتن كاري بس دشوار در قالب يك مقاله كوتاه است امادر سالروز اين امپراطور بزرگ پارسي بايد گفت و چنين مي گوئيم در كتاب تاريخ كلاس چهارم ابتدائي دخترم از كوروش چنين ياد مي كند “كوروش پس از مادها به حكومت رسيد و چون نام جد كوروش هخامنش بود سلسه خود را هخامنشيان ناميد كوروش حكومتهاي بزرگ آن زمان چون بابل را شكت داد و قلمرو خود را افزون كرد ” و ديگر هيچ .. اما قصه كوروش كبير چنين نيست در بين مورخين بزرگ تاريخ از سه شخصيت پر اهميت نام برده مي شود كه به تر تيب عبارتند از كوروش كبير و اسكند مقدوني و قيصر (ژوليوس سزار) اما اهميت كوروش كبير تنها بهر فتو حات او نبوده بلكه انديشه و افكار بزرگ انسانس دوستي او كه در قالب كتيبه معروفش كه در موزه بريتانيا بوده و وصيتنامه مشهورش بخوبي نشان مي دهد گه چرا اين امپراطور بزرگ تاريخ ايرانيان را يهوديان ( ناجي و رهاننده ) و بابليان او را مورد حمايت مردوك خداي بزرگ بابليان و در كتابهاي مسلمانان و يهوديان و مسيحيان ذوالقرنين را به او نسبت داده اند او را امپراطور مهر و نخستين كسي كه منشور حقوق بشر را اعلام كرد مي شناسند زيرا در هيچ جائي كه فتح كرد پادشاه و شاهزاده اي را نكشت اجازه غارت نداد و زبان و خط و مذهبي را مورد اهانت فرار نداد در بخش زير متن وصيت هاي او به پسرش و آيندگان مي خوانيم تا با خواندن هر كلمه و سطر او به اين باور رسيم كه چرا او را مهر آفرين بزرگ تاريخ بشريت مي دانند وصيت نامه كوروش كبير اينك من از دنيا ميروم بيست وپنج كشور جزء امپراتوري ايران است. و در تمام اين كشور ها پول ايران رواج دارد. در آن كشور ها داراي احترام هستند . وايرانيان نيز و مردم آن كشور ها در ايران داراي احترام هستند. جانشين من (خشايار شاه) بايد مثل من در حفظ اين كشور ها بكوشد . وراه نگهداري اين كشور ها آن است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد. اكنون كه من از اين دنيا مي روم دوازده كرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو ميباشد. زيرا قدرات پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي . من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا (جانم به قربانش) برمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن. ده سال است كه من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبار ها را كه از سنگ شود وبه شكل استوانه هست، در مصر آموختم و چون حشرات در آن بوجود نمي آيند و انبار ها پيوسته تخليه مي شود . غله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو و يا سه سال كشور در آن انبار ها از غله موجود باشد . و غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت. ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود. هرگز دوستان ونديمان خود را به كار هاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است چون اگر دوستان ونديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي. من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ كانالي بوجود بياورم كه از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تمام كردن اين كانال هنوز به اتمام نرسيده تو بايد آن كانال را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند. اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند ، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني . با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند. توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگزعمال ديوان را بر مردم مسلط نكن و براي اينكه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون وضع كردم . افسران وسربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نكن . اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد. ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد . تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند. امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنويسند تا اينكه فهم وعقل آنها بيشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بيشتر شود ، تو ميتواني با اطمينان بيشتري سلطنت كني . همواره حامي كيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته به خاطر داشته باش كه هركس بايد آزاد باشد و از هر كيش كه ميل دارد پيروي نمايد بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هرزماني كه ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، كه من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست وپنج كشور سلطنت ميكردم ، و تو نيز مثل من خواهي مرد . زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد. خواه پادشاه بيست وپنج كشور باشد خواه يك خاركن و كس در اين جهان باقي نخواهد ماند /

  • قصه ايران



    درد است اين هم غربت در ديار آشنايان اي آشنا بيا آشنائي كن
    ديروز در بحبوبه بازي بزرگ قرن يعني فوتبال نداهاي ناموزون مي شنيدم صحبت از جدائي ها بود ساعتها مانده به بازي تراكتور سازي و پرسپوليس حرف از جنگ بين آذربايجان و ايران و تركان و پارسيان شد و به آتش كشيدن پرسپوليس شد !! براستي چه كساني اين نغمه شوم را زنند ؟ سالها پيش در مجله فردوسي با اين نغمه ها رو به رو شده بودم عده اي به فردوسي دشنام مي دانند كه از تركان گفته است پس او را بايد لعن كرد اما قصه مهم اين است كه تركان از زبان فردوسي چه كساني بودند ؟ او از غريبه ها گفته بود از غريبه هائي كه بعنوان غزنوي ها به ايران استيلا داشتند و در وراي قصه افراسياب و تورانيان صحبت از تركان يعني غريبه ها داد اما مگر آذري ها ترك هستند ؟ نه چنين نيست ترك نژاد است اما آذري ها نژاد ترك ندارند بحث اين نيست كه داشتن نژاد ترك بداست سالها است كه نبرد با نژاد پرستي ادامه دارد امروز در قلب ارو پا رادان كاركيج رئيس جمهور سابق صربستان كه به قصاب بالكان معروف بود به جرم نسل كشي محاكه مي شود او فردي بود كه بوسني وصرب و كروات را به جان هم و نبرد خونيني را راه انداخت كه نبرد انسانها و نه نژاد آنها بود براستي به چه دليل بهر نژاد ها بايد جنگيد ؟ مگر نژاد جنگيدن دارد ؟ امروز همين قصه در اسرائيل وجود دارد سالها پيش همين ننگ بر دامان هيتلر و اردوگاههاي آشوتس بود اما قصه فردوسي قصه نژادها نبود فردوسي هيچگاه از تركان آذري نگفت كه اگر مي گفت هيچگاه اسفندياري نداشت كه توسط زرتشت تطهير شود كه بزرگ مردي از ديار آذربايجان بود استعمار بازيهاي فراواني دارد اين جوكها و اين تحقير ها و اين همه به نقد كشيدن و ترك و فارس گفتن حيله استعمار است كه جدا كند و تا حدي موفق بود ديروز پسران آذربايجان فرياد ياشاسين آذربايجان مي زدند و بايد زنده باد براي اين خطه گويند خطه اي كه دلاوراني چون زرتشت و بابك خرمدين و شاه اسماعيل صفوي و مجاهدين مشروطيت نظير ستار خان و باقر خان و زينت پاشا و محمد خياباني را به ما هديه داده است پس زنده باد دارد اما چه كسي نغمه جدائي طلبي مي زند ؟چرا جدائي ؟مگر كردها بنا به روايت هاي افسانه اي ما همان پسراني نيستند كه از چنگال ضحاك گريختند و لشكر فريدون پادشاه بزرگ كيانيان را ساختند مگر رستم از ديار بلوچستان خطه سيستان نبود ؟ مگر ابو مسلم خراساني دلاور خطه شرق نبود ؟ مگر رئيس دلواري از خطه جنوب ما نيست؟ كرد و لرد و آذري و خراساني و شيرازي و... همه ايرانيان اصيل هستند پس چرا نغمه هاي شوم را بايد تحمل كنيم ؟ چرا بايد جنگ و برادر كشي در لواي يك بازي فوتبال سخن گفته شود ؟ چرا شاهنامه فردوسي مهجور در نزد نا آگاهاني باشد كه فردوسي را ترك ستيز ناميدند ؟ شهريار بزرگ شاعر خطه آذربايجان ضد فردوسي بود ؟ چرا بازي تراكتور سازي با پرسپوليس بايد شعار اين گونه در برخي از تاريكخانه ها داشته باشد ؟تراكتور سازي بارسلونا و يا آتلتيكو بيلبائو نيست كه بهر جدائي ايالت كاتالان و باسك آمده باشد تراكتور از شهر تبريز است از شهر پدر و پدران من كه بهر آزادي آن در قيام مشروطيت خون ها ريختند و خون پدر پدر بزرگ پدرم يكي از آنها است و به خون او قسم كه آذري يعني ايراني و تعصب براي ايران نه آن كه شوم انديشه هائي خبر از وابستگي آن به آذربايجان علي اوف و يا تركيه دهند ؟ديروز همه خوشحال از شور و نشاط فرزندان ايران بوديم فرزندان ايران تعصب و قدرت خود را در ورزشگاه يك صد هزار نفري نشان مي دادند و مي گفتند كه ايران و ايراني چه قدرتي دارد و نبايد آن را دست كم گرفت و شايد به همين دليل است كه استعمار پليد سعي در جدائي ها دارد اما اگر بدانيم رستم و زال و سام و نريمان سيستاني و ابومسلم و نادر و و فردوسي خراساني و مصدق و سعدي و حافظ شيرازي و ملاصدرا اصفهاني و رئيس علي دلواري بوشهري و ستارخان و باقر خان و بابك آذري و ميرزا كوچك خان و دكتر حشمت ودكتر حسابي .. گيلاني و دهخدا و عارف قزويني همه ايراني هستند و جان بر سر ايران نهادند شايد ديگر اين گونه لطيفه بابت لهجه و نژاد نسازيم و نگذاريم شوم انديشاني بلائي بخواهند بر سر ايران ما آورند كه امثال رادوان كار كيج بر سر يوگسلاوي مارشال تيتو فقيد آوردند به هوش باشيم و بگوئيم زنده باد ايران /ياشاسين آذربايجان

  • قصه انتخابات


    حكايتهاي مدرسه همواره شيرين و دوست داشتني است مدرسه نمونه اي از اجتماع بزرگ است كه مي تواند چون يك اجتماع توسط مربيانش به بهترين و يا بدترين رهنمون شود و اين شاگردان مدرسه هستند كه چون مردمان يك جامعه مي توانند بي رحم و مهر بان و ظالم و بخشنده و دروغگو و يا راست گو و خلاق يا پيرو كوركورانه به مدد مربيانشان شوند و حكايت مدرسه دختر من نيز چنين است قرار بود براي انتخاب شوراي دانش آموزان انتخاباتي برگزار شود اين قصه را من در هنگامي كه آيلي را به مدرسه مي بردم فهميدم خانم ناظم در سر صف مي گفت

    1/ تنها بچه هاي كلاس چهارم و پنجم اجازه شركت در انتخابات را دارند

    2/ هيچكس حق ندارد كاغذهاي تبليغاتي ديگري را پاره كند

    حرفهاي خانم ناظم جالب بود از يك سو نمي فهميدم كه چرا باز يك محدوديتي در انتخابات حتي در حد يك انتخابات مدرسه وجود دارد و تنها كلاس چهارمي و پنجمي ها مي توانند در آن شركت كنند و چه تفاوتي بين يك كلاس سومي با چهارمي و يا پنجمي است؟و از سوي ديگر خوشحال شدم كه پاره نكردن نظرهاي ديگران كه در مدرسه اجباري شده بود به نوعي تامل و تحمل و شنيدن نداي مخالف و به گونه اي درس دموكراسي را در بين بچه ها رواج مي داد القصه آيلي به خانه آمد و از من طرح تبليغاتي خواست ! تعجب نكنيد او با اين لحن( طرح تبليغاتي ) سخن نگفت ولي اعلام كرد كه چه چيزهائي بايد روي كاغذ تبليغاتي خود بنويسد تا

    بيشتر راي بياورد!حقيقتا دوست نداشتم كه دخترم دستور بگير من باشد به همين دليل گفتم كه خودش برود و با توجه به افكار ش طرح تبليغاتي بدهد اما آيلي گفت

    - خانم ناظم اجازه داده كه بزرگترها هم در اين بازي دخالت كنند !!

    به همين دليل از آيلي پرسيدم

    - خودت چه چيزي در ذهنت داري ؟

    و آيلي چون بيشتر نقاط دنيا نخست تن به وعده هائي داد كه اكثرا خارج از حوزه مسئو ليت او بود و مي خواست با دروغين قصه ها راي جمع كند سخت ناراحت بودم راستي چرا در بطن هر كانديد انتخاباتي اين خصيصه يعني ” وعده دروغ ” دادن وجود دارد ؟ چرا وسوسه انتخاب شدن تا اين اندازه انسانها را از خودشان دور مي كند ؟ نمي توانستم جوابي بيابم به همين دليل اولين شعار تبليغاتي آيلي را با هم نوشتيم

    1-/ دروغ نمي گويم و وعده هاي دروغ نمي دهم

    بد نبود تا حدي جلو رفته بوديم باز از آيلي پرسيدم

    - چه چيز واقعي به ذهنت مي رسد ؟

    آيلي گفت

    - نمي گذارم كه كسي بچه ها كوچكتر را اذيت كند و برايم دوستهايم با ديگران فرقي ندارند

    خوشحال شدم و دومين شعار تبليغاتي آيلي را نوشتم

    2/ عدالت را برقرار مي كند و بين هيچ كس تبعيض قائل نمي شوم

    باز از آيلي پرسيدم

    - ديگر چه چيزي به ذهنت مي آيد ؟

    آيلي نگاه شيطنت آميزي به من كرد و گفت

    - مي گوئيم بابايم در انجمن اوليا و مربيان است و مي توانم از او كمك بگيرم

    خوشحال نشدم زيرا از كانديد ناكار آمد و غير مستقل و وابسته به نيروي برتر و پشت پرده خوشم نمي آمد به همين دليل گفتم

    - خودت گفتي تبعيض نمي گذاري حالا اين چه حرفيه مي زني ؟

    آيلي جوابي نداشت و من شرط سوم را نوشتم

    3/ از انجمن اوليا و مربيان و پدرم كمك فكري مي گيرم اما خودم تصميم مي گيرم و خودم را از ديگران جدا نمي دانم

    بد جلو نمي رفتيم از آيلي پرسيدم

    -ديگر چه مي كني ؟

    آيلي جواب داد

    - مي گذارم كه بچه ها پفك و آلوچه و خوراكي هاي ممنوع را به مدرسه بياورند

    خداي من ! به او ماده اول كه دروغ نبايد بگويد را نشان دادم و او باز ساكت شد و من حرف او را اصلاح كردم

    4/ براي رفاه بچه ها تا آنجا كه مي توانم تلاش خود را مي كنم

    خوب بد نبود آيلي كمي فكر كرد ياد يك سريالي افتاد كه در تلويزيون ديده بود و در آن مسابقه اي بين دانش آموزان و معلمين برگزار شده بود به همين دليل گفت

    - مسابقه وسطي بين دانش آموزان و معلمين در اردوها ترتيب مي دهم تا دوستي بيشتري بين آنها باشد

    ” عشق ” بين مسئولين و مردم حد نهايت آرزوي يك جامعه مدرن است به همين دليل نوشتم

    5/با تمامي توان ” عشق را در مدرسه بين همه برقرار مي كنم

    به آيلي نگاه كردم و پرسيدم

    - ديگر چي ؟

    جوابي كانديداي مورد نظر نداد و به همين دليل 5 شعار تبليغاتي را اين گونه نوشتيم

    1/ دروغ نمي گويم و وعده هاي دروغ نمي دهم

    2/ عدالت را برقرار مي كند و بين هيچ كس تبعيض قائل نمي شوم

    3/ از انجمن اوليا و مربيان و پدرم كمك فكري مي گيرم اما خودم تصميم مي گيرم و خود را از ديگران جدا نمي دانم

    4/ براي رفاه بچه ها تا آنجا كه مي توانم تلاش خود را مي كنم

    5/با تمامي توان ” عشق را در مدرسه بين همه برقرار مي كنم

    آيلي شعارها نوشت و صبح روز بعد بر ديوارمدرسه زد تا دموكراسي را تمرين نمايد…

    /

  • چه بر سرمان آمده است ؟


    kaveh

    قصه اي است كهن كه مي گويد

    پدر پيري فرزندانش را به بالين مي خواند و تكه چوب هائي را به آنها نشان مي دهد و مي گويد هر كدام از اين تكه چوبها به تنهائي مي شكند اما اگر بر روي هم باشند شكستن آنها سخت است و از اين رو به آنها مي گويد كه همواره با هم باشند تا هيچ كس نتواند از مانع اتحاد آنها گذر كند و شكستگي را نصيبشان كند …

    قصه شيريني است خبر از اتحاد مي دهد اتحادي كه از دير باز در ملك ما وجود داشت كه اگر اين گونه نبود ترك و لر و كرد و بلوچ و عرب و تركمن و فارس و گيلك و… خبر از ايراني بودن و با هم بودن نمي دادند اما گوئي كم رنگ شده ايم و مهر و عشق و باهم بودن را از ياد برده ايم

    در خبر ها مي خوانيم مادري را به دار مي آويزند به جرم آن كه از فقر كودك خود را كشته است آن روز ديگر خبر از به دار آويختن جوانكي توسط پدر و مادري مي شود كه فرزندشان در يك نزاع كشته شده است و امروز خبر از قتل عام مادر و دامادو خواهر زاده و برادر زاده توسط پسري از آن خانواده بهر مال و مكنت و ارث و ميراث پدر مي شود براستي به كجا مي رويم ؟ آن قصه پدر و پسران را چه كسي براي ما خواند ؟ آيا شهرزاد پارسي گو براستي مه بانوئي ايراني بود كه با مهر و عشق توانست سلطان خونخوارش را هزار و يك شب ترانه عشق خواند و تا سر انجام آرام به عشقش كند ؟آيا داستان تراژدي رستم و سهراب در روزگار ما همچنان تراژدي است ؟ آيا سپردن بهمن پسر اسفنديار به رستم توسط خود او بعد از نبرد سنگينش با جهان پهلوان باز هم معني دارد ؟ در كدامين جنگ و نبردي ايرانيان بي رحمي را نشان داده اند ؟ در چه زماني ايراني متجاوز بود ؟حكايت مهر و عشق كه در بي كران قصه هاي نظامي و فردوسي و مولانا و عطار … گفته شد براي ما بود ؟ آيا حافظ و سعدي و خاقاني و … به پارسي از عشق گفتند ؟آيا منظومه هاي عاشقانه فرهاد و شيرين و بيژن و منيژه و ليلي و مجنون و زال و رو دابه … از مهد ايران آمد ؟ چه بر سر ما آمده است ؟برادر كشي تا به كي ؟نفرت تا به كجا ؟چه بر سرمان آمده است ؟ اين گونه بي تفاوت بودن ها را چگونه بايد سنجيد ؟ امروز همه از سهيلا قديري زني كه به دار آويخته شده مي گوئيم برايش شعر مي سرائيم و ناله ” هييات ” مي زنيم ديروز از بهنود مي گفتيم و امروز از كساني ديگر و شايد فردا از ديگر كساني گوئيم كه همين امروز در مدارس ما و پاركهاي ما و خانه هاي ما و شهر هاي ما هستند و غافليم براستي چه برسر ما آمده است ؟..

    آن چوبهاي پدر كجا رفت ؟آن قصه مردي كه پسرانش را به بهانه يافتن گنج مجبور كرد كه زمين پدر ي را با اتحاد جستجو كنند و بفهمند كه ” نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ” در دوران دبستان خوانديم اما كسي به آن گوش كرد ؟روزگاري كه از پورياي ولي سخن مي گفتند كه او جهان پهلوان بود زيرا محبوب قلبها بهر مهر دادنها شد كسي توجه كرد تا امثال سهيلا اثر نامرديها نشود ؟آيا كسي قصه رستم و اسفنديار را به پدر و مادر احسان كه چهار پايه را از زير پايه بهنود كشيدند گفت ؟ كسي قصه چوبها را نگفت همه قصه ها ايران و ايراني را از ياد بردند داستان پهلوانيها و جوانمردي و مردانگي مرد ايراني و مهر و لطف و بخشش و صبر بانوي ايراني كجا رفت؟ آري از ياد برديم تا امروز در دياري باشيم كه هيچ شباهتي به فرهنگ ايران و لطف ايراني ندارد براستي چرا از خود بيگانه شديم ؟ چه بر سرمان آمده است ؟ چه زمان از اين خواب هولناك بيدار شويم ؟

  • معجزه عشق



    روزگار درسهائي مي دهد درسهائي براي خلق كردنها كه صفتي است مشترك بين انسان و خدائي كه آدمي را آفريد مي گويند فاصله انسان تا خدائي شدن تنها ” ذهن” است و اين ذهن مكار كه حاكم جهان فيزيكي ما است سخت بر خرد ما مي پيچيد تا آفرينش بودش انسان شدنمان را تاخير اندازد و اين تاخير است كه معجزه را سخت غير محتمل مي كند اما چگونه مي توان معجزه آفريد ؟شايد سه داستان زير بتواند جوابي براي معجزه ” معجزه ” بيابد

    داستان اول

    پسركي عاشق زيباترين دختر محله بود پسرك هر روز دختر را مي ديد اما هرگز جسارت نداشت كه در بين سيل مشتاقان دختر كلامي گويد پسرك به انتظار نشست و مي پنداشت كه با گذشت روزگار و با استفاده از ” گذشت زمان ” و از بين رفتن طراوت معشوقش و اشتياق عاشقان دخترك مي توان معجزه اي را ديد اما سالها گذشت دخترك بزرگتر شد و شوهر كرد و پير شد و سر انجام مرد و پسرك كه در تمامي اين سالها در انتظار شجاعتي بود كه كلام ” دوستت دارم ” را بتواند از زبان او خطاب به دخترك گويد و حال در يك غروب پاييز در زير باران پر طراوت با هيبت پير مرد سپيد موي بر بالين مقبره دخترك مي گريست بارها گفت “دوستت دارم ” اما اين عشق ورزي ديگر دير بود و مي دانست كه زمان نتوانسته است معجزه كند

    داستان دوم

    و باز در گوشه ناكجا آباد و شايد در سر زميني بي زمان پسركي فقير عاشق دختركي ثروتمند شد پسرك اشتياق داشت مي پنداشت كه مي تواند او نيز چون ديگر هم جنسان زيبا و متمولش پاي به رقابت گذارد و از وصال معشوق سيراب شود و از اين رو ” اراده ” را بر گزيد تا به عشق رسد سالها همه كار كرد از بسياري از آن چيزهائي كه او را از انسان بودنش فاصله مي انداخت استقبال كرد او معتقد بود كه با نيروي اراده مي تواند به وصال رسد و پس از سالها پسرك به سوي دختركي رفت كه او نيز چون او بهاران را گذرانده و گرد ميان سالي بر او نشسته بود و پسرك از عشق خود و اراده اي كه بهر وصال او گذاشته گفت اما معشوق او را نمي خواست زيرا پسرك از آن جوان پر عاطفه و معصوم و پاك و صد البته فقير تبديل به مردي ثروتمند ولي پر از بي رحمي و آلودگي شده بود و اين گونه بود كه جواب ” نه ” نصيب مردي شد كه فهميد با نيروي اراده به تنهائي ” معجزه ” به وقوع نخواهد پيوست

    داستان سوم

    اين بار نه پسركي بود و نه دختركي قصه در درون بيمارستاني اتفاق افتاد پسر بچه اي توسط پدر و مادرش آنقدر مورد آزار و شكنجه قرار گرفته بود كه نه لبخندي مي زد و نه حتي كلامي مي گفت هر روز صبح پسرك از پنجره بيمارستان بيرون را مي نگريست و به آواي پرندگان پشت پنجره گوش مي داد پرستاري قصه او را مي دانست و هر روز با لبخندي و جمله ” دوستت دارم ” به سراغ او مي آمد پرستار ماهها عاشقانه به پسرك عشق داد و ماهها به هيچ توجه و توقع او جمله ” دوستت دارم ” را نثار او كرد و به آن عمل نمود و سر انجام پس از ماهها پسرك لبخندي زد و اين لبخند آغاز عشق ورزي بيشتر پرستار شد و در سالگردي كه زخمهاي تن پسرك التيام يافت قلبش هم بي زخم شد و روزي به پرستار گفت ” دوستت دارم ” و اين گونه بود كه معجزه به وقوع پيوست و پرستار زير لب گفت آري عشق معجزه مي كند

    و براي من تو نيز چنين بايد درس

    كه تنها عشق است كه معجزه مي كند

    آري عشق است كه معجزه مي كند

  • مادري كه به دار آويختيم



    خود را دختر درد مي ناميد مادرش را سنگفرش خيابان دانسته است جائي كه بي دغدغه سرش را بر روي آن مي نهاده و پدرش را باران گفت زيرا بي دريغ و بي هيچ ادعا لطف و مهر را نصيب او كرد و ديگر هيچ ..

    امروز ديگر او نيست دخترك ديار دور كه با هزار اميد و آرزو در پي عشقي بي سر انجام به همراه يار پسركي پا به شهر بي كلانترمان گذاشت پسر ك به دنبال هوسي ديگر رفت و دخترك را به پيش پدر و مادر خيابانيش كه سنگفرش و باران بودند نهاد و دخترك در زمستان سرد در ميان پاركها گشت تا اندكي محبت جويد اما محبت در اين كلان شهر بي دروازه مجاني نبود بي كران آدم نمايان و نرگونه ها به سراغش رفتند بهر لقمه نان و قطره آبي و سقفي بر بالاي سر و گرمائي در اتاقي پر از شهوت و نفرت همه كار كردند و بعد سر انجام روز ديگر آمد و باز راهي پاركها و سنگفرشها و بارانها شد روزگار اندكي به او مهرباني نكرد اسير ديگر اسيري شد اسير مرد گونه اي كه فرزند حقارت و اعتياد بود مرد نام شوهر گرفت اما كدامين شوهر ؟ وقتي مردانگي دود شود و مردان كساني چون من و آن رفيق ديگرم كه دختركي را بهر اين شهوت بي كران ره به سوي ناكجا آباد مي بريم بايد هم شوهري نماند و شوهري نماند و در كنارش پدري هم نبود كه اگر بود مادري كه سراسر از بغض و نفرت و بي توجهي است تن به نام ” مادر قاتل ” نمي داد دخترك فرزند پنج روزه را كشت گفته اند كه ديوانه است اما اين ديوانه در پاي چوبه دار وقتي همه او را ليلي مجنون خواندند باز چون عاقلان سر به دار داد تا همه گويند ” قاتل ديوانه برفت ” و ” مادر مجنون برفت ” و ” زن فاسد برفت ” و در پاي دار تنها باران پدر اشكي ريخت و سنگفرش مادر نظاره گر سايه او بر بالاي چوبه دار شد و همه ما رفتيم تا آرام گيريم و در خلسه وهم گونه جامعه پاك رويم

    براستي گناه سهيلا چه بود ؟ بي كسي و بيگناهي و دل به يار دادن چه جرمي دارد ؟آيا اين جرم بهايش اين همه رنجي است كه زندان برايش ماوائي شود ؟ دخترك خوشحال از زندانش بود او شبهائي را با سقفي بر بالاي سر مي خوابيد غذاي گرمي را به او مي دادند و هيچ چشمي به دنبال خريد تن و اندامش نبود و آن نران مرد نما و آن جنازه هائي كه زندگي را در هوسي چند دقيقه مي ديدند قهقهه زدند كه

    آري سهيلا رفت

    آري سهيلا رفت

    و ماندند و مانديم و سهيلاها نيز ماندند سهيلاهائي كه بهر لبخندي ز غم بي كسي و بي عشقي و بي مهري و بي توجهي و بي فكري رهسپار جنگل شهر ما شوند تا روزي در روزنامه ها عكسهايش را بزنند و ما گوئيم

    آري او قاتل است پس دار گوارش باد

    اما از ياد برده ايم دار زدن سهيلا همان دار زدن انسانيت و مسئو ليت و آدميت و مردانگي ما است كدام مردي يافت شد كه به سهيلا چون باغچه اي براي بيل زدن ننگرد ؟ كدام مردي خواست كه در وجود سهيلا گل سرخي از عشق و اميد آفريند ؟ چه كسي گفت كه سهيلا مي توانست مادري باشد كه با قهقهه فرزندش خندد نه آن كه از ترس يكي چون خودش شدنش او را رهسپار ديار عدم كند ؟ چه كسي نام شوهر را براي او معني كرد ؟ چه كسي گفت به او مردانگي تنها در جنس مخالف زن بودن نيست؟ و چه كسي عاقلي را به اين بانو كه ديوانه اش خواندند و به دارش زدند معني كرد ؟چه كسي گفت كه خواجه فرمود

    عاقلان نقطه پرگار وجود/ عشق داند كه در اين دايره سر گردانند

    ما عاقلان سرگردان وجود دختركي كه عشق را مي دانست و سر انجام بهر عشق نفرت قتل را برگزيد به دار آويختيم او هيچ كس را نداشت او تنها مرد همه ما تنهائيم اما تنها او را به دار زديم

    افسوس بر ما افسوس بر اين شهر افسوس بر سنگفرشهايش افسوس بر بارانش افسوس بر نر هايس و افسوس بر من و تو كه هم وطن او بوديم افسوس بر ما كه دار زدن سهيلا دار زدن آدميت ما بود افسوس افسوس افسوس

« 1 2 3 4 5 ...