<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="FeedCreator 1.7.2" -->
<rss version="2.0"  xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" >
    <channel>
        <title>tanish224's blog</title>
        <description>The blog of tanish224</description>
        <link>http://en.netlog.com/tanish224/blog</link>
        <lastBuildDate>Fri, 27 Nov 2009 06:27:51 UT</lastBuildDate>
        <generator>FeedCreator 1.7.2</generator>
        <image>
            <url>http://en.netlogstatic.com/p/tt/025/669/25669469.jpg</url>
            <title>tanish224</title>
            <link>http://en.netlog.com/tanish224</link>
            <description>tanish224</description>
        </image>
        <item>
            <title>زن.....</title>
            <link>http://en.netlog.com/tanish224/blog/blogid=3343950</link>
            <description>زن عشق می‌کارد و کینه درو می‌کند ... دیه‌اش نصف دیه‌ی تو است و مجازات زنایش با تو برابر ... می‌تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه‌ی ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانون‌گذار می‌توانی ازدواج کنی ... او کتک می‌خورد و تو محاکمه نمی‌شوی ... او می‌زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می‌کنی ... او درد می‌کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ... او بی‌خوابی می‌کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می‌بینی ... او مادر می‌شود و همه‌جا می‌پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد می‌شود؛ عاشق می‌شود؛ مادر می‌شود؛ پیر می‌شود و می‌میرد ... و قرن‌ها است که او؛ عشق می‌کارد و کینه درو می‌کند؛ چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی بربادرفته‌اش را می‌بیند و در قدم‌های لرزان مردش؛ گام‌های شتاب‌زده‌ی جوانی برای رفتن، و دردهای منقطع قلب مرد؛ سینه‌ای را به یاد می‌آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می‌کند ... و این‌ها همه کینه است که کاشته می‌شود در قلب مالامال از درد...! و این، رنج است. دکتر علی شریعتی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;|</description>
            <author>tanish224</author>
            <pubDate>Fri, 14 Aug 2009 19:02:48 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>!</title>
            <link>http://en.netlog.com/tanish224/blog/blogid=3279758</link>
            <description>&lt;img src=&quot;http://en.netlogstatic.com/p/oo/024/157/24157683.jpg&quot; /&gt;</description>
            <author>tanish224</author>
            <pubDate>Tue, 23 Jun 2009 18:36:25 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>من کجایم...</title>
            <link>http://en.netlog.com/tanish224/blog/blogid=3004159</link>
            <description>(من) کجایم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روحم کجاست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای نفیر روحم را در سکوت باد می شونم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا دیگر نمی خندم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا افکار برای لحظه ای ( فقط برای لحظه ای ) رهایم نمی کنند ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش دمی آسوده می خوابیدم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش می فهمیدم کجا رفت آن عشق افلاطونی ام ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و کاش می فهمیدم چرا رفت ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته شدم ...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش می توانستم دیگر ادامه ندهم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش می توانستم سکوت لذت بخش زمستان را لای دفتر خاطراتم به یادگار نگه دارم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش می توانستم به دیاری روم که هیچ کس مرا نشناسد !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در آن جا تا می توانستم سکوت کنم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش می توانستم در سکوتم هزاران حرف نا گفته بیان کنم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش می توانستم از قالب انسان بودن ( ! ) بیرون آیم تا دیگر مردی شهوت وار رخساره و قامتم را به نظاره ننشیند و من بر طبق همان حیای زنانه ( ! ) نتوانم هیچ بگویم و در عذاب چشم به سنگ فرش خیابان بدوزم تا شاید تمام شود آن ثانیه های مرگ بار !!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دلم به دنبال چیزی می گردم ! احساسی ! عشقی !! نمی دانم آیا از عشق دیروزم چیزی برای امروز مانده است ؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش بهانه ای بود برای زیستن !!!</description>
            <author>tanish224</author>
            <pubDate>Thu, 25 Dec 2008 09:51:53 UT</pubDate>
        </item>
    </channel>
</rss>
