tourajnakhoda
male - 43 years, Tehran, Iran, Islamic Republic of
Blog 641
تو ر ج هستم که خو د را ناخدا خو اند م و دل به در یا زندگی سپر د م تا در میان این امو اج ز ند گی مر و ارید عشق و ایمان و امید صید کنم و این هم خاطر ه نگار این سفر به قد مت عمرم هست و بر ای تو می نگار م که شاید تو نیز مسافر کشتی من شو ی...
-
تئاتر ز ند گي آيلي
هفته گذشته دخترم سخت مشغول بود او نخستين تجر به كارگرداني تئاتر خود را تمرين مي كند و هر روز با عصبانيت به خانه مي آيد و مي گويد كه بچه ها خوب تمرين نمي كنند به اين بازي كودكانه او مي نگريستم خشم او را درك مي كردم اما سعي مي كنم كه چندان در كار هاي او دخالت نكنم و دوست داشتم تجربه اي خود آموزد روز موعود فرا رسيد و با كلي ذوق و شوق وسايل تئاتر را به مدرسه مي برد كه شامل كاپشن پدر و دستكشهاي او نيز هست ! و من هر گز نفهميديم كه در نمايش آنها البسه من به چه كار آيد به انتظار مي نشينم ظهر كه به دنبال او مي روم تيم همراه او را نالان مي بينم و همه از يك شكست كامل هنري سخن مي گويند و سر انجام آيلي مي آيد حال و روز او چون كارگرداني است كه برنده تمشك طلائي ( جايزه بدترين هاي سال) شده است و او مي گويد در هنگام تئاتر هيچ كس نقش خود را بازي نكرده و هر كس خواسته است قطعه اي را اضافه كند و در اين ميان بي نوا كارگردان هم كاري نتوا نسته است بكند خشمگين است و من سكوت مي كنم و سر انجام از او مي پرسم
آيا مي خواهي دليل شكست تئاترت را بداني ؟
چشمهاي سياه مشتاق او جوابي بجز آري را به تصوير نمي كشد و من مي گويم
- شما چند اشكال در كارتان داشتيد اولين مشكل شما اين بود
" يك تيم نبوديد"
دخترم كه لفظ " تيم " را تنها در قالب رقابتهاي ورزشي مي بيند مي گويد
-بابائي ما كه فوتبال بازي نمي كرديم
و من به او توضيح مي دهم مفهوم يك تيم تنها در يك رقابت ورزشي نيست يك تيم عبارت است از يك گروه منسجم كه همگي براي موفيقت تلاش مي كنند و هيچ كس نمي خواهد رئيس باشد و به ديگران امر و نهي كند بلكه چون آن جمله معروف شاهكار معروف سه تفنگدار آلكساندر دوما يعني " يكي براي همه و همه براي يكي " بايد باشند اما در گروه شما "همه با هم نبوديد "و هر كس ساز خودش را مي زد
دخترم قدري مكث كرد و گفت
- خوب بابائي ديگر چي ؟
جواب دادم
- مشكل ديگر شما اين است كه رهبر نداشتيد ..
دختر عجولم فرصت به من نمي دهد كه ادامه حرفم را بزنم و مي گويد
- مگر خودت نگفتي بايد تيم باشيم و رئيس نبايد داشته باشيم
خنديدم و گفتم
- بلي اما من از رئيس صحبت نكردم بلكه از رهبر گفتم يعني كسي كه صلاح تيمش را مي خواهد براي آنها دلسوزي مي كند بيشتر از همه زحمتش مي كشد و كمتر از همه توقع دارد و بر اساس عقل و تجربه و دانش انتخاب مي شود اين اسمش رهبر و نه رئيس است
دخترم باز نا اميد مي گويد
- ديگر چه اشكالي داشتيم ؟
جواب مي دهم
- مشكل شما اين بوده كه طرح و نقشه هم نداشتيد
و ختركم مي گويد
- مگه قرار بود ساختمان بسازيم كه طرح و نقشه بايد مي داشتيم ؟
خنديدم و گفتم
- نه دخترم ! طرح و نقشه داشتن گوناگون است و در مورد تئاتر شما قصه و داستاني است كه بايد از پيش آمده مي كرديد شما داستان خاصي نداشتيد و هر كدام خواستيد كه داستان خود را بگوئيد و به همين دليل بود كه حتي در هنگام اجراي تئاتر هم داستان گوئي ادامه داشت در تئاتر شما نقش ها معلوم نبود و هر روز يكي قهر مي كرد و يك آشتي و هر روز يك نقش اضافه مي شدو از همه مهمتر اين كه من بيش از 10 بار !! داستان تئاتر تو را شنيدم و هر دفعه يك جوري بود
دخترم نگاهي به من كرد و گفت
- كاش تو داستان تئاتر ما را مي نوشتي
سرم را به علامت نفي تكان دادم و گفتم
- و درس آخر اين است كه هيچوقت از خودت و قابليتهايش نا اميد نشد قرار نيست از الان فكر كني تو نمي تواني ديگر تئاتر داشته باشي و پدر نويسنده ات قصه هاي تو را بنويسد بايد ياد بگيري كه اميد و ايمان و عشق و از همه مهمتر صبر داشته باشي
به چشمهاي او نگاه مي كردم خشمگين بود اما به نظر مي آمد كه كم كم درسي را كه تئاتر زندگي در قالب اين تئاتر كودكانه به او داده را ياد گرفته است
tourajatef@hotmail.com
-
كلاغ
صبح دمي آمده است به آسمان گرفته شهرم مي نگرم در انتظار است غرش طوفان از آن دور دستها مي آيد و خبر از باران مي دهد باراني كه طراوت و رهائي بخشد نگاهي به كوچه هاي انتظار مي افكنم همه جا سكوت پر هياهو است و ناگهان اين سكوت را سيه پوشي مي شكند
قارقار..
كلاغها آمده اند نگاهي به آنها مي كنم و دوست ندارم چون ديگران چشمهايم را از سر كراهت بر گردانم نمي دانم اين چه باور عمومي است كه كلاغ را دوستي نشايد براستي گناه كلاغ چه بود ؟آيا سياهي او را ايراد است ؟ سياهي ننگي نيست كه بالاتراز آن وجود ندارد سياهي را رنگ تعهد ناميده اند آيا تعهد كراهت دارد ؟ شايد اين گونه باشد تعهد همراه با كراهت شده و دشمن ديرينه انسانها كه شيطاني است در لباس آدميت كراهت را تعهد ناميده است به داستان كلاغ مي انديشم آيا چهره او كريه است ؟ بارها كلاغ را ديده ايم چندان هم نا زيبا نيست و زيبائي كه كلاغ دارد شايد بسيار بيشتر از آدمياني است كه سيرتي سخت پليد دارند و باز به انديشه روم آيا صداي او ناهنجار است ؟ نه صداي او ياد آور روزهاي دور رفتن به دبستان است آن روزها كه مادر بزرگ آسمان را به پسرك مو طلائي كه طلا صدايش مي زد نشان مي داد و مي گفت
كلاغها به مدرسه مي روند تورج!
يادش بخير عصر ها نيز خانم به پسرك مي گفت
طلا! كلاغها هم از مدرسه آمدند
و اين صداي قار قار تنها مربوط به نوستالژي آن مادر بزرگ و طلا نوه اش نبود خيلي از ما كلاغ را در روزهاي پاك دبستاني و با ياران دبستاني بخاطر داريم در سكوت كلاس كه تنها زمزمه گچ بر روي تخته سياه شنيده مي شد اين صداي كلاغها بود كه به ما شاگردان بازيگوش مي گفت
آه بيرون چه هواي تازه اي دارد
پس چه چيز كلاغ ناهنجار است ؟ ناگهان صحنه اي عجيب ديدم دو كلاغ بر هم پيچيده از ديد خيال من عشق بازي مي كردند لبخندي زدم و به ياد اين مثل قديمي پارسي افتادم
كه هركس عشق بازي كلاغ را ديد به پادشاهي رسد
و ناگهان يافتم كه چرا كلاغ را با كراهت مي نگريم حديث عشق ورزي سخت كلاغ است كه او را مهجور كرده است آري اگر او حيا و حرمت كلاغانه خود را كنار مي نهاد و آزادانه عشق مي ورزيد شايد هيچكس به دنبال روياي پادشاهي نمي رفت كه ماحصل عشق بازي محال كلاغان بود اما آيا كلاغ خود نيز مي دانست كه چه حكايتي در نزد آدميان دارد ؟ شايد اگر او اين حقيقت را مي دانست عشق بازيش را آشكارا انجام مي داد و حافظي در دنياي كلاغها يافت مي شد كه مي گفت
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدم / منم كه ديده نيالودم به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم / كه در مذهب ما كافري است رنجيدن
آري كلاغها نمي دانند كه چرا بي مهري را ميزباني كنند حال با تو و من است كه كلاغهاي وجود را مهر بان كنيم
نگاهي به همسر اخم آلود بكن مردي درشت اندام و شايد كوتاه و سالخورده است اما باور كن او همان پسر بچه اي است كه نوازش خواهد پس عشق ورزي كلاغ را به او ده تا پادشاهي مهر بر خانه ات سايه افكند
و يا
نگاهي به پدر و مادري خشمگين كن كه پسرك و دخترك تشنه محبت سالهاي دور را پشت سگرمه هاي در هم رفته پدرانه و مادرانه مخفي كرده اند او را در آغوش گير بگذار رها شود و بداند عشق فرزندي و داشتن عشق از سوي او يعني پادشاهي بي كران
به دوستي و آشنائي و نا آَشنائي و غريبه اي لبخندي هديه كن به ياران هم وطن به مردمان شهر از عشق و اتحاد و هم دلي بگو و پادشاهي مهر را بر شهر گستره كن
بانوي شعر گفت
دستهايم رادر باغچه مي كارم
سبز خواهم شد
مي دانم
مي دانم
دستهاي پر مهرت را در باغچه انسانيت بكار و به گلهاي پژمرده و كم اميد مهر بده و در آغوششان گير سبز دلي را از نو بساز و عاشقي كن از كلاغها پرندگان عشق باز بساز و پادشاهي لذت زندگي را در آغوش گير و باور كن هيچ كلاغي از نفرت ما كه ز بهر بي عشقي او است خبر ندارد -
اين شهر شلوغ
دخترم به جعبه جادوئي خيره شده است و جوانكي مشغول دعا كردن در برنامه كودك و نوجوان است او مي گويد
- بچه ها خيلي از آدمها در همين شهر ما هستند كه شب را در كارتون مي خوابند پس ما بايد خدا را شكر كنيم كه زندگي خوبي داريم و...
دختركم هيچ عكس العملي نشان نمي دهد اما من نمي توانم در مقابل اين هجمه فرهنگي كه نام برنامه كودك و نوجوان از سيما را گرفته تحمل بياورم و مي گويم
- اين ديگر چه دعائي است ؟
دخترك كنجكاوم رو به من مي كند و مي پرسد
- دعاي بد كرد باباجون ؟
و من مي گويم
- البته دخترم اين چه دعائي كه خدا را شكر كه من مثل آن ديگران بد بخت نيستم ؟
دخترم كمي متعجب مي گويد
- پس چه بايد بگويد ؟
پاسخ مي دهم
- يك دعا خوب رنگ خود خواهي ندارد او بايد دعا كند كه خدايا كاري كن كه هيچ انساني در اين روزهاي سرد در زير اين باران سخت بي خانمان و تنها نباشد و او هم بتواند مثل همه آدمهاي دنيا از يك خانه گرم همراه با خانواده مهر بان لذت ببرد
ديگر به تلويزيون نگاه نمي كنم حرفهاي پسرك همان حرفهاي تكراري و بي معني است و من نگاهي به حجم اشعار و مقاله ها و تحليلهائي مي كنم كه در روزنامه در مورد بهنود شجاعي جواني كه بعلت نزاع خياباني در 21 سالگي اعدام شد و يا زني بي پناه كه در هفته گذشته بعلت قتل فرزندش بخاطر فقر به دار آويخته شد مي افكنم و مي پرسم
آخر چرا هميشه خيلي زود دير مي شود ؟چرا تا زماني كه مي توان كاري كرد هيچ انجام نمي دهيم ؟آِيا علت همان طرز فكري نيست كه آن گوينده جوان برنامه كودك مي گويد " خدايا شكر كه بدبختي مال آن ديگري است" نيست ؟
به ياد قصه اي مي افتم
سالها پيش در تايلند قرار شد معبدي تخليه و به جاي ديگري منتقل شود و راهبان آن معبد مجسمه بوداي سفالي را با خود حمل مي كردند در ميان راه شكافي در روي مجسمه پيدا مي شود و يكي از راهبان نور چراغ قوه اي از داخل روزنه مي فرستد و متوجه درخشندگي مي شود و بعد مشغول شكستن سفالها شده و بعد مي بيند كه مجسمه بودا طلائي زير اين بوداي سفالي است و پس از تحقيق متوجه مي شوند در زمان حمله كشور برمه به تايلند عده اي از راهبان براي آن كه بتوانند اين مجسمه طلائي را حفظ كنند روي آن را با خاك رس پوشانده اند و بعد قتل عام شدند و از اين رو سالها كسي ندانست كه در زير اين مجسمه سفالي يك مجسمه طلائي است و گنج درون مجسمه سفالي سالها مخفي ماند..
براستي مشكل بيشتر ما چنين نيست ؟ چند نفر از ما از درون وجود انساني خود خبر داريم ؟ گوهر طلائي انسانيت و رحم و شفقت و عشق و همياري و اتحاد را چند نفر از ما زير سفالين ها غرور و قدرت و ثروت و زياده خواهي و " من " بزرگ خود مخفي كرده ايم ؟ جواب به اين سوال چندان سخت نيست بسياري از ما چنين هستيم براي ما درد و فقر و رنج و تنهائي و بيماري هم محله اي و همشهري و هم وطن و هم قاره اي و هم نوع ما درد او است و خدا را شكر مي كنيم كه چه خوب است كه ما اين درد را نداريم اما براستي اين نوع دعا همان دعاي سفالين نيست ؟ در هنگامي كه در تمامي آموزه هاي اين مسئله ثابت شده است كه درد من وجود ندارد و درد ما همواره هست پس چرا بي تفاوتيم ؟ در بيشتر آموزه هاي الهي قتل يك نفر به معناي قتل كل ابنا بشر است پس چرا بي تفاوتيم؟ بر سر در سازمان ملل گفته سعدي ما را نگاشته اند كه
بني آدم اعضاي يك ديگرند / كه در آفرينش ز يك گوهرند
چوعضوي به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار
توكه از محنت ديگري بي غمي / نشايد كه نامت نهند آدمي
پس چرا بايد در سيماي ما خدا را شكر كرد كه خوب است كه ما كارتون خواب نيستيم اما كسي نمي گويد چرا بايد كارتون خوابي باشد من بي توجهي كنم ؟ چرا بايد زني بهر فقر آنقدر مستاصل شود كه جگر گوشه خود را به قتل رسانده و به دار آويخته شود آنگاه پس از مرگش استادان دانشگاه نامه بنويسند و شاعران و روزنامه نگاران و بلاگ نويسان در مدحش بگويند در حاليكه امثال او هنوز هم در اين شهر سر گردانند براستي تا به كي اين گونه بي توجهيم ؟ نمي دانم چرا اما دوست دارم باز هم شعر بانوي عشق و ادبيات فروغ فرخزاد را زمزمه كنم و از قول او سبز دلي را پند دهم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد
مي دانم
مي دانم
براستي مي دانيم ؟
/ tourajatef@hotmail.com
-
كلاغ
بي هيچ بزرگنمائي علي كريمي يكي از بزرگترين استعدادهائي است كه در عرصه فوتبال ايران متولد شده است بازيكن سابق تيمهاي فتح و پرسپوليس و الاهلي امارات و بايرن مونيخ توانسته است كه دل مشتاقان ايراني را بارها شادمان و در برخي از مواقع برنجاند اين روزها صحبت در مورد او بسيار است او در چهار بازي اخيرش دو بار اخراج شده است و در كنار اين دو اخراجي او در بازي تيمش با تراكتور سازي نيز تا آستانه محروميت پيش رفت و حالا او متهم شماره يك كميته انضباطي و بر خي از تماشاگران و بسياري از رسانه ها است و در باره او حرف و حديث بسيار گفته مي شود و پر خاشگري او را سخت مورد انتقاد قرار مي دهند نگاهي به رفتار هاي اخير او بياندازيم براستي علي كريمي به تنهائي مقصر است ؟ او در بازي با پرسپوليس پيراهن تيم استيل آذين را در مي آورد و با پيراهن پرسپوليس با تماشاگران ابراز احساسات مي كند به طور حتم شايد اين كار او حرفه اي نباشد اما در فوتبال ما چه چيزي آنقدر حرفه اي است كه اين رفتار كريمي به زير سوال رود ؟ بد نيست نگاهي كوتاه به زندگي ورزشي علي كريمي بياندازيم تا متوجه شويم كه او هميشه بازيكني بوده است كه با دلش و نه مغزش بازي مي كرده است
1/ از شما مي پرسيم كدام بازيكن مستعدي خود به اردوي تيم ملي مراجعه مي كند و از مسئو لين تيم ملي كه عازم جام جهاني است مي خواهد كه او را آزمايش كنند ؟ اين اتفاق در اردوي تيم ملي اعزامي به جام جهاني 1998 افتاد و اين بازيكن كسي چون علي كريمي نبود
2/باز مي پرسيم كدام بازيكن در هنگام يك بازي رسمي كه در چار چوب انتخابي المپيك رخ مي دهد آنقدر عصبي مي شود و داور را مورد حمله فيزيكي قرار مي دهد ودر آن سالهاي اول فوتبال خود محروميت را به جان مي خرد ؟ جواب به اين سوال ساده است علي كريمي
3/ كدام بازيكن فوتبال ايران را مي شناسيد كه پيشنهادهاي تيمهاي پروجا و آتلتيك مادريد را نپذيرد و بگويد دوست دارد در امارات فوتبال بازي كند زيرا نمي تواند فشار فوتبال اروپا را تحمل كند ؟ جواب اين سوال هم ساده است علي كريمي
4/ آيا باور مي كنيد همين بازيكني كه بسياري او را لايق آن همه استعداد نمي دانستند به يك باره پيشنهاد تيم بايرن مونيخ را بپذيرد و در حاليكه روزنامه هاي آلماني معتقد بودند كه او برف مونيخ را نمي بيند در اين باشگاه مي ماند و نزديك دو فصل عضو اين تيم مي ماند ؟
5/ چه كسي تصور مي تواند بكند كه بازيكني كه در جام جهاني حضور دارد در هنگام تعويض در آن بازي با حركتي بس عجيب ساك پزشك تيم را شوت كند ؟
6/چه كسي مي توانست تصور كند بازيكني چون كريمي بعد از حضور در ارو پا به يك باره حاضر شود با عقد قرارداد راهي تيمي از قطر شود كه هيچ محلي از اعراب حتي در ميان فوتبال شيخ نشين هاي كوچك خليج فارس را ندارد ؟
7/بازگشت كريمي را به پرسپوليس آن هم با آن قرار داد كه تنها حقوق ماهيانه مي گرفته است را مي توانيد از بازيكن سابق بايرن مونيخ و كاپيتان دوم سابق تيم ملي باور كنيم ؟
8/ رفتن او به تيم استيل آذين آن هم در آخرين دقايق فرصت عقد قراردادهاي بازيكنان بعلت ناكارآمدي مدير عامل پرسپوليس و اظهار نظر هاي صريح كريمي در تائيد اين مسئله مهر تائيد ديگري بود كه علي كريم متفاوت است
و قصه ها در مورد كريمي زياد است علي كريمي يكي از ميليونها بازيكني است كه تنها از بعد فني داراي قابليتهاي بالا است و هيچ كس اعم از مديران و مربيان و رسانه ها و تماشاچيان نتوانسته است بخوبي شخصيت درون گراي او را شناسائي كند و پرورش دهند و شايد مقصر تنها سيستم ورزش نباشد شرايط رشد كريمي و عدم تحصيلات كافي و ...نيز در ساختن پرخاشگري ها او موثر بوده اند علي كريمي بازيكني است كه داراي شخصيت خاص خود و همراه با نو سانات زياد است او گاهي آنچنان غرق احساسات مي شود كه همگان مي بينيم چگونه در بازي استيل آذين و پرسپوليس واكنشهاي احساسي نشان مي دهد و در بسياري از مواقع آنقدر در اندرون خود فرو مي رود كه حتي مصاحبه كردن از او كاري تقريبا ناشدني است او بازيكني است كه مي تواند فوتبال امارات را بر لاليگا و سري آ ترجيح دهد او بازيكني است كه گاهي چون بازيهاي جام ملتهاي آسيا 2004 و يا بازي تيم ملي ايران و آلمان و ... باشد و گاهي هم چون دوران فوتبالش در قطر يك بازيكن ذخيره در آن تيم دسته چندمي آسيائي باشد بايد از كريمي به اندازه خودش توقع داشت كريمي قرباني سيستم غلطي است كه در فوتبال ما وجود دارد و اجازه نمي دهد كه افراد از حداكثر قابليتهاي خود استفاده كنند كريمي بايد در تيمهاي زير 11 سال و 14 سال و 17 سال و 20 سال با مربيان بزرگ و روانشناسان بزرگي كار مي كرد تا اين جوش و خروش درونش شايد آرام مي گرفت و از اين نظر لفظ شايد را براي او به كار مي بريم كه مي بينيم بسياري از ستارگان پر استعداد فوتبال ايران نظير جرج بست و اريك كانتونا و پل گاسكوئن و ديهگو مارادو نا و كانيگيا و رونالدو برزيلي و پل گاسكوين ...با بهره گيري از ابزارهاي بسيار پيشرفته آموزشي و روانشناسي باز نتوانسته اند بر اين غوغاي درون خود استيلا يابند پس بيائيم كريمي را در اين سالهاي آخر فوتبالش بپذيريم او تنبل و يا فعال و با استعدادو يا تلف كننده استعداد و خشن و يا آرام و ... بپذيريم و قبول كنيم كريمي در بيشتر عمر فوتبال خود مهره ارزشمندي برايمان بوده است پس به او آرامش دهيم و شايد بايد باور كنيم كه حديث شعر حافظ در او تجلي مي كند كه مي گويد
در اندرون من خسته دل ندانم كيست / كه من خموشم و او در فغان و غوغا است
/tourajatef@hotmail.com -
روبان آبي تقديم به تو
پيش خودش مي گويد
اخ اگر او را نديده بودم شايد هيچگاه ازدواج نكرده بودم
شايد هم بگويد
اگر عمه به من او را معرفي نكرده بود حالا من هم يك زندگي موفق داشتم
شايد هم بگويد
كاش حداقل بچه دار نمي شدم
و يا اين كه هزاران گفتگوي ديگر مثل اين كه كاش اين رشته تحصيلي انتخاب نكرده بودو و يا اين كه اي كاش توي اين شهر و تو ي اين كشور و توي اين قاره به دنيا نيامده بودم و شايد هم كار بجائي برسد كه بگويد اي كاش اصلا پا به اين جهان نگذاشته بود اما فايده اي ندارد اين قصه ادامه دارد شايد بگويد كاش پول دار نبودم و شايد هم بگويد كاش فقير نبودم و كاش اين شغل را نداشتم و كاش اين شريك را نگرفته بودم و...
مي بيني تمامي ندارد؟
دلمان گرفته است و دوست داريم همه دنيا و آدمهايش را مقصر بدانيم اشكالي ندارد اما اندكي فكركن براستي قبلا اين تجربه نتيجه داده است؟ مي دانم به همان نتيجه مي رسيد كه من هم رسيده ام انتقام گيري و شكايت از تمامي دنيا و اطرافيان تنها خشم ما را بيشتر مي كند اما امروز بيا و تجربه رو بان آبي را امتحان كن رو بان آبي يك قصه زيبا در عين حال تكان دهنده اي است آن را به همراه يك رو بان آبي به تو تقديم مي كنم
" رو بان آبي "
آموزگارى
تصميم گرفت که از دانشآموزان
کلاسش به شيوه جالبى قدردانى
کند.
او
دانشآموزان را يکىيکى به جلوى
کلاس ميآورد و چگونگى اثرگذارى
آنها بر خودش را بازگو
ميکردآن گاه
به سينه هر يک از آنان روبانى آبى
رنگ ميزد که روى آن با حروف طلايى
نوشته شده بود:
« من
آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس
آموزگار تصميم گرفت که پروژهاى
براى کلاس تعريف کند تا ببيند
تعميم اين عمل چه تاثيري بر دانش آموزان دارد
سه روبان آبى اضافى داد و از آنها او به هر دانش آموز
خواست که در بيرون از مدرسه همين
مراسم قدردانى را گسترش داده و
نتايج کار را دنبال کنند و ببينند
چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است
و پس از يک هفته گزارش کارشان را به
يكي از کلاس ارائه نمايند.
بچهها به سراغ يکى از مديراني
جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود
رفت و از او به خاطر کمکى که در
برنامهريزى تحصيلي به وى کرده بود
قدردانى کرد و يکى از روبانهاى
آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان
ديگر را به او داد و گفت:
ما در
حال انجام يک پروژه هستيم و از شما
خواهش ميکنم از اتاقتان بيرون
برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با
نصب روبان آبى به سينهاش قدردانى
کنيد. مدير جوان چند ساعت بعد به
دفتر رييسش که به بدرفتارى با
کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و
به او گفت که صميمانه او را به خاطر
نبوغ کارياش تحسين
رئيس ميکند
ابتدا خيلى متعجب شد آن گاه مدير
جوان از او اجازه گرفت که اگر
روبان آبى را ميپذيرد
به او اجازه دهد تا آن را بر روى
سينهاش
بچسباند.
رييس گفت: البته که ميپذيرم.
مدير جوان يکى از روبانهاى آبى
را روى يقه کت رييسش، درست بالاى
قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان
را به او داد و گفت
اين روبان اضافى را بگيريد و به
همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى
کنيد.
مدير
جوان به رييسش گفت پسر جوانى که
اين روبان آبى را به من داد گفت که
در حال انجام يک پروژه درسى است و
آنها ميخواهند اين مراسم روبان
زنى را گسترش دهند و ببينند چه
اثرى روى مردم ميگذارد.
آن شب،
رييس شرکت به خانه آمد و در کنار
سال اش نشست و به او پسر ١۴
گفت:
امروز
يک اتفاق باور نکردنى براى من
افتاد. من دردفترم بودم که يکى از
کارمندانم وارد شد و به من گفت که
مرا تحسين ميکند و به خاطر نبوغ
کاريام، روبانى آبى به من
داد.
ميتوانى تصور
کني؟
او فکر
ميکند که من يک نابغه
هستم!
او سپس
آن روبان آبى را به سينهام
چسباند که روى آن نوشته شده
بود:
«من
آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس
ادامه داد: او به من يک روبان اضافى
هم داد و از من خواست به وسيله آن
از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى
که داشتم به سمت خانه ميآمدم، به
اين فکر ميکردم که اين روبان را
به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم.
من ميخواهم از تو قدردانى
کنم.
مشغله
کارى من بسيار زياد است و وقتى
شبها به خانه ميآيم توجه زيادى
به تو نميکنم. من به خاطر نمرات
درسيات که زياد خوب نيستند و به
خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و
کثيف است، سر تو فرياد
اما ميکشم
امشب، ميخواهم کنارت بنشينم و به
تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و
مىخواهم بدانى که تو بر روى
زندگى من تاثيرگذار
بودهاى.
تو در
کنار مادرت، مهمترين افراد در
زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى
خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه
روبان آبى را به پسرش
داد.
پسر که
کاملاً شگفت زده شده بود به گريه
افتاد. نميتوانست جلوى گريهاش
را بگيرد. تمام بدنش ميلرزيد. او
به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان
گفت:
« پدر،
امشب قبل از اين که به خانه بيايى،
من در اتاقم نشسته بودم و درنامهاى
خواهم توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه
دادم و از شما و مادرم خواستم كه مرا
ببخشيد.»
من ميخواستم امشب پس از آن که
كنم و اصلا فكر نمي كردم شما خوابيديد، خودکشى .
وجود من برايتان اهميتى داشته
باشد. نامهام بالا در اتاقم
است
پدراز پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و
گداز پسرش را پيدا کردا
فرداکه رييس به اداره آمد، آدم ديگر
شده بود. او ديگر سر کارمندان غر
نميزد و طورى رفتار ميکرد که
همه کارمندان بفهمند که چقدر بر
روى او تاثيرگذار
بودهاند.
مدير جوان به بسيارى از نوجوانان
ديگر در برنامهريزى تحصيلي کمک
کرد... يکى از آنها پسر رييسش بود
و هميشه به آنها ميگفت که
آنها در زندگى او تاثيرگذار
بودهاند.
**************************************************- **************************************
انسان در هر شرايط و وضعيتى قصه تمام شد اما يادت نرود
ميتواند تاثيرگذار باشد.
همين
امروز از کساني که بر زندگي شما
تاثير مثبت گذاشتهاند قدرداني
کنيد.
يادتان نرود که روبان آبي
را از طريق اينترنت هم ميتوان
فرستاد!
من اين روبان آبي را به همه كساني كه
درزندگيم تاثير گذاشتند يعني دخترم و پدر و مادرم و همه كساني كه عاشقشان بودم و هستم و خواهم بود وخوانندگان كتابهايم و مقاله ها و مطالبم و شنوندگان گفتارهايمان و نويسندگان كتابهائي كه خواندم و اساتيدم و فرهنگ ايرانيم و كشور زيبايم ايران و دلاوران و شجاعاني كه در پهنه تاريخ مملكتم بهر آزادي و استقلال و سر بلندي ميهنم جنگيدند و دوستانم و تو نازنيني كه اين مطلب را مي خواني تقديم مي دارم زيرا كه همه آنها درسهاي بزرگي از مهر باني و انسانيت و لذت حضور در زيستنم را به من داده اند -
سپاس زعشق تا بي كران عاشق
باران به انتها رسيد در ميانه شب صداي آشناي قديمي را كمتر مي شنيدم و ناگهان صبح دم را ديدم طلوع زيبا سلامي دگر به من داد و من سپاسي ديگر به او كه طلوعي چنين زيبا و آسماني بنفش هنگام طليعه خورشيد را آفريد صبر كردم پرندگان به جشن و شادماني مشغول بودند جشن آغازي ديگر آغاز شد !! و من در انتظار ماندم لحظه پيوند به پايان رسيد عشق بازي شب و صبح تمام شد و شب پي به هجر و صبح خبر حضور بداد و آفتاب به ميان آُسمان آبي رسيد آبي زيبا كه ناشي از باراني شدنش بود آسمان بغض را با اشكها خالي كرده بود حالي خوب را به همگاني مي داد كه غفلت از او نكرده بودند به كوهها نگريستم
سلام مهمان ناخوانده آبان
آري برف سپيدي كوهها را نوازش داده بود جاي پاي زمستان در پاييزي چنين زيبا هويدا بود و برگها را مي ديدم سمفوني زرد و قرمز و سبز چه رونقي داشتند و من برگ را بوسيدم و خاك را بوسيدم و آسمان را بوسيدم و كوهستان را بوسيدم و نسيم خنكي كه صورتم را نوازش مي داد بوسيدم و برف عجول را بوسيدم و من در آغوش خدا جاي گرفتم و زمزمه كردم
من در خويشتنم خويش را جستم
در اوهام كالبد خود را جستم
در جستار گشت و گذار نه خود بود و نه خويشتني
زيرا در سرگشتگيها سر انجام يافتم كه خدائيم بايد كه او را ميجستم
و خدا را يافتم ديگر جستجو نبود خدا را اعتماد كردم زيرا اعتقادي نبود كه دانستم خدا را اعتماد بايد نه اعتقاد
اعتقاد كوچكي از بي كران اعتماد
واعتماد كردم و دستهايم را بوسيدم
دستهائي كه مرا حمايت بوده و هست
دستهائي كه مرا عشق بوده و هست
دستهائي كه اعتمادم داد
دستهائي كه اعتمادم داد
…
ترنمم را پايان دادم و لبخند زدم و بوسه هاي خدا را حس كردم و در آغوش او خود را بي تمنا هيچ حس كردم
خدايا دوستت دارم
به تو اعتما دارم
رهايم
رهايم
سپاس زين همه مهر و زندگي
سپاس زين همه اعتماد
سپاس زين همه رهائي
سپاس زين همه اميد
سپاس زين همه عشق -
بيخبران خبر خبر ميكده باز مي شود
بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
غفلت كرده ائيم و چه جاهلانه خود را غرق در تنگناهاي كوته بين ها نگاه داشته ائيم چرا قصه دلتنگي ؟ هجر ؟ دلواپسي ؟ مظلوميت ؟ اين همان چيزي بود كه خود خواسته ائيم مي توان خوشبخت بود هنگامي كه از درون بدبختي را فرياد مي زنيم ؟ مي توان ثروتمند شد هنگامي كه از اندرون خود فقر را مي جوئيم ؟ چگونه لبخندي را مي توان همنشين دلي پر غصه كرد ؟باران مي بارد به آسمان پر بغض مي نگرم در اندرون اين آسمان ابري بوده همان گونه كه آفتابي وجود دارد تا بيرون آيد آري هر چه هست در اندرون ما است هرچه مي بينيم بهر آن چيزي است كه مي خواهيم بينيم حسرت مي خوريم زيرا مرز هاي خود را كوچكتر و اندك كرده ايم نمي خواهيم و چون نمي خواهيم تواني نمي ماند
بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
آري ميكده دو باره باز شد پيش آي ز شراب الهي نوش يزدان آسمان و زمين و فرشتگان وشادمانيها را براي تو آفريده است حال با تو است كه از خواب گران برخيزي به پا خيز بجنگ با آنچه ترا از خود دور مي سازد بميران آن چه ترا حسرت دهد بسوزان آنچه ترا سوزانده است از خواب گران خيز اين آُسمان پر باران براي تو است نفسي از تمامي وجود بكش و بگوي
بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
در ميكده باز است بهوش آي مست مي ناب الهي شد هيچ كس نگفت آن كه غمگين است در حسرت و دلتنگي و دوري از خويشتن سير مي كند و مرتبا در پي رسم الخط خطوط قرمز " بايد ها " و " نبايد ها " ضد خويشتن است به خدا مي تواند نزديك شود نه خداوند هميشه همراه تو است اگر شاد مان وشجاع باشي بايد باور كني هرجا غمي است ناهماهنگي است هرجا ترس است حكايت دوري از خدا است آري يزدان مهر بان براي تو آفريد زيستن را تا زندگي كني و بر خيز و فرياد بزن
بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
شادماني از آن تو است لب نوشين از آن تواست آغوشي باز هم از تو است لبخند از ْآن تو است عشق از آن تو است ايمان از آن تو است و اميد از آن تو است و رها كن گذشته را و غم را و نا اميدي را بايد رفت بايد از حال به مقصود رسيد و نه از مقصود به حال بايد سالك مجذوب بود نه مجذوب سالك بايد خود سالك شد خود عشق شد آري نخست عشق به خود كه همان عشق به خالق است لبخند به خود كه همان لبخند خالق است بوسه به خود كه بوسه به خدا است در آغوش پر مهر معشوق خود كه رفتن در آغوش خدا است زيستن را ياد گير كه گويد
بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
در ميكده را بگشادند كه مست شوي رقصي و شادماني كني و محكم و استوار بهر رسيدنها و بهر ايمان به رسيدنها بهر اميد به رسيدنها و بهرعشق به رسيدنهائي كه تو را انساني سازد انساني كه لايق عشق است و اميد است و ايمان است و رهائي و آزادي است و انسانيت از آن او است پس برخيز و گوي
بي خبران خبر خبر ميكده باز ميشود
خط قرمز را پاك كن خط قرمز را با آيه هاي جعلي ذهن رسم نكن با دلت بيانديش با دلت رسم كن و با دلت عمل كن اين دل بايد عاشق باشد تا ظالم نشود اين دل بايد عاشق باشد تا هوس ران نشود اين دل بايد عاشق باشد تا در پي سوزاندن نگردد بسوزان اين بايد و نبايد هاي جعلي را بسوزان اين خفته فرياد ها را بسوزان اين ندانستن ها را عشق ورز بي كران در ميان باران نيمه شب در ميان تب عشق بازيها بسوزان آنچه را كه ترا از ثروت درونت دور نمود بسوزان كه ترانه آمد
بي خبر ان خبر خبر ميكده باز ميشود
و زلف يار در دست و جام باده در دست ديگر دستي در دست خدا و دستي در دست آن كه هم نوع است و اين همان ميداني است كه پير قونيه برايمان آرزو كرد و اين گونه است كه بايد فرياد كن
يك دست جام باده يك دست زلف يار/ رقصي چنين ميانه ميدانم آرزو است -
خلسه من
باران مي باريد گوئي اشكهاي آسمان خبر از پيام دوست مي داد نگاهي به گنبد كبود كه كبودي تر شده بود انداختم و گفتم
آري او مي آيد
و رويا در راه بود تا مرا از اندرون خسته دلم بيرون آورد و بگويد
آمدم تا تو پيش خود آئي
و آمد و درميان بازواني كه حسرت حلقه كردن آنها را بر گردن خود داشتم باز رويا ديدم و باور كردم كه مي توان همچنان رويا را ديد و با رويا خنديد و رويا را نوازش كرد و بوسه اي به رويا داد و...
از اندرون خسته دلم بي زار شدم زيرا مي ديدم كه چه شلاقي بر پيكر نحيف روحي نواخته ام كه سالها است زخمهايش التيام نيافته است روحي كه در گذر روز گار تنهائي ديد خيانت را چشيد و دروغ را بارها باور كرد و هجر را چون مهماني خوش نشين سالها در دريچه اي كه دل نام داشت ولي اكنون تنها شكسته بنائي ز خون و رگ و عضله است جاي داد و او آمد چون آبشاري كه از بلندترين قلعه هاي كوهي بر پيشاني تب كرده مسافريني مي ريزد كه آمده اند تا دمي در آغوش كوهي كه خود آغوشي ز آغوشهاي خدا است آرام گيرند
باران مي بارد و باد سردي در كوچه هاي شهر پر از اوهامم مي وزد سكوت چون آرزوئي شده است و من در ميان اندرون خسته و تاريكم مي گويم
او مي آيد
و در انتظار نشستم كه برساند ز دوست هواي دوست مي دانم مرحمي است بر پيكر تكه تكه شده من كه با توهم يخي شدنم خواسته ام خون گرم حسرت و غم و بي عشقي آن را پنهان كنم
او آمد تا بگويد اندكي آرام گير پسر دريا بر سر روح و روانت كمتر شلاقي زن بگذار دمي آرام گيري زندگي تنها گذران لحظه پر التهاب حسرت بوسه و هم آغوشي نيست زندگي مي تواند لبخند باشد گرفتن دستهاي يار گردد ونفحه او را جستن شود و مهماني بوسه هاي اشتراكي و هم آغوشي ها بي انتها سر لوحه زيستن شود و من با لبهايم آشتي مي كنم و مي سنجم كه ديگر نيازي نيست كه اين گونه در هجر لبخند و بوسه ها باشند و باز مي گويم
او مي آيد تا رهايم دهد از عفريت بد بيني ها و سهل انديشي ها و دروغهاي شيطاني كه خود را تجربه نام نهاده است
او مي آيد كه بگويد بايد زيست بايد باور كرد كه شب از آن تنهائي ها نيست خلسه آن نگارنده پر عشق و صد البته پر غم مي تواند پايان گيرد
آري او مي آيد تا برگهاي زردي را رها سازد از سبز شاخه هاي گل اميد و خوش يمن
مي آيد تا فريادي كه در سكوت شب مي شنوي را تنها بانگ سگي و نه غرش رنجديده اي برايت معني كند
و من در ميان دردهائي كه جسم و روحم را فرا گرفته به سپيده دم باراني به گنبد كبودي كه تاريكي جهل را نشان ندهد كه خبر از اميد دهد را مي نگرم و باور مي كنم كه
او مي آيد تا طليعه خبر باور عشق را دهد -
برگي از افتخار پارسيان
كوروش كبير
ناگاه گشت كوروش والا گهر پديد/…. از كوروش كبير سخن گفتن كاري بس دشوار در قالب يك مقاله كوتاه است امادر سالروز اين امپراطور بزرگ پارسي بايد گفت و چنين مي گوئيم در كتاب تاريخ كلاس چهارم ابتدائي دخترم از كوروش چنين ياد مي كند “كوروش پس از مادها به حكومت رسيد و چون نام جد كوروش هخامنش بود سلسه خود را هخامنشيان ناميد كوروش حكومتهاي بزرگ آن زمان چون بابل را شكت داد و قلمرو خود را افزون كرد ” و ديگر هيچ .. اما قصه كوروش كبير چنين نيست در بين مورخين بزرگ تاريخ از سه شخصيت پر اهميت نام برده مي شود كه به تر تيب عبارتند از كوروش كبير و اسكند مقدوني و قيصر (ژوليوس سزار) اما اهميت كوروش كبير تنها بهر فتو حات او نبوده بلكه انديشه و افكار بزرگ انسانس دوستي او كه در قالب كتيبه معروفش كه در موزه بريتانيا بوده و وصيتنامه مشهورش بخوبي نشان مي دهد گه چرا اين امپراطور بزرگ تاريخ ايرانيان را يهوديان ( ناجي و رهاننده ) و بابليان او را مورد حمايت مردوك خداي بزرگ بابليان و در كتابهاي مسلمانان و يهوديان و مسيحيان ذوالقرنين را به او نسبت داده اند او را امپراطور مهر و نخستين كسي كه منشور حقوق بشر را اعلام كرد مي شناسند زيرا در هيچ جائي كه فتح كرد پادشاه و شاهزاده اي را نكشت اجازه غارت نداد و زبان و خط و مذهبي را مورد اهانت فرار نداد در بخش زير متن وصيت هاي او به پسرش و آيندگان مي خوانيم تا با خواندن هر كلمه و سطر او به اين باور رسيم كه چرا او را مهر آفرين بزرگ تاريخ بشريت مي دانند وصيت نامه كوروش كبير اينك من از دنيا ميروم بيست وپنج كشور جزء امپراتوري ايران است. و در تمام اين كشور ها پول ايران رواج دارد. در آن كشور ها داراي احترام هستند . وايرانيان نيز و مردم آن كشور ها در ايران داراي احترام هستند. جانشين من (خشايار شاه) بايد مثل من در حفظ اين كشور ها بكوشد . وراه نگهداري اين كشور ها آن است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد. اكنون كه من از اين دنيا مي روم دوازده كرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو ميباشد. زيرا قدرات پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي . من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا (جانم به قربانش) برمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن. ده سال است كه من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبار ها را كه از سنگ شود وبه شكل استوانه هست، در مصر آموختم و چون حشرات در آن بوجود نمي آيند و انبار ها پيوسته تخليه مي شود . غله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو و يا سه سال كشور در آن انبار ها از غله موجود باشد . و غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت. ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود. هرگز دوستان ونديمان خود را به كار هاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است چون اگر دوستان ونديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي. من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ كانالي بوجود بياورم كه از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تمام كردن اين كانال هنوز به اتمام نرسيده تو بايد آن كانال را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند. اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند ، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني . با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند. توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگزعمال ديوان را بر مردم مسلط نكن و براي اينكه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون وضع كردم . افسران وسربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نكن . اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد. ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد . تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند. امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنويسند تا اينكه فهم وعقل آنها بيشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بيشتر شود ، تو ميتواني با اطمينان بيشتري سلطنت كني . همواره حامي كيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته به خاطر داشته باش كه هركس بايد آزاد باشد و از هر كيش كه ميل دارد پيروي نمايد بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هرزماني كه ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، كه من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست وپنج كشور سلطنت ميكردم ، و تو نيز مثل من خواهي مرد . زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد. خواه پادشاه بيست وپنج كشور باشد خواه يك خاركن و كس در اين جهان باقي نخواهد ماند / -
قصه ايران
درد است اين هم غربت در ديار آشنايان اي آشنا بيا آشنائي كن
ديروز در بحبوبه بازي بزرگ قرن يعني فوتبال نداهاي ناموزون مي شنيدم صحبت از جدائي ها بود ساعتها مانده به بازي تراكتور سازي و پرسپوليس حرف از جنگ بين آذربايجان و ايران و تركان و پارسيان شد و به آتش كشيدن پرسپوليس شد !! براستي چه كساني اين نغمه شوم را زنند ؟ سالها پيش در مجله فردوسي با اين نغمه ها رو به رو شده بودم عده اي به فردوسي دشنام مي دانند كه از تركان گفته است پس او را بايد لعن كرد اما قصه مهم اين است كه تركان از زبان فردوسي چه كساني بودند ؟ او از غريبه ها گفته بود از غريبه هائي كه بعنوان غزنوي ها به ايران استيلا داشتند و در وراي قصه افراسياب و تورانيان صحبت از تركان يعني غريبه ها داد اما مگر آذري ها ترك هستند ؟ نه چنين نيست ترك نژاد است اما آذري ها نژاد ترك ندارند بحث اين نيست كه داشتن نژاد ترك بداست سالها است كه نبرد با نژاد پرستي ادامه دارد امروز در قلب ارو پا رادان كاركيج رئيس جمهور سابق صربستان كه به قصاب بالكان معروف بود به جرم نسل كشي محاكه مي شود او فردي بود كه بوسني وصرب و كروات را به جان هم و نبرد خونيني را راه انداخت كه نبرد انسانها و نه نژاد آنها بود براستي به چه دليل بهر نژاد ها بايد جنگيد ؟ مگر نژاد جنگيدن دارد ؟ امروز همين قصه در اسرائيل وجود دارد سالها پيش همين ننگ بر دامان هيتلر و اردوگاههاي آشوتس بود اما قصه فردوسي قصه نژادها نبود فردوسي هيچگاه از تركان آذري نگفت كه اگر مي گفت هيچگاه اسفندياري نداشت كه توسط زرتشت تطهير شود كه بزرگ مردي از ديار آذربايجان بود استعمار بازيهاي فراواني دارد اين جوكها و اين تحقير ها و اين همه به نقد كشيدن و ترك و فارس گفتن حيله استعمار است كه جدا كند و تا حدي موفق بود ديروز پسران آذربايجان فرياد ياشاسين آذربايجان مي زدند و بايد زنده باد براي اين خطه گويند خطه اي كه دلاوراني چون زرتشت و بابك خرمدين و شاه اسماعيل صفوي و مجاهدين مشروطيت نظير ستار خان و باقر خان و زينت پاشا و محمد خياباني را به ما هديه داده است پس زنده باد دارد اما چه كسي نغمه جدائي طلبي مي زند ؟چرا جدائي ؟مگر كردها بنا به روايت هاي افسانه اي ما همان پسراني نيستند كه از چنگال ضحاك گريختند و لشكر فريدون پادشاه بزرگ كيانيان را ساختند مگر رستم از ديار بلوچستان خطه سيستان نبود ؟ مگر ابو مسلم خراساني دلاور خطه شرق نبود ؟ مگر رئيس دلواري از خطه جنوب ما نيست؟ كرد و لرد و آذري و خراساني و شيرازي و... همه ايرانيان اصيل هستند پس چرا نغمه هاي شوم را بايد تحمل كنيم ؟ چرا بايد جنگ و برادر كشي در لواي يك بازي فوتبال سخن گفته شود ؟ چرا شاهنامه فردوسي مهجور در نزد نا آگاهاني باشد كه فردوسي را ترك ستيز ناميدند ؟ شهريار بزرگ شاعر خطه آذربايجان ضد فردوسي بود ؟ چرا بازي تراكتور سازي با پرسپوليس بايد شعار اين گونه در برخي از تاريكخانه ها داشته باشد ؟تراكتور سازي بارسلونا و يا آتلتيكو بيلبائو نيست كه بهر جدائي ايالت كاتالان و باسك آمده باشد تراكتور از شهر تبريز است از شهر پدر و پدران من كه بهر آزادي آن در قيام مشروطيت خون ها ريختند و خون پدر پدر بزرگ پدرم يكي از آنها است و به خون او قسم كه آذري يعني ايراني و تعصب براي ايران نه آن كه شوم انديشه هائي خبر از وابستگي آن به آذربايجان علي اوف و يا تركيه دهند ؟ديروز همه خوشحال از شور و نشاط فرزندان ايران بوديم فرزندان ايران تعصب و قدرت خود را در ورزشگاه يك صد هزار نفري نشان مي دادند و مي گفتند كه ايران و ايراني چه قدرتي دارد و نبايد آن را دست كم گرفت و شايد به همين دليل است كه استعمار پليد سعي در جدائي ها دارد اما اگر بدانيم رستم و زال و سام و نريمان سيستاني و ابومسلم و نادر و و فردوسي خراساني و مصدق و سعدي و حافظ شيرازي و ملاصدرا اصفهاني و رئيس علي دلواري بوشهري و ستارخان و باقر خان و بابك آذري و ميرزا كوچك خان و دكتر حشمت ودكتر حسابي .. گيلاني و دهخدا و عارف قزويني همه ايراني هستند و جان بر سر ايران نهادند شايد ديگر اين گونه لطيفه بابت لهجه و نژاد نسازيم و نگذاريم شوم انديشاني بلائي بخواهند بر سر ايران ما آورند كه امثال رادوان كار كيج بر سر يوگسلاوي مارشال تيتو فقيد آوردند به هوش باشيم و بگوئيم زنده باد ايران /ياشاسين آذربايجان