tourajnakhoda
male - 43 years, Tehran, Iran, Islamic Republic of
Blog 719
تو ر ج هستم که خو د را ناخدا خو اند م و دل به در یا زندگی سپر د م تا در میان این امو اج ز ند گی مر و ارید عشق و ایمان و امید صید کنم و این هم خاطر ه نگار این سفر به قد مت عمرم هست و بر ای تو می نگار م که شاید تو نیز مسافر کشتی من شو ی...
-
نگاه عشق
نگاه عاشقانه مي تواند هر واقعه اي را تفسير زيبائي كند از دير باز قصه آدم و حوا را شنيده ايم گويند كه اهريمن سوي حوا آمد تا او را مجاب كند تا آدمي را وادار نمايد كه از سيب ممنوعه يا گندم به تعبير ديگر تناول كند و اين گونه نافرماني خداي را نمايد و از پرديس رانده شوند و...حكايت را عاشقانه نيز بيان كرده اند مي گويند كه حوا رانده شده از پرديس بود ليك آدم گفت پرديس بي حوا نمي تواند بهشتي باشد و هر كجا كه حوا بود آنجا پرديس است و به همين دليل آدمي دنيا را طلبيد زيرا در كنار حوا ويار توان كه پرديسي داشت اين حكايت را در قالب داستان كوتاهي نيز گفته اند
سارا پس از 40 سال ازدواج در بستر بيماري است و پزشكان به جو, همسرش گفته اند چند ساعتي بيشتر سارا زنده نخواهد ماند و جو ,فرزندانش را فرا مي خواند تا با مادر آخرين ديدار را داشته باشند پس از وداع سارا با فرزندان او جورا طلب مي كند و به او مي گويد كه به فرزندانش توصيه كرده به گونه اي زندگي كنند تا در بهشت بار ديگر همديگر را بيابند و حال به جو مي گويد
-در بهشت منتظر او خواهد بود
و جو با طنزي تلخ مي گويد
- از كجا مي داني كه به بهشت خواهيم رفت ؟
و سارا جواب مي دهد
- زيرا عاشق بوده ايم و دلدادگي هديه اي است كه لايق ساكنان بهشت و پرديس است
حكايت اين چنين را بارها را ديده ايم در فيلم معروف وقتي رويا ها به حقيقت مي پيوندند **(اسمش را اطمينان ندارم )كه با هنرمندي رابين ويليامز شاهكاري سينمائي را به تصوير در مي آيد رابين ويليماز به دنبال همسرش پاي به دوزخ مي گذارد تا او را بيابد اما همسر به علت خودكشي لايق پرديس ندانستند و همراه ويليامز به او مي گويد
- تو بهشت را داري بگذار و برو
و ويليامز گريان مي گويد
- بهشت من همراه همسرم خواهد بود و بخاطر او حتي از بهشت هم گذشته و به دوزخ مي روم
و حكايت جالب اين است كه بهر عشق مي توان كسي را كه به جرم كشتن عشق به زندگي مستوجب دوزخ بود توان ره يافتن به پرديس را مي يابد
آري حكايت عشق بسيار است و شبه قول حافظ
يك قصه بيش نيست غم عشق واين عجب/ كز هر زبان كه مي شنوي نامكرر است
اما اين حكايت يعني " سخن عشق " تنها در قصه ها و گفته ها و بازيهاي تصاوير متحرك نيست اصولا سينما مبنائي جز ادبيات ندارد و ادبيات در گروي افكاري است كه دل انديش هستند و عشق مي تواند حكايت جاودانه اي داشته باشد مشروط به آن كه خود بخواهيم و اين خواستن ها مي تواند از كوچكترين قدمها تا ناباور ترين حرفها و اعمال باشند حكايت عشق مي تواند قصه آدمهائي باشند كه بي هيچ غوغا در صحنه زندگيمان حضور دارند به ما مهر مي دهند بي آن كه شايد بخواهند كه ديده شوند اين مهر ورزي بي نشانه ها عاشق كمال عشق است و شايد مهمترين نمونه هاي آن در حكايتهاي مردان و زنان بي شماري است كه در عرصه تاريخ بهر بقا و اقتدار و آزادي كشورشان مبارزه كرده و شايد هيچگاه نامي از آنها برده نشده است در حاليكه خون آنها خاك ميهن عزيزشان را گلگون كرد حكايت اين مهر ورزان بي نام و نشان در بسياري از مبارزات انسان دوستانه نيز وجود دارد و بسياري از آنها بهر خصيصه هاي انساني و انسان دوستانه فداكاريهائي كرد ه و جان باخته اند بي آن كه هيچ كس حكايتي روشن از آنها راتاريخ به يادگار داشته و يا يادي از آنها بكند همين غوغا عشق ورزي مي تواند در بسياري از عرصه هاي زندگي وجود داشته باشد بي آن كه شايد حس " بزرگي " از آنها به نظر آيد شايد اگر در زندگي روزمره كمي از غوغاهاي روزمره را از ياد بريم و بخواهيم كه عشق ورزي را توشه راه كنيم آنگاه بتوانيم خود در عاشقانه ها همواره حضور داشته باشيم
حضور در عاشقانه ها به گونه آن ترانه زيباي قديمي كه نامش " عاشق هميشه حاضر " بود را در ذهن تداعي مي كند براي عاشق هميشه حاضر نياز نيست كه حتما پرديسي را به بودن با يار بخشيم و يا اين كه دوزخ را با يار پرديس بينيم كه صد البته آنها اوج عاشق هميشه حاضر است گاهي اوقات براي عاشق هميشه حاضر يك لبخند صبحگاهي هم كافي است و يا اين كه مي توان عاشق ياري ماند كه در روياي خود ديده ايم و بهر آن معشوق روزي را كه در پي آن خواب آمده را با دلي سرشار ازشور آغاز كرد مي توان عاشق هميشه حاضر را با ديدن برفهاي كوهستان و يا حس نوازش باد و يا ديدن دريا و جنگل و حتي كوير ..باور كرد مي توان دست همسر را گرفت اندكي او را در آغوش داشت مي توان دستي به موهاي پريشان همسري كرد آن را آرايش نو بداد مي توان كمي با فرزند بازي نمود و حكايت " تند باش " و " زو د باش " و.. برايش تكرار نكرد مي توان در هنگام رانندگي كمي گذشت داشت به هم ميهن و مادر وپدري كه از دير رسيدن فرزندش به مدرسه عذاب مي كشد كمك نمود مي توان كارگري را با لبخندي, صبحش را شيرين كرد و نگذاشت كه در وحشت صاحب كار خشمگينش عذاب كشد مي تواند به بيماري كه در انتظاردرمان نگاهي به پزشكش مي كند كمي زمان بيشتري داد دستهايش را گرفت و از اميد با اوسخن گفت مي توان معلمي را با خنداندن شاگردان در اول صبح شروع كرد دغدغه شيطنت هاي پس از محيط شاد را نداشت و باور داشت كه جواني بايد همراه شيطنت وشادماني باشد مي توان كاسبي همراه با انصاف داشت مي توان به عابر پياده روي خط كشي احترام گذاشت مي توان راننده اتوبوسي و يا تاكسي بود كه به مسافرانش با رانندگي خوب و لبخند اطمينان و حس خوب مي دهد مي توان وحشت لباس نظامي و انتظامي را با لبخندي به كودكي كاهش داد مي توان زيبا نوشت و زيبا خواند و زيبا گفت و زيبا رفتار كرد و مي توان عاشق هميشه حاضر بود اگر افكار زيبا داشت امرو زمي تواند اولين روز عاشق هميشه حاضر باشد عاشقي كه خود را و نزديكانش را و ملتش را و ميهنش را و دنيايش را نگاه ديگر دارد و عاشقانه دوستشان مي دارد و هميشه حاضر در عشق و پرديسي را بهشتي بيند كه همراه ياران باشد/تورج عاطف
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@h...
.
**when dreams are coming true -
treadmill
حكايتهاي زنگي شهر نشيني آنقدر تلخ و ناگوار است كه شايد تكرار آنها سبب دلتنگي هاي بيشتر شود اما شايد اشاره اي كوتاه به برخي از نكته هاي زندگي در قرن 21 كه به واقع حكايت 21 طلائي آن بازي معرف را نداشته و همه را سوزانده بتواند گره اي از در گيريهاي روزمره را باز كند ياد ش بخير روزگار ي در همه شهرها آنقدر كوچه و خيابان و جود داشت كه مردمان براحتي مي توانستند قدمي بزنند و بدوند و يا دوچرخه سواري كنند و اگر هم به نوعي از ورزش كردن در مجامع عمومي خجالت مي كشيدند حياطي بود حتي به اندازه حياط پيرزن مهربان قصه هاي دور كه شبهاي باراني حيواناتي خيس را به داخل خانه مي كشاند كه در آن حياط مي توانستند كمي بدوند و يا تخته شنا بود و يا ميل زورخانه اي و نواي شير خدا و حكايتهاي زيباي شاهنامه و پهلواناني چون گيو و گودرزو اسفنديار و رستم و زال و...
اما آن روزها گذشت آن خانه هاي زيبا همه به مشتي ساختمانهاي بي قواره تبديل شد كوچه ها تبديل به مكاني براي عبور اتوموبيلها شدند و حتي در يك نقطه جائي براي يك قدم زدن با خيال راحت نمي بيني و تازه اگر باغ و باشگاهي و پولي ... باشد باز زماني براي آن گونه ورزش كردن نيست و به همين دليل است كه حكايت فشار خون و قند و كلسترول و چربي ... زياد شده است و براي خيلي ها فكر اضافه كردن وسيله اي جديد به اسباب خانه و يا جهيزيه دختر خانمها بسيار پررنگ است از ترد ميل صحبت مي كنم دستگاهي بي قواره كه گوشه خيلي از خانه ها مشغول خاك كردن پس از مدتي استفاده است اين دستگاه يك قرقره غلطان دارد با كلي دايره هاي رنگي روي صفحه كنترل آن كه وقتي روي آن مي ايستي مي تواني شرايط سرعت و شيب ... را تعيين كني و يك دلخوشكنك هم كنارش دارد كه مقدار كالري سوزانده شده را نشان مي دهد نمي دانم چند نفري از خوانندگان اين مقال نوشتاري از ترد ميل استفاده كرده و يا خود صاحب اين تحفه نطنز زندگي مدرن در بين اسباب خانه هايشان به صورت مفيد و غير مفيد هستند اما همه آنها مي دانند كه اين وسيله علي رغم تكنولوژي و حتي اگر صاحب ذوقي صاحب آن باشد و در جلوي پنجره و يا مونيتوري كه تصاوير طبيعت را نشان داده قرار گيرد باز نمي تواند فضا و حس آن دويدن هاي توي باغ و بوستان و كنار دريا را دهد و يا اندكي آن حس ورزش در بالكن و حياط و در جلوي باغچه اي كه پر از گلهاي دست پرورده حاج خانمهاي سا لهاي دور بود را به آدمي القا كند دويدن بر روي ترد ميل حكايت اجبار دارد و طعمي چون ميوه هاي خوشگل و خوش و آب و رنگي اين دوره كه نه طعم و نه مزه آن قديمي را القا مي كند ترد ميل يك گونه ورزش قلابي است نه نشاطي دارد و نه مي تواند حس ورزش كه يك فعاليت جمعي است را بدهد بر روي ترد ميل دويدن حكايت تنهائي آدمي است آدمي كه اسير تكنولوژي بوده و حالا در حاليكه هنوز اندكي از طبيعت و غرقه شدن در آن را دارد باز آن را پس مي زند و حكايت آن بي نوائي را نشان مي دهد كه در جنگلي بود مي گفت درختان نمي گذارند كه جنگل را ببيند غرض از بيان حكايت ترد ميل اين بود كه بگوئيم اين ورزش كردن قلابي حتي اگر باعث سوزاندن كالري و آب كردن چربي و كمتر كردن اندازه قند خون شود اما آن حس ورزش را نمي دهد و زندگي ما آدميان در روزگار امروز چنين است و همه حكايتهاي ما قصه " ترد ميلي " دارد خيلي از ما فكر مي كنيم با گفتن و اظهار نظر ها ئي و اصرار بر آنها مي توانيم باور را هم به وجود آوريم در حاليكه مي دانيم اين گونه نيست خيلي از ما حكايت عشق و عاشقي و ازدواج و داشتن يار و دلدار ... را در حلقه اي ديده ايم كه بر دستهايمان داريم و به قول فروغ نازنين
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي ,اين حلقه كه در چهره او
بازهم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است ..
و اين نگاه بندگي و بردگي را بارها حس كرده ايم نگاهي به اظهار نظرهاي عاميانه شهر بياندازيم مي گويند " طرف گوشهايش دراز شده " يعني ازدواج كرده است آيا اين نگاه به ازدواج كه تنها در يك حلقه انگشت و چهار كلمه كه خيلي از ما حتي معني آن را نمي دانيم و در يك سند و از ترس مهريه و بي پنهاي بعد از رفتن آقا باشد همان نگاه ترد ميلي به ازدواج نيست ؟آيا حكايت طلاق خاموش كه اين روزها بيش از طلاق هاي پر سرو صداي دادگاههاي خانواده عيان است همان ترد ميلي ازدواج نمي تواند باشد ؟ فكر مي كنيم همه عاشقي و دوست داشتن در گروي حلقه فيزيكي زر و طلاي سپيد و بلرياني و.. و بي شمار حلقه هاي ترس در اجتماع است ؟ افسوس كه خود حلقه بر ذهن خود و اعمال و رفتار و كردارمان افكنديم حلقه اي سهمگين تر از حلقه رستم در هفت گانه اش و يا حلقه اسفنديار بر گرده امثال ارجاسپ ها
روزگاري بچه ها را دوست داشتيم پسركان و دختران با قصه و حكايت نخودچي و كشمش مادر بزرگ عشق را مي گرفتند بچه هاي آن روزگار كه حالا شايد پدر بزرگ و مادر بزرگ و يا حداقل پدر و مادر شده اند بخوبي آن عشق را مي دانند و هنوز به ياد آن روزها يواشكي توي پستوي تنهائي اشك مي ريزند اما حالا دوست داشتن فرزند را " ترد ميلي " كرده ايم بچه هايمان را باج مي دهيم كه دوستمان داشته باشند ؟ حاضريم همه چيز به آنها بدهيم كه دست از سر ما بردارند ؟ چند نفر ما قصه براي آنها خوانديم ؟ كدامين از ما برايشان از روزگاران قديم آواز سر داديم ؟ همه به دنبال رهائي از اين ارباب كوچك و بزرگيم اين حكايت " عشق فرزندي ترد ميلي " است و يا حكايت دوست داشتن ها را بنگريد مگر دوست داشتن بهانه مي خواهد ؟ روزگار را بهر دوست داشتن يار مي گذرانيم چند بار به صرف دوست داشتن يار طعنه يار را شنيده ايم ؟ اگر او را بهر خودش دوست داشتي گناه است ؟ اگر خوبي و زيستن و آرامش او را حتي به قيمت هجرش طلب كردي عشق نمي تواند باشد ؟آيا به گوشه هجر خود را افكندي تا يار گله از حضور بي حضورت نكنند گناه است ؟روزگار به گونه اي شده است كه خوبي طعم شك و بي مهري مي دهد ؟ افسوس
قصه ترد ميلها زيادند در كارهايمان و در تجارتهايمان و تحصيل و دوستي ها و قهركردني ها و... اما چگونه بايد از روي ترد ميل هاي زندگي پايين آييم رو به ورزش و دويدن و نوازش باد بر گونه و حس سرماي زمستاني بر پوست و در پي اش لذت نوازش آفتاب را بچشيم ؟ حكايت ساده است
براي عوض كردن ميوه بايد هسته آن را تغيير داد
بايد خود بخواهيم و از قفس ترد ميلي در آئيم بايد خود از قلابي زندگي كردنها دست بكشيم بايد باورهايمان را بيابيم حكايت ورزش لذت است نه سوزاندن كالري و قند و چربي .. دست از نگريستن به آن اعداد ديجيتالي كه ما را از ديدن برف و برگهاي درختان و .. باز يم دارد بكشيم بيائيم ببينيم و بشنويم و كمتر گوئيم بيائيم قضاوت نكنيم بيائيم خود باشيم آري خود انساني كه مي داند عشق است كه همه چيز را معني دهد پس بيائيم
عاشق باشيم
عاشقي كنيم بي بهانه و با بهانه
رها باشيم و درپي عشق
/
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@h...
. -
استاد يا نوازنده؟
دخترك از در مدرسه كه بيرون مي آيد سخت خشمگين است گوئي دلش مي خواهد همه آسمان و زمين را به هم دوزد و از اين رو پدر از او مي پرسد
- باز كشتي هايت غرق شده ؟
و دخترك مي گويد
- نه بابائي ! اما اي كاش خدا كاري مي كرد كه اين نازنين مريض مي شد و يا اين كه از درس خواندن خسته شود
پدر پرسيد
- چرا ؟
دخترك مي گويد
-آخه هر چقدر كه درس مي خوانم باز او بهتره اي كاش نازنين تو مدرسه ما نبود تا من شاگرد اول مي شدم
پدر مي خندد و مي گويد
- داستان استاد موسيقي را شنيده اي ؟
و دخترك شادمان از قصه گوئي هاي پدر فرياد مي زند
- به به قصه هاي باباجون زود برايم بگو
و پدر اين گونه آغاز مي كند
- يكي بود يكي نبود در پشت كوههاي بلند و سر به فلك كشيده سرزمين كوچكي بود كه مردمانش زندگي ساده اي داشتند روزي نوازنده دوره گردي به آن جا قدم گذاشت و كودكان شهر به دنبال او راه افتادندو با نواي موسيقيش شادماني كردند در ميان آن كودكان ,پسركي بود كه عاشق ساز نوازنده دوره گرد شد و هر كجا كه او مي رفت همراهيش مي كرد و با اين كه نوازنده تنها يك آهنگ مي نواخت اما پسرك از صداي آن نوا خسته نمي شد ماهها گذشت و پسرك عاشق و شيفته ساز سرانجام نوازنده را وادار نمود تا همراهي او را بپذيرد همراهي با نوازنده دورگرد براي پدر و مادر آن پسرك خوشايند نبود و نخست سعي كردند با تهديد و ارعاب و خشم او را از اين كار باز دارند اما عشق به موسيقي باعث شد كه پسرك همه رنجها را تحمل نمايد و سرانجام پدر و مادر مجبور شدند كه از نوازنده بخواهند كه سازش را به آنها بفروشد و آن نواي يگانه اي كه بلد بود به پسرك ياد دهد و نوازنده نيز اين كار را پذيرفت و پسرك صاحب ساز و آن آهنگ شد سالها گذشت ديگر هيچ نوازنده يا به آن شهر نيامد و پسرك كه تنها خنياگر آن شهر بود به قدري آن آهنگ را زيبا مي نواخت كه همه شهر او را لقب " استاد " داده بودند و پسرك شادمان از اين لقب از ياد برد كه آن ساز مي تواند نغمه هاي ديگري نيز نوازد و اين گونه بود كه سالهاي ديگري گذشت و سرزمين آنها بزرگتر شد و روزي به پسرك كه حالا پير مردي شده بودخبر دادند كه نوازنده ديگري به شهر آمده است و همين كه شنيده كه استاد موسيقي در اين شهر حضور دارد خواسته است كه او را ببيند اما مرد كه عاشق نام استاديش بود با غرور اعلام كرد در روز جشن بزرگ شهر او مي خواهد كه دو باره بنوازد و آن شاگرد نوازنده تازه پاي گذاشته به شهر هم مي تواند در آن جشن حضور يابد و او را ببيند پيغام به جوان نوازنده داده شد و او منتظر روز بزرگ جشن ماند تا استاد بنوازد روز جشن فرا رسيد و همه اهالي شهر بهر شنيدن نوائي كه سالها بود از سوي ساز استاد موسيقي شهرشان مي شنيدند آمدند و استاد با غروري شگرف همان قطعه سالهاي دور را بار ديگر نواخت و با تشويق يكنواخت مردمي رو به روشد كه خسته از شنيدن نغمه تكراري بود پس از اجراي آن قطعه ,جوانان شهر آن پسرك نوازنده را پيش استاد آوردند و استاد با نگاهي سراسر از غرور به او نگريست و از او پرسيد
- از اين قطعه اي كه نواختن لذت بردي ؟
و پسرك جوان لبخندي زد و از او اجازه خواست كه اگر امكان دارد به او اين فرصت را دهد كه در حضور او بنوازد كه اگر اشكالي در نواختنش وجود داشت بتواند از راهنمائي هاي استاد بهره گيرد و استادبا بي ميلي قبول كرد و پسرك مشغول به نواختن شد نواي ساز پسرك اعجاب انگيز بود و به قدري زيبائي موسيقي را به تصوير مي كشيد كه تمامي مردمان شهر مجذوب او شده و از او خواستند كه باز هم بنوازد و پسرك نوازنده قطعات گوناگوني را باهمان سازي نواخت كه استاد شهر هيچگاه تصور نمي كرد كه ساز نوازنده سالهاي دور قادر به ترنم آنها باشد زيبائي و چيره دستي پسرك باعث شد كه استاد در ميانه نواختن پسرك اشك بريزد و دستهايش را بر روي چشمهايش گيرد از گريستن استاد بودكه پسرك ناگهان به خود آمد ودست از نواختن كشيد و به سوي استاد رفت و پرسيد
- استاد! من شما را ناراحت كردم ؟
و نوازنده پير گفت
- استاد تويئ! چرا بايد من سالها اين گونه در غرور و خودخواهي و اسارت كلمات مي ماندم ؟ چرا آن شور و اشتياقي كه از شنيدن نخستين نواهاي اين ساز داشته ام رابه عنوان استادي باختم ؟ من عمرم را باختم زيرا ندانستم كه كيستم و بايد تا آخرين دم بهر يافتن اين بودن هايم تلاش كنم و بهتر شوم و حالا مي بينم كه كلام استاد چه نيرنگ بزرگي بود كه خود به خود زدم
............
داستان كه تمام شد پدر رو به دخترك كرد و گفت
-اگر نازنين قوي باشد تو نيز قوي خواهي بود به ياد داشته باش كه رقيب قوي بهتر از رفيق ضعيف است و اين تلاشها بهر بهتر شدن را " زندگي كردن " مي نامند
دخترك به فكر فرو رفت و با خود تكرار كرد
رقيب قوي بهتر از رفيق ضعيف است
و بعد نگاهي به پدر كرد و گفت
- مي خواهم يك نوازنده خوب ونه يك استاد بد باشم
و پدر شادمان از اين انديشه دخترك دستهاي او را گرفت و به سمت ماوا به راه افتادند
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@h...
.
-
عاشقي در انتظار برف
مدتها است كه چشم به آُسمان دوخته است و توقعي نوازشي ز مهر بان سپيد دارد در هواي تاريك و روشن سحر چون كودكان خود را به كنار پنجره مي رساند و نگاهي به كف خيابانهاي سرد و بي روح شهر مي اندازد اما همه جا خشك است گوئي برهوتي كه به تمامي شهر و ديارش را فرا گرفته همسرائي با آسمان كرده است دلش برفي مي خواهد برفي كه او بتواند زير آن قدم زند و به جاپاي خود بنگرد و صدائي جز نوازش سپيدآسمان بر زمين نشنود دلش براي روزهاي دور برفي تنگ است آن روزهاي كه كودكي بود و برف برايش معنائي جز تعطيلي مدرسه و رفتن به حياط ساختن آدم برفي و قلعه يخي و برف بازي نداشت دلش براي آن روزها تنگ است كه در ميان ماليدن گلوله برفي بر صورت دخترك همسايه سرخي چهره او را مي ديد و نمي دانست كه اين ارغواني شدن رخ دخترك بهر شرم ز عشق است و يا اين كه برف سپيد آن رخ زيبا را رنگين سرخي زده بود دلش براي روزهاي برفي تنگ بود كه ديگر بزرگ بود و اگر مدرسه تعطيل مي شد دخلي به او نداشت و او با يار در يكي از كوچه هيا خلوت شهر وعده ديدار مي نهاد در خلوت سرائي كه چشمهاي نامحرم نمي توانستند عاشقانه آنها را با نجوايهاي غريبه " كيستي" و " چه مي كني " و "او كيست " و و " تو را با او چه كار " و...را منقطع كنند به ياد دستكش هاي در آوردهايشان در برف مي افتد هر كدام لنگه از دستكش را در مي آوردند كه دستهاي همديگر بگيرند و مقايسه كنند كه چقدر گرماي دستهاي گرفته شده بيش از دستهائي است كه اسير در دستكشهاي آنها است همه چيز در تناقض بود دستكش سياه و چرمي سردي مي داد و دستكشهائي كه تشكيل دستهاي سپيد و پوستشان بود گرما ئي دلنشين داشت و...
دلش براي برف تنگ بود و هواي خانه او را متوحش مي كرد همه جا نفير تنهائي مي شنيد و از اين رو هوا را كه ابري ديد ره به سوي برون نهاد و در جاده اي كه مي دانست آخرش جائي است كه آغاز تكراري شدنش خواهد بود شروع به قدم زدن نمود و نه به آغاز و نه به مقصد انديشيد و تنها مسير را نظاره گر بود سمفوني تنهائي و باد سردي كه صورتش را به گونه يا سيلي مي زد نواي غمگيني مي نواخت و او نگاهي به آسمان مي كرد آفتاب بي رمق بود و ابرهاي زيبا در پي اتحاد تا اندكي به خود آيند شايد هديه سپيد ديرينيه روزها را به او عرضه دارند و او نگاهي زنا اميد به ُآسمان مي كرد تا بلكه
برف ببارد
اما آسمان باز به او دهن كجي مي گرد شايد هم به گونه اي او را سرزنش و مي گفت
- برف براي تنهائي نيست برف براي گرفتن دست يار آِيد و افكاري كه در نجوائي كه تنها نوازنده اش سپيد آُسماني بر زمين است در ياد يار باشد برف براي تنهائي نيست برف براي غمها نيست برف براي دلتنگي بهر اندكي انسانيت نيست برف هنگامي بارد كه دلهاي سپيد باشد و غمنامه هاي غرور و خود خواهي را اندكي بر بي كرانها ننگارند و...
شكوه هاي آسمان بسيار است و مرد تنها قدم مي زند و به تمام تنهائي ها دوران و مردمانش مي انديشد تنهائي هائي كه از يار و بي يار و آَشنا و غريبه هر كدام به نوعي رسند دلش مي خواهد كه اندكي ز همياري گويد به يار و همدمي گويد نمي داند چرا غارهاي تنهائي اينقدر محبوبند و هر روز بيش از پيش بزرگ مي شوند همه جا به هم ريخته اند و سكوت را بهترين مامن ديده اند در منجلابي كه انزوا نام دارد خانه آرامش ساخته اند و اين دل نيز ديگر آن دل نيست گوئي دلش هواي يار دارد اما ز كدامين يار ؟ ياري كه شايد حتي تصورش را هم نمي تواند بكند ؟ كجا رفت آن دلي كه رخها را گلگون مي نمود ؟ كجاست سيلاب اشكي كه ز هجر يار مي ريخت ؟ كجاست آن قهقه هائي كه در ميان گلوله برفي كه نه ز بهر شيطنت كودكانه كه ز سر به هوائي جواني به سوي آن محبوبي كه در زير آسمان برفي و گلگون رخش لبخند بي نظيري داشت پرتاب مي شد ؟ همه جا را ادعا كرده است بهانه بهر دوست داشتن و نداشتن ها در همه جا انباشته است هيچكس دل ندارد كه از دستكش هاي سياه و قهوه اي و ... بگذرد و اندكي خواهد كه دست دگري را بي بهانه و بي ادعا بگيرد ؟ ترسها حاكمان ماشده اندو "در سرزمين كه ترس حاكم باشد هجرت دل اجباري است"
دلها هجرت كرده اند حتي ناي دلداري نيز وجود ندارد گوي دلبستگي و دلبندي و دلنوازي و دلآرامي همه به گوشه عزلت رفتند و تنها دلشكستن و دلبريدن و دلآزاري قرار است كه جاودانه بمانند گله ها بسيار است گويند كه مرد ز غمها گويد اما كدامين ناداني است كه دل باشد و دلداري ليك شادماني نبيند گويند اورو به هزيمت از دلدادگي دهد اما حكايت او فرار از دلداري نيست او دلداري كرده است و مي كند اما آن هنگام كه در پيچيدن روح و جسمش دل گم شد چه چاره اي جز رفتن دارد افكار بي انتها در جاده تكراري آيند و ناگهان حس گرمائي مي كند دستكش سياه را بر رخ مي كشد حسي ندارد و بي محابا دستكش را از دست در آورد و رخ را با آشناي دور هم آغوش مي بيند اشك آمده است گوئي دلش باز آمده است اميد سراغش را گرفته و نگاهي به آسمان مي اندازد
برف مي بارد
برف مي بارد
و او مي داند كه حالا صورتش قرمز شده است و با اين رخ گلگون ترانه هاي اميدو ايمان را عاشقانه مي خواند
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@h...
.
-
قصه دختركي با بادكنك قرمز
چشمهايش را باز مي كند و بي محابا زير بالش خود را مي نگرد نه اين بار هم بادكنك قرمز خالي شده از باد آنجا نيست
مي خندد و نگاهي به اطراف مي اندازد آهي مي كشد و مي داند كه دو باره به دنياي بيداري باز گشته و فرشته روياها او را تنها گذاشته است به سوي پنجره مي رود و اشك ريزان آسمان را شاهد است
باران مي بارد و او را به دنياي زيباي كودكانه باز مي گرداند آن روزها كه پدر جوان و بزرگ بود و پيراهن سفيد آستين كوتاهي مي پوشيد و هر روز صبح كه او را از خوا ب بيدار مي كرد دختركوچولو مي گفت
- بابا ! امروز بايد يك بادكنك بزرگ قرمز برايم بخري
و پدر قول مي داد و عصر كه با يك بادكنك قرمز باز مي گشت به جاي چشمهاي شادمان دخترك , باسيماي غمگينش رو به رو مي شد كه مي گفت
- نه! بزرگتر از اين !خيلي بزرگتر از اين
و باز پدر قول فرداي ديگر و بادكنك قرمزي را مي داد و اين داستان هر روز تكرار مي شد تا اين كه شبي دخترك خواب بادكنك قرمزش را ديد به همان بزرگي كه دوست مي داشت بادكنك آنقدر بزرگ بود كه او مي توانست با آن پرواز كند و به همه مردمان شهر بگويد كه سر انجام او فرزانه شده است و به خواهرش فخر بفروشد كه او ديگر پروانه نيست خواب زيبائي بود و سرانجام پس از يك گردش بلند رويا گونه به خانه آمد باد بادكنك را خالي كرد و آن را زير بالش گذاشت تا فردا نيز قصه پرواز را تكرار كند اما وقتي صبح روز بعد از خواب بيدار شد عجيب نبود كه نه بادكنكي زير بالش بود و نه كسي از پرواز او خبر داشت و هيچكس حاضر نشد باور كند كه او سرانجام بادكنك قرمزش را يافته است و از آن روز به بعد هيچگاه از پدر بادكنك قرمز نخواست و حالا بار ديگر به بيرون پنجره نگاه مي كند و به ياد مي آورد كه هنوز آن بادكنك قرمز را مي خواهد همان بادكنكي كه او را دوست مي داشت و به او پرواز آموخت پروازي به بلنداي امتداد كودكي كه همواره با او بوده و همچنان هست سالها است كه او را گويند چون كودكي ماند چون بچه ها مي خندد و مهر ورزد و عاشقي مي كند هرگاه در زندگي لبخندي ديد و كلمه اي ز بيگانه آشناگونه اي شنيد چون كودكاني كه در خيابان با مهرباني غريبه اي رو به رو مي شوند عمل كرد بارها آن بچه ها را ديده است كه هر وقت آبنبات و يا شوكولات و آدامس و يا هر تحفه كودكانه اي به آنها تعريف مي كنند در ميان دنياي "آري " و " نه " سرگردانند و اين دنياي "آري " و " نه " براي او سالها تكرار شده است دنيائي كه روزي او در آن عاشق شد كه , تنها بوي آشنائي در هوا استشمام كرد همان نغحه اي كه تا زماني كه حاضر بود حس معشوق در وجودش شعله مي كشيد مهم ديدار نبود شايد اندك نگاهي تمامي ديدارهايشان را منقش مي كرد اما همان نگاه برايش سالها چون بادكنك قرمز شده است كه به سختي باور دارد و مي داند كه رويائي بوده اما هر روز سرك مي كشد كه شايد در دنياي پر از واقعيتهاي تقلبي نيز نقش بندد زندگي با يار برايش چون نام معشوق بود و زيستني بهينه را تجربه كرد و ياد گرفته بود كه در تولدي ديگر كه " عاشقي " نام دارد بهتر زايشي داشته و بهزاد شود اما قصه اين بهزادي هم چون بادكنك قرمز بود روزي برفت اما رفتني كه چون تمامي قصه هاي دختركي كه روياي " بادكنك قرمز " داشت همراه با "آري " ها و " نه " ها بود هنوز خواب او را مي بيند هر دم كه نفحه اي ز آن سوي ديوار هاي عشق كهن آيد بار ديگر معشوق را فرشته روياها دست گيرد و سوي او آورد و باز قصه بادكنك قرمز تكرار شود ..
دخترك همچنان از پنجره به باران مي نگرد و با او مسابقه اشك ريختن مي دهد دلش مي خواهد پرواز كند زندگيش چون همان قصه اي است كه او آفريده است داستان دختركوچولو ئي كه عشق دارد و بادبادك دارد اما در داخل فنجان اسير و بادي نيست كه او و بادبادكش را راهي آُسمان كند او سالها است كه در پي بادي است كه بادبادك دلش و روحش و قلبش و عشق را به پرواز در آورد از فنجان آن نفحه معشوق ديرين بيرون آيد دلش مي خواهد بادي وزد دخترك و بادبادك از فنجان برون آيند و چشمهايش بتواند نوعي ديگر خماري كنند و در مخمور عشق بوي آشناي دگري را حس نمايد و بار ديگز زايشي ديگر را تجربه كند تولدي ديگر كه در آن بادكنك قرمز زير بالش باشد و بادش كند و دست در دست معشوق گذارد و براي هميشه پرواز كند و آري به عشق و نه به ترديد ها گويد و اين گونه است كه پنجره را بگشايد و مي گذارد باران حسابي او را به جاي معشوق ببوسد
/ /tourajatef@hotmail.com/ wwwlonelyseaman.wordpress.com
-
قصه قديمي
حكايت مرد و مردانگي و عدم جسارت نزديك شدن به ساحت " بانوان " در بياني طنز گفتم اما به گونه اي سخت بسياري آن را جدي گرفتند و گله ها داشتند و حكايت از تبعيض هاي بي شمار مابين دنياي زنانگي و مردانگي نمودند از گله ها و قصه هاي پس از دواج و وظايفي كه تنها بر گرده بانو , به اصلاح آقاي " مرد " !گذاشته است حديثهاي زيادي شنيدم از رنجنامه كدبانو دانستن و باروري و... زن نقل قولهاي زيادي آمده و از درد بي توجهي و تنها ئي سخنها شنيدم و از داستان بي مهري يار ...
حقيقتا روزگاري دست نوشته اي داشتم كه خطاب به ياري بود كه زندگي مشتركش به اتمام رسيده بود اما امروز كه آن گله ها را از دوستان شنيدم و روزگار همراه با شادي آن دوست قديمي را مي بينيم تصميم گرفتم كه قصه " هندوانه مظلوم ازدواج " را باز گويم شايد تكرار آن براي بسياري از خوانندگان قبلي آن ملال آور نباشد و آنهائي هم كه اكنون آن را مي خوانند بتوانند تا حدي از گله هائي كه از من نمودند گذري هرچند اندك كنند كه برايم بسيار است
هندوانه مظلوم ازدواج
خبرم داد که قرار است از آشیانه ای که با هزار امید ساخته است دل بکند و به همین دلیل به سمت کاشانه روز های همسری رفتم . نگاهش می کنم .وسط اتاق نشسته است و اشک می ریزد تنها چند ساعتی دیگر در این خانه نخواهد ماند و امروز همان آخرین روزی بود که یار روزگاری یار به او دستور تخلیه داده بود قرار است اسبابهایش را جمع کند و از خانه ای که با هزار امید و آرزو ساخته است برای همیشه کوچ کند خانه ای که هنوز بوی رنگی می دهد که یار با کلی بحث و جنجال به او اجازه داده بود که اتاق خواب را آن گونه رنگ بزند و حالا باید از آن اتاق خواب منقش به رنگ مورد علاقه اش برای همیشه برود سخت است ولی باید از هم جدا شوند از کاشانه ای که تنها یک بار سفره هفت سین در آن فرش شد همان خانه ای که تنهائی را بیشتر از هم یاری در آن سهیم شد داستان خیلی ساده و شاید هم خیلی پیچیده بو د و لی هر گونه که بو د طعم تلخی داشت آن هنگام که یار خیلی راحت به او گفته بود " دوستش ندارد " اما نگفت که چرا دوست ندارد و اگر دوست نداشته است چرا باید پای به میدان عشق ورزی و همسر گزینی نهد و هزاران چرا دیگر و همه آن حرفهائی که به گردن همان هندوانه سر بسته ازدواج می گذارند و بینوا هندو انه که در وسط این میدان پر از پیمان شکنی و سست اندیشی تنها و بی کس است و هیچ کس نمی گوید چرا باید هندو انه اینقدر بد نام باشد؟ اگر هندو انه سمبل زندگی زناشوئی باشد پس باید همه حرفها تغییر کند مگر پوست هندو انه سبز نیست؟ کلبه و ماوائی که پوسته آن سبز یعنی رنگ صفا را دارا باشد مگر ترسی دارد ؟مگر هندو انه ای که سر ش را باز می کنند اندرو نی قرمز ندارد ؟از دیر باز می دانستیم که قرمز همان رنگ عشق است کلبه ای که برو نش رنگ صفا و اندرو نش رنگ عشق است را باید ترسید ؟این هندوانه
چنین خوش رنگ چه طعمی دارد ؟از دیر باز همه می دانیم که مز ه هندو انه باید چون شهد شیرین باشد و این طعم شیرین نباید مزه اصلی زندگی زناشوئی باشد ؟ پس چرا باز ازدواجها که بیشتر باید به آنها لقب طلاقهای خاموش دهيم طعمی چنین ندارند؟و میان آن همه شیرینی قرمزی دانه های سیاه هندو انه چه چیزی می توانند جز چند دلخوری معمولی دوران زناشو ئی باشند که در بی کران شیرینی و قرمزی محو خواهند شد تازه همین دانه های سیاه مگر خود نمی توانند مرکز تو لد هنو انه ها و زندگی و تولد هندو انه های جدید باشند ؟پس چرا از دواج را به این میوه پر از نشانه های زیبا منتسب کرده اند ؟و باز به چهره او می نگرم که همچنان مشغو ل گوش دادن به نصایح مادر غمگینی است که پند هایش همچنان حال و هوائی ز هندو انه دارد و از بی مهری قماری به نام ازدو اج می دهد و هم دختر و هم مادر می دانند که این حرفها تنها برای دلخوشی های کوتاه مدت هست و هر دو می دانند نه ازدو اج قمار است و نه شباهتی به هندو انه دارد و دخترک همچنان می گرید و باز از داغ ننگی به نام طلاق که بر گردن شناسنامه اش نهاده شده همچنان می گویند!!و از همین امروز از نفیر زشت و پلید عنوان " بیوه " هراسان است و من می اندیشم که شاید این عناوین سخت دیر باور باشند اما در روز گاری که ازدواجها و عشقها و حرفها و قولها بیشتر طعم یخ در یک بعد از ظهر مردادی دارند و خیلی زو د آب شده و از یاد می روند مگر جز واژه اجتناب نا پذیر می توان انتظار دیگری از طلاق را داشت ؟ و این در حالی است که در میان آمارهای بی کران ثبت شده در دفاتررسمی و در میان صفحات سوم شناسنامه که بسیار بدیهی هستند بی کران اعداد اعجاب آورثبت نشده در مورد طلاقهای خاموشی که در بسیاری از کنجهای خانه های شهر من و تو و آنها وجود دارد و این همان طلاق خاموشی است که یار قدیم را بی هیچ کور سوئی ز امید و عشق و ایمان به بهتر اندیشیدن در چشمهایش نظاره می کنند و مجبور ند بهر هزاران بهانه چون بچه و آبرو و عدم امنیت و حرفهای مردم این طلاق خاموش را ادامه دهند به چشمهای دخترک نگاه می کنم و دوست دارم در و رای پندهای بی پایان و تکراری در مورد هندو انه ازدواج چند کلمه ای هم مادر چنین گوید که زندگی ادامه دارد و یاری که نه خودش و نه زندگی و نه محبوبش را دوست دارد باید رها نمود و به ادامه زندگی اندیشید و این که طلاق را نباید داغ ننگ دانست علی رغم آن که دادگاههای طلاق چون دهلیز های هولناک قرون وسطی باشد باید از هزار ماجراهائی چون مهریه و نفقه که روح و جسم زن را به هیچ می انگارد گذر نما ئی و اگر برای زیستن و عشق ارزش قائلی و به ازدواج با توهماتی چون شباهتش به هندو انه نمی نگری پس بیا بیاندیش که
زندگی آنقدر کوتاه است که حیف است بی عشق زیستن نمائی
زندگی آنقدر کوتاه است که با دلرنجی و بی مهری یارنبايدآن را تباه کرد
زندگی آنقدرکوتاه است که فرصتها و آدمها و عشاق واقعی باید تا سر حد امکان تلاش کنند تا به هم رسند
زندگی آنقدر کوتاه است که نباید عشق را با طعم حسادت و نفرت و توهین و تزویر در آمیخت
زندگی آنقدر کوتاه است که شکستی وجود ندارد و طلاق را به هیچ عنوان نباید باختن ترجمه کرد
زندگی آنقدر کوتاه است که حیف است چشمهای پر اشکت را کسی پاک نکند
و زندگی آنقدر کوتاه است که بخواهیم کلبه و ماوای عشقی را فدای کاخ پر تزویر و در ظاهر آرام نمائيم
و می گویم شاید وقتی دیگر عشق آید که اگر باور ش داشته باشی خواهد آمد که عشق توی قصه ها نیست و همیشه و همه جا بوده و خواهد بود و چون هندو انه هم ظاهر و هم باطن پر از صفا و عشق
/ /tourajatef@hotmail.com/ wwwlonelyseaman.wordpress.com.
-
اندر حكايات مردانگي
قصه امروز از يك اي ميل ببخشيد پست الكترونيك ( فارسي را پاس بداريم اما مگه الكترونيك فارسيه ؟ والخ ... بگذريم )شروع شد و دوستي ناديده ولي آشنا سوالي را مطرح كرد ه بود شروع شد او در اي ميل خودش پرسيده بود "كه اگر حق انتخاب تعيين جنسيت را داشته باشي باز هم همين جنسيت را انتخاب مي كردي ؟" حقيقتا پاسخ دادن به اين سوال سخت است زيرا با حس مردانه نمي توان فهميد كه زنانگي چگونه است و يا بر عكس اما وقتي كمي فكر كردم و نگاهي به قصه ها و تاريخ و تعاريف اجتمائي انداختم تصميم گرفتم كه اگر بخواهم آزار نبينم و كسي مرا از ياد نبرد بهترين كار اين است كه همين گونه به اصطلاح " مردانه " به زندگي ادامه بدهم زيرا
1/در شاهنامه مي خوانيم فرانك فرزند آبتين را بار دار است و براي فرار از دژخيمان ضخاك در پي آن هستند كه هر گونه مخالفتي را در نطفه خفه كرده و فرزندان پسر را بكشند ره به سوي دور دستي مي گذارد و سرانجام با هزاران مشكل فريدون را به دنيا مي آورد و در كوهستان البرز و در نزد بزرگاني مي نهد تا بزرگ شودولي فريدون تبديل به فريدون شاه مي شود اما هيچگاه سخني از فرانك نمي آيد آيا اگر فرانكي نبود اصولا فريدوني بود ؟
2/ در همان داستان كاوه آهنگر را مي بينيم مردي كه پس از كشته شدن 10 فرزندش توسط دژخيمان ضحاك سر به عصيان مي زند اما در حاليكه در كل داستان كاوه صحبت از درد و رنج پدري چون او است اما حتي كلمه اي از مادر بي نواي ده پسر كشته داده نمي شود
3/باز در شاهنامه هنگامي كه صحبت از ازدواج زال و رودابه مي شود و منوچهر پادشاه ايران نگران است كه زال پسر سام نريمان كه از خون پهلوانان است چگونه مي خواهد از رودابه كه از نسل ضحاك است صاحب فرزند خلفي شود در اين ميان بينوا رودابه گناهش اين است كه بايد انتخاب شود و جرمي به اسم عشق به زال دارد اما جناب منوچهر كه اينقدر به سام اشاره دارد كه مراقب تخم و تركه ضحاك باشد هيچگاه نمي پرسد خود زال را چه كسي غير از سيمرغ بزرگ كرده است كه حالا رودابه از نسل اژدها شده است و سام بايد پدري كند و...
4/ باز به شاهنامه مراجعه مي كنم و قصه تراژيك رستم و سهراب را مي خوانم رستمي كه در اثر دزديده شدن رخش ره به سمنگان مي نهد و در آنجا تهمينه را مي بيند و حاصل يك روز ازدواج به تعبير فردوسي بزرگ آنها !سهراب ميشود و بعدها ناآگاهانه سهراب را خنجر به پهلو زند و...قرنها است همه داد و فغان مي كنند بي نوا رستم و بيچاره سهراب اما كسي در اين ميان نيست كه بپرسد آن تهمينه شوم بخت چه گناهي مرتكب شده بود كه بايد چنين مصيبتي را ببيند و هيچكس از قصه او هيچ نگويد و گويا تهمينه اي هيچگاه نبوده است و سهراب از تخم مرغ شانسي بيرون آمده است
5/ قصه گرد آفريد جالب است او اولين پهلواني است كه در دژ سپيد به جنگ سهراب مي آِيد و او را شگفت زده از اين همه دلاوري ها مي كند اما گرد آفزيد كه سهراب ديوانه وار عاشقش مي شود ناپديد مي شود ديگر كسي سراغي از او نمي گيرد
6/ قصه ادامه دارد و به حكايت بيژن و منيژه مي رسيم بيژن ايراني عاشق منيژه توراني مي شود و اين گناه بزرگي براي گرسيوز و ديگر نزديكان افراسياب است ازاين رو بيژن را به چاهي مي افكنند و منيژه در كنار چاه اشك مي ريزد و ناله مي كندو سر انجام پيام به رستم رساند كه بيژن از چاه در آورد و چنين مي شود و در اين بين همه خوشحالند بيژن رها شده و رستم پهلوان است و باز بي نوا منيژه كه كسي او را در اين ميان نمي بيند
و اين داستانها تنها در شاهنامه نيست مگر كسي ديگر زنان قهرمان تاريخ ما را ديد ؟ چند نفر از آرتميس نخستين دريادار زن گفتند ؟ قصه زينت پاشا در مشروطيت چه كسي دانست ؟ و...تازه اين در قسمت تاريخ است حكايت قصه هاي اجتمائي جور ديگر است توي عقد و عروسي مي گويند كه خانم به عقد آقا در آمد روزي هم كه طلاق پيش آيد مي گويند كه آقا آن خانم را طلاق داد ووقتي پروسه ازدواج را نگاه مي كنيم گوئي هر گاه خواهند بانو آيد و وقتي هم كه نخواهند خوب طلاقش مي دهند داستان عقد و عروسي آنجا جالب است كه حكايت سه بار پرسيدن از خانم شروع مي شود و در هر بار عروس خانم آنقدر كودك و سر به هوا و بلانسبت خانمها گيج هست كه وسط عروسي مي رود گلاب بيارد و گل بچيند و ... و تازه مي خواهند بهر بلي گفتن يك سكه زير زبانش بگذارنند !! وكسي نمي پرسد آخر عروس خانم چرا بايد اينقدر كودك باشد كه وسط عروسي به ياد گل و گلاب بيافتد و همه اين حوادث در حالي است كه آقاي داماد متشخص و آقا و عاقل و بالغ آن جا نشسته و جيك هم نمي زند قصه حاملگي هم در نوع خود جالب است خانم بد است چون ويار دارد بد اخلاق است و بد هيكل است كسي به او نگاه نمي كند اما آقا است كه توي 9 ماه برايش دلسوزي مي كنند و ناراحتش هستند و مي گويند " طفلكي زن پابه ماه دارد " و... بچه هم كه به دنيا مي آيد قضيه فرق مي كند هر چه شيطاني و تخس بازي است براي پسر خوبه و اگر دختر بكنه بلانسبت خله وقتي هم كه بزرگتر شوند دختر بايد خانم باشه و ساكت باشه و حرف نزنه و نخنده و مراقب چشم نامحرم باشه ولي پسر مي تونه جووني كنه و خامي كنه و جاهلي را پيشه كنه وچشم چراني هم اگر يك نظر باشه حلاله و.....
قصه مردانگي و خوش خيالي دنياي مردانه به قدري شيرين است كه حقيقتا جسارت و شهامت و ... زن بودن را ندارم و دو دستي به همين به اصطلاح " مردانگي " مي چسبم كه كسي از من نگيرد و به آن اي ميل رفيق دور جواب مي دهم
آقا! مردانگي را عشق است كه ما شجاعت و جسارت زن بودن را نداريم
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@h...
.
-
عدد شانس
قصه بازي كودكان خيلي جالب است همه آنها مدلهاي كوچكي از ما بزرگترها هستند و گاهي اوقات كه در كارهاي آنها دقيق مي شويم مي بينيم همان افكار و حركاتي در دنيايشان وجود دارد كه در بين ما به اصطلاح بزرگترها است و شايد به همين دليل است كه در جامعه جمله هائي نظير " سن يك عدد است " و يا " تنها هيكلش بزرگ شده " و يا " نصفش زير زمينه " و يا " نيم وجبي چه حرفهاي بزرگانه مي زند " و... زياد شنيده مي شود قصه هاي دختر من نيز چنين است او هر بار كه به خانه مي آيد تمامي آزمايشاتي كه پدر و مادران ديگر در خانه انجام داده اند روي من امتحان مي كند و من مطمئن هستم كه داد و فغان پدر و مادران دوستانش نيز از بابت تجربه هاي من و آيلي كه روي آنها تكرار مي شود به آسمانها مي رسد القصه دخترم مي گفت كه پدر يكي از دوستانش عدد شانسي دارد و همواره با آن عدد شانس بازي مي كند !! حال اين كه آن پدر چه بازي مي كند و اصولا در آن بازي عدد شانس چه معني دارد نه در حوصله من و نه در اطلاعات آيلي بود اما اين كه من هم بايد عدد شانسي داشته باشم تكليفي بود كه آن پدر محترم ناخواسته به گردن اين بي نوا پدري كه تورج نام دارد گذاشته بود ! از اين رو وقتي كه دخترم از من پرسيد عدد شانس تو چيست به فكر رفتم و بعد با نگاهي به آيلي بي محابا گفتم
- چهار ,عدد چهار عدد شانس من است
آيلي از من پرسيد
- براي چه عدد چهار ؟
نگاهي به او كردم و گفتم
- تو در ماه چهارم سال به دنيا آمدي از طرف ديگر روز تولد تو هشتم تير ماه يعني دو تا عدد چهار بود سال تولد تو يك هزار و سيصد و هفتاد و نه است كه اگر آنها را با هم جمع كني عدد بيست مي شود كه پنج تا چهار است تازه اگر همه آنها را در هم ضرب كني باز تقسيم بر 4 مي شوند و مضرب چهار هستند تازه اگر جمع كه بكني باز مضرب 4 است و به همين دليل عدد چهار براي من عدد شانس است
آيلي شگفت زده از اين بازي از من پرسيد
- خوب بابائي اگر من در آن روز به دنيا نيامده بودم باز هم عدد چهار برايت مهم بود ؟
بدون هيچ مكثي پاسخ مي دهم
- خوب معلومه كه نه يك عدد ديگر مي شد عدد شانس من
اما اگر فكر مي كنيد كه با اين جواب از زير پاسخ گوئي به سوالات ديگر دخترك خلاص شدم سخت در اشتباهيد زيرا پرسيد
- اگر اين جوري جور در نمي آمد مثلا هفت تير يا نهم تير ماه به دنيا مي آمدم آنوقت چي ؟
خنديدم و گفتم
- عشق كه بهانه نداره
با چشمهاي بي نظير سياهش نگاهي به من كرد و گفت
- عشق ؟ به عشق چه مربوطه ؟
دستهايش را گرفتم و اين گونه ادامه دادم
- قصه عددها بخاطر تو بوده است وقتي كسي را دوست داري همه چيزش را زيبا مي بني و به دنبال تمامي منطق دنيا مي گردي كه اين بهترين و زيباتريني كه عشقت است را به دنيا بهترين معرفي كني حكايت عشق همين است وقتي كه ترا دوست دارم ديگر به دنبال مقايسه نمي گردم بلكه تمامي دنيا را شاهد مي گيرم كه تو بهتريني و اين حكايت عشق است
آيلي در حاليكه سعي مي كرد با دقت تكرار كند گفت
- حكايت عشق هميشه اين طوريه ؟
نگاهي به بيرون مي اندازم يك عصر زمستاني زيبا است دستهاي او را مي گيرم و به كنار پنجره مي برم و گوئي با خودم سخن مي گويم
- حكايت عشق هميشه اين است وقتي وطنت را دوست داري و عاشقانه او را مي پرستي هر قدر كه از او دور باشي باز درختان و آسمان و زمين و غروب و طلوع و دريا و جنگل و كوير ايران برايت يگانه است وقتي كه عاشق فرهنگت باشي باز برايت شيرين ترين قصه ها مال فردوسي و حافظ و سعدي و نظامي است و شايد هيچگاه زباني شيرين تر از زبان سرزمينت نباشد و يا وقتي كسي را دوست داريم چشمهايش و موهايش و دستهايش و پاهايش همه زيباترين هستند وقتي عشق باشد ديگر پيري وجود ندارد تغييري را نمي بيني و دلتنگي هر لحظه وجود دارد زيرا هيچگاه از حضور عشق سيراب نمي شوي
آيلي كمي كنجكاوتر شده و مي گويد
- يعني هميشه عشق اين طوره ؟
و من پاسخ مي دهم
- عشق بي بهانه است و همه بهانه بخاطر عشق است
و آيلي نيز لبخند جاودانه اي كه من از آن چنين تعبيري دارم مي زند و مي گويد
- عشق بي بهانه است و همه بهانه ها بخاطر عشق است
و آيلي به سوي اتاقش مي رود و من مي انديشم
عشق بي بهانه مقصر ندارد
عشق بي بهانه دليل ندارد
عشق بي بهانه توضيح ندارد
عشق بي بهانه متهم و قاضي و دادستان ندارد
و...
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@h...
-
هديه خيابان گلسرخ
گاهي اوقات زندگي آدمها پر از دوگانگي ها فراوان است و اين حكايتي است كه مي تواند قصه قديمي " فاصله گفتار تا اعمال " را نشان دهد امروز در دست نوشته هاي فوتباليم از زندگي نكردن در گذشته سخن گفتم از اين كه فوتبال به مانند بسياري از مسائل ديار ما سير در گذشته دارد زيرا حال را سخت خاكستري و آينده اگر نخواهد كه سياه بيند حداقل خوشبينانه نيز توان خاكستري ديدن آن را ندارند و از اين رو است كه گذشته صورتي و آبي و نارنجي و قرمز حال و هواي دگر دارد و اين گونه است كه فوتبال در پي گذشته ها سير مي كند و هر روز به سير قهقرائي خود ادامه مي دهد زيرا نه طرحي و نه آدمهائي براي حال و آينده دارد در طي آن مقال نوشتاري سخت به " گذشته زيستن " تاخته بودم و حكايتهاي اميد و فريادهاي ايمان و قصه هاي عشق را سر داده بودم اما گوئي بازي روزگار سعي داشت كه اندكي مرا گوشمالي دهد و گويد
- ناخدا! باز تند رفتي
ماجرا را همشيره گرامي آغاز كرد او در گردشي با نوستالژي كودكانه به محله قديمي سر زده بود جائي كه محله مهرباني ها بود و نام زيبائي داشت " گلسرخ "
گلسرخ نام خيابان ما بود و به واقع سراسر از گل سرخهائي بود كه شايد هيچگاه به واقع قدرشان را ندانستيم خانه ما و مادر بزرگ رو به رو هم بود و در طبقه بالائي خانه مادر بزرگ منزل خاله بود هنوز به ياد آن روزگاران لبخندي بر لبانم و قطره اشكي بر چشمانم آيد همشيره در گردشي به محله كودكي عكسهائي گرفته بود و نوشته بود كه " چقدر همه خانه ها كوچك و خيابانها تنگ تر شده است اكنون 30 سال از آن دوران گذشته است اي كاش فرصتي مي شد كه يك بار ديگر به آن دوران باز گرديم " اين جملات همشيره سخت مرا منقلب كرد براستي چه مي شد كه بار ديگر به آن دوران بر مي گشتيم ؟آن زمانهائي كه خانم, مادر بزرگم با همان پيراهن سبز و چادر نماز گلدار سفيدش در جلوي در ايستاده و نگران عبور ما بچه ها از خيابان بود و وقتي از خيابان رد مي شديم , به او لبخندي مي زديم و اطمينان مي داديم كه در بازي شيطنت بچه ها و بي حواسي راننده ها اين بار هم گريختيم و يا اين كه خاله شرافت را مي ديديم كه با همان لبخند همراه با هزاران پرسش ما را صدا مي زد ومي گفت
- تورج ! باز شيطنت كردي كه اين گونه مي خندي ؟
و يا دائي محمود را كه با آن فيات نقره اي 131مي رسيد و پارك مي كرد از آن سوي خيابان صدايم مي زد كه
-" اولش " ت " و آخرش " ج "( تورج را اين گونه مي گفت ) چه كار مي كني ؟
سالها گذشته است شايد به قول ياري در دور دست ديگر آرامش را نمي توان در خانه آجر بهمني مادر بزرگ و حوض نقلي كه ماهيهاي قرمز در آن با خيال راحت نگهباني چون خانم شنا مي كردند و گربه هاي محله مي دانستند كه تا خانم حضور دارد حسرت خوردن يك وعده ماهي قرمز را بايد به دل داشته باشند و يا در كنار گلدانهائي كه شمعداني و حسن يوسفهاي خانم در آنها قرار داشت ويا در نفحه بوته ياس سفيد گوشه حياط ويا در ميان پشه بندهاي و رختخوابهاي خنك اوايل صبح تابستاني و يا در كنارچسبيدن به يدنه بخاري ارجي كه در هنگام سوختن فضا را پر از بوي نفت مي كرد و يا در بين عطر شامي شمال در ماه رمضانها همراه با رشته خشكار و ميرزا قاسمي و برنج دودي كه ته ديگ سوخته اي در آخر بلعيدن آن در انتظارمان بود نتوان يافت شايد ديگر نتوان آن ظهرهاي داغ تابستاني را تجربه كرد كه ما نوه هاي خانم به دنبال بادبادك به آسمان آن روزهاي آبي تهران چشم مي دوختيم و بعد كه بادبادك حكايت رهائي را تكرار مي كرد و بند را پاره مي كرد و فرار مي كرد و ما را حسرت به دل مي گذاشت ولي خاله شرافت با آب پاشيدن با شلنگ به ما نمي گذاشت كه آن حسرت ادامه يابد دو باره يافت شايد ديگر نتوان نواي اولش " ت " و آخر "ج " دائي محمود را شنيد شايد ديگر نتوان پشت رختخوابها سر به فلك كشيده روزگار كودكي قايم شده و يواشكي تمبر هندي خورد و خنديد و يا اين كه با هزاران كلك از خواب ظهر تابستاني فرار كرد اما همه اين خاطره ها گذشته يك چيز بزرگي را به يادم مي آورد و آن اين است كه
من بسيار خوشبخت بودم كه در محله گلسرخ به گونه اي زندگي كردم كه همواره عشق همراه من و بقيه بچه ها از جمله همشيره و پسر خاله ها و دختر خاله ها بود شايد امروز با ديدن عكسهاي آن محله قديم اشكهاي من و همشيره و پسر خاله ها و دختر خاله ها در آيد و حسرت اين را خوريم كه چرا خانم آن گونه رفت و يا اين كه آيا حيف نبود كه خاله برود و يا اين كه چرا بايد دائي محمود را اينقدر زود از دست بدهيم و يا اين كه چه بر سرما آمد كه اين همه از هم دور شديم و اين همه تنهائي را تجربه مي كنيم اما حكايت عشق و دلدادگي آن سالها هنوز در دلمان و روحمان آنچنان خانه كرده كه هرگاه زياد از حد در بازي بزرگتري فرو مي رويم و از آن روزهاي زيباي كودكانه فاصله مي گيريم گوئي زنگهائي از همان دلدادگي ها در اندرونمان نواخته مي شود و به ما ياد مي دهد كه از ياد نبريم روزگاري مادر بزرگي مهرباني چون خانم داشتيم كه توجه به ديگران با چشمهاي نگراني كه عبور ما از خيابان را داشت يادمان داد و يا اين كه اگر مغرور باشم و خود را تافته جدا بافته اي بدانم به يادم آيد كه بايد همان اولش " ت " و آخرش " ج " دائي محمودي باشم كه با گفتن و تاكيد مداوم آن به يادم مي آورد كه بايد مهربان باشم و به واقع مفهوم دائي بودن را يادم داد و يا اين كه هر وقت ره به سوي ديار خلوتها مي گذارم به ياد لبخند همراه با پرسش خاله افتم كه مرا از شيطنت باز مي داشت و بايد باز هم نگذارم ذهنم شيطنت كند و مرا به ديار ناكجا آباد نا اميدي و ... ببرد و اين گونه است كه هر گاه در زمان حال پر از دغدغه و آينده پر از استفهام قرار مي گيرم به ياد مي آورم عشق و مهري كه در محله گلسرخ گرفته ام آنقدر هست كه بتواند مرا در طوفان حوادث به گونه اي بار آورد كه ناخدا خوبي براي كشتي زندگيم باشم شب گذشته دختران من و خواهرم با تعجب به چشمهاي شبنمي ما مي نگريستند و باور نمي كردند كه عمه و دائي و مامان و باباي آنها نيز مي توانند گاهي به ياد قديمي ها گريه كنند اما وقتي چهره هاي آنها را مي بينم لبخندي مي زنم و اميد دارم كه روزگاري آنها نيز از ما خاطرات زيبائي از جنس خاطرات خيابان گل سرخ داشته باشند
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@h... -
سده شادمانه
بايد بگويم كه شايد در نگاه نخست اين مقال نوشتاري حالت تاريخي داشته باشد اما بايد بگويم كه بحث اصلي من در مورد تاريخ و حتي فرهنگ نبوده بلكه دوست داشتم كه در روزي كه يكي از بزرگترين جشنهاي با ستاني ايرانيان است حكايتهاي بي شماري را تعريف نمايم امروز روز " سده " است جشني ملي و ميهني كه از هزاران سال پيش همواره در روز دهم بهمن ماه گرفته مي شده است و در نخستين گام به معرفي جشن مي پردازيم
1/ چرا سده ؟
نام سده در گويش ها به معناي " عدد صد " بوده است و علت نامگذاري اين جشن با اين واژه روايتهاي گوناگون دارد قصه اي مي گويد سال قديمي ايراني به دو دوره تابستان بزرگ و زمستان بزرگ تقسيم مي شد تابستان 7 ماه و تا پايان مهر بود و زمستان 5 ماه و از اول آبا ن شروع مي شد دهم بهمن دقيقا صد روزگي زمستان را جشن مي گرفتند و حاكي از گذر بيشتر عمر زمستان را داشته است از سوي ديگر بسياري از مورخين نام سده را به اين علت به اين جشن داده اند كه در آستانه 50 روز و 50 شب مانده به نوروز نياكان ما است
2/چه كسي اين جشن را آفريد ؟
در مورد كسي كه براي اولين بار اين جشن در زمان او اتفاق افتاده روايات زياد ي است عده اي آن را منصوب به فريدون كرده و معتقدند پس از نبرد با ضحاك اين جشن را گرفته است برخي نيز اين جشن را به كيومرث و سيامك پادشاهان پيشدادي منسوب كرده اند اما براي پاسخ به اين سوال بايد به كتاب بزرگ ما ايرانيان مراجعه كنيم شاهنامه را گويم آنجا كه فردوسي ,پير خردمند طوس مي فرمايد
زهوشنگ مانده آن سده يادگار /بسي باد چون او پادشاه
هوشنگ پادشاه پيشداديان است او فرزند كيومرث نخستين پادشاه اين سلسله بوده و در كتب قديم نامش را "پر ذات " نهاده اند " پر" به معناي پيش است مثلا پريروز و كلمه " ذات " معنايش " داد " است و از اين رو هوشنگ را پيشداد خوانده اند او پادشاهي است كه نياي جمشيد جم است و بسيار عادل بوده است و شايد به همين دليل است كه فردوسي در مورد او مي گويد
گرانمايه نام هوشنگ بود/توگوئي همه هوش و فرهنگ بود
واز آن پس جهان يك سر آباد كرد/ همه روي گيتي پر از داد كرد
و با توجه به مفهوم جشن سده اين واقعيت تاريخي كه هوشنگ اين جشن را براي نخستين بار برگزار كرده به واقعيت نزديك است
3/ مفهوم سده چيست ؟
در فرهنگ ايراني ما جشنهاي زيادي بوده است اما سه جشن در ميان آنها معروف تر و در عين حال بزرگتر است نخستين جشن بزرگ و به نوعي جشن جشنها را نوروز مي نامند نامش را همه مي دانيم آمدن بهار و نو روزي است و پيامش اين است " خوشبختم و خجسته فرستاده خدايم به سر تو ,آورنده سال نو " پس از نوروز جشن مهرگان است كه حكايت مهر و لطف و شايد و پيمان و مراسم شكوهمند پيروزي داد بر بيداد و هنگامه ميثاق انسان با راستي و درستي و مهرورزي و مهرباني است جشن مهرگان تجديد عهدي است با خداوند براي انجام همه نيكي ها و گريز از همه بديها و روزي است كه درفش كاوياني برافراشته مي شد تا با ياد آن ظالمان را به قيد كشيد و آزادگان را سرافرازي نمود جشن مهرگان را جشن مقابله با جهل و ظلم نيز ناميده اند
اما سده: مفهوم آن جشن كاميابي انسان از طبيعت و پيروزي اودر مبارزه با همه آنچه او را از سعادت باز داشته است در جشن سده سپاس ز خداي گويند كه جهل و ظلم و زياده خواهي را اراده و عشق و مهر توانسته است كه به هزيمت وادارد در جشن سده آتشي مي افزوزند كه مفهومي به نام مهر ميهن دارد و جشن مي گيرند و در اين طرب ستايش يزدان را كنند و عهد مي بندند كه جهت دستيابي به گوهر زندگي كه همانا انسانيت است تا به آخرين لحظه هاي دم و باز دم كوشش نمايند
و امروز باز سده آمده است جشني بزرگ كه به هيچ آئين و مذهبي وابستگي ندارد جشني است ملي چون جشن نوروز و جشن مهرگان و...كه براي انسانهاو خصوصا پارسيان پيامي دارد براي همه آنهائي كه مي بينند كه بسياري از عوامل مانع سعادتشان و رسيدن به آرامش و حضور در زيستن انساني مي شود در جشن سده همه با خود و ايزد مهربان هم پيمان مي شوند كه بر عليه تمامي عواملي كه سعادت را از آنان گرفته است به پاخيزند و مبارزه كنند و يزدان را بهر رسيدن به آرماني كه " انسان بودن " است طلب نمايند در سده به نور و گرماي آتش خيره شوند و بيابند كه اين نور و گرماي او است كه ارزاني شود و سوختنش را شايد كسي به درستي در نيابد در سده سوختن ها را به ياد آورند سوختن هائي كه بهر مبارزه بر عليه تمامي عواملي كه سعادت انسان را مانع است بوجود آمد تا نور و گرماي عشق و انسانيت را به همگان دهد آتش سده جاودانه بوده است و هزاران سال قدمت دارد از روزگارا ن هوشنگ و سيامك و جم بوده است و هنگامي ضحاك با خام انديشي در پي خاموش كرد آن بود اين شعله در سينه هاي ايرانيان زنده ماند و با حضور فريدون بار ديگر شعله كشيد و قصه ايران و ايراني ادامه يافت سده ديگري آمده است در كنار آتشهاي عشق با ايزد پيمان بنديم كه بهر انسان و انسانيت و رسيدن به نور و گرماي حضور آدمي دست از پا ننشيتنيم سده بر تمامي ايرانيان شادمانه
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@h...