Continue to Netlog

more seconds
sina_sina1990's profile page

sina_sina1990

male - 24 years, United States
3 810 visitors

Blog 18


  • به من بگو كجا به خنده مي‌رسيم

    به من بگو كجا به خنده مي‌رسيم...حالا كه زندگي تكرار ماتمه؟
    همه هراس من، از اينه كه چرا هنوز توي نگات، يه بغض مبهمه؟
    با تو دقيقه‌هام، بي‌گريه مي‌گذرن... رو ظلمت و شبم پنجره‌اي بذار
    توي كدوم غروب پناه من ميشي... وقتي كه گم شدم تو دست انتظار
    به من بگو كجا به خنده مي‌رسيم....بگو كجا به خنده مي‌رسيم؟
    دستات تجسمه، عشق و نوازشه.... كه تو نهايت... آرامش مني
    از سقف سرد شب، روشني مي‌چكه، نگاهم كه مي‌كني.. لبخند كه مي‌زني
    نگاهم كه مي‌كني.. لبخند كه مي‌زني... به من بگو كجا به خنده مي‌رسيم؟
    احساس داشتنت، شيرينه وغريب... پيش تو حتي از ابرها سبك‌ترم
    اون لحظه كه نگاهت خيره است به آسمون... مي‌تونم از خودم، از گريه بگذرم
    به من بگو كجا به خنده مي‌رسيم؟؟ بگو كجا به خنده مي‌رسيم

  • كوچه

    بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

    همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

    شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

    در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

    باغ صد خاطره خندید،

    عطر صد خاطره پیچید:

    یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

    پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

    تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

    من همه، محو تماشای نگاهت.

    آسمان صاف و شب آرام

    بخت خندان و زمان رام

    خوشۀ ماه فروریخته در آب

    شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

    شب و صحرا و گل و سنگ

    همه دل داده به آواز شباهنگ

    یادم آید، تو به من گفتی:

    ـ «از این عشق حذر كن!

    لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

    آب، آیینۀ عشق گذران است،

    تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

    باش فردا، كه دلت با دگران است!

    تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

    با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

    نتوانم!

    روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
    چون كبوتر، لب بام تو نشستم

    تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

    باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

    حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

    اشكی از شاخه فرو ریخت

    مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

    اشک در چشم تو لرزید،

    ماه بر عشق تو خندید!

    یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

    پای در دامن اندوه كشیدم.

    نگسستم، نرمیدم.

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

    نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .

    بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

  • اشک های بستنی

    جوانی پس از فارغ التحصیل شدن به عنوان معلم به یک مدرسه کوچک در روستایی دور دست اعزام شد.

    شرایط محلی خوب نبود و مدرسه کلاس های زیاد و معلمان کافی نداشت.

    بدین سبب کلیه شاگردان سال های سوم، چهارم و پنجم در یک کلاس جمع شده و معلم جوان به آنان درس می داد.

    چندی نگذشت که جوان در نامه ای برای پدر و مادرش چنین نوشت: «کار اینجا بسیار خسته کننده است. می خواهم استعفا دهم و به خانه برگردم.» اما مساله ای که بعدها اتفاق افتاد، فکر وی را عوض کرد.

    روزی از روزها، کوچک ترین شاگرد کلاس از وی پرسید: «آقا، منظور از کلمه بستنی که در کتاب نوشته شده است، چیست؟ چرا کودکان شهرنشین آن را دوست دارند؟»

    جوان فکری کرد و گفت: «بستنی نوعی غذا است که با یخ درست می شود. در داخل بستنی خامه و شکلات دیده می شود. بستنی بسیار خنک و شیرین است و بهترین غذا برای رفع گرمای تابستان به حساب می آید.»

    شاگرد دیگری از او پرسید: «آقا، شکلات چیست؟»

    معلم در مواجهه با شاگردانی که چشم های آشفته شان را گشوده بودند، ناگهان احساس کرد که توضیحاتش بسیار ضعیف بوده است. در واقع اگر کسی بخواهد بداند که مزه بستنی چیست، باید شخصا آن را بچشد. اما معلم بینوا در روستای دور دست، از کجا می توانست بستنی تهیه کند؟

    روزی از روزها، معلم جوان برای گرفتن بسته پستی به شهرستان رفت. هنگامیکه می خواست به مدرسه برگردد، بر حسب تصادف، تنها فروشگاه بستنی شهرستان را دید. تصمیم گرفت برای هر یک از شاگردان یک بستنی بخرد. خوشبختانه، هوا بسیار گرم نبود و جوان یک کیسه پلاستیکی پیدا کرد و بستنی ها را در داخل آن قرار داد. سپس با عجله 10کیلومتر راه را پیمود و به روستا برگشت. جالب اینکه بستنی ها آب نشده بود. او بستنی ها را بین بچه ها توزیع کرد و با دیدن خوشحالی کودکان، احساس تسلی خاطر پیدا کرد.

    روز بعد، انشای شاگردان را می خواند که روی آن نوشته شده بود: «ما معلم خود را بسیار دوست داریم. وی برای هر یک از ما یک بستنی خرید. معلم ما آدم خوبی است. بستنی بسیار شیرین و خوشمزه است. هیچ یک از ما قبلا بستنی نخورده بودیم و برای همین در حین خوردن بستنی، گریستیم. بستنی ها هم گریه کردند و اشک های آنها جاری شد.»

  • این داستان کوتاه اجازه چاپ نگرفت

    این داستان کوتاه اجازه چاپ نگرفت تا اینکه نویسنده ملزم شد هرکجا واژه ی سبز به کار رفته به رنگ زرد تغییر دهد!!!
    شاگرد راننده اتوبوس مرتب داد میزد : زردوار ، زردوار … بدو حرکت کردیم … زردوار جا نمونی
    زردعلی نفس زنان خودش را به اتوبوس رساند ، نوجوانی زرده رو که هنوز پشت لبش زرد نشده بود ، یک کیسه گوجه زرد را به زور با خود حمل میکرد ، بعد از اینکه کیسه ی گوجه زرد را در صندوق بغل اتوبوس گذاشت نفسی کشید و سوار شد .
    حق داشت نفس نفس بزند ، طفلکی از زرده میدان تا ترمینال با آن بار سنگین گوجه زرد پیاده آمده بود .
    زردعلی چند ماهی میشد که از زردوار آمده بود تهران برای کار ، او در یک مغازه ی زردی فروشی شاگرد شده بود ،

    تمام روز با میوه جات و زردیجات سر و کار داشت و گاهی به سفارش مشتری زردی هم پاک میکرد ، آخر وقتها هم فلفل زردهای درشت را به سفارش کبابی محل جدا میکرد. حالا در موسم زرد بهار با اشتیاق فراوان قصد برگشت به روستای سرزردشان را داشت.

    دلش برای خوردن زردی پلو کنار خانواده پر میزد ، در این بهار کاملا زرد با آن زرده زاران بکر و دست نخورده ، دویدن روی تپه های سرزرد ، غلطیدن روی زرده ها دیوانه اش کرده بود
    هنوز شاگرد راننده فریاد میکرد : زردوار بدو که حرکت کردیم زردوار بدو……..

    راننده اتوبوس داشت برای همکارش تعریف میکرد که چطور مامور راهنمایی رانندگی بر سر عبور از چراغ زرد که زرد نبود بلکه زرد بود او را متوقف و طلب رشوه کرده بود
    زردعلی بیقرار حرکت کردن اتوبوس بود ، از سر بی حوصلگی تزئینات جلوی اتوبوس را از نظر میگذرانید ، خرمهره های آویزان از آینه – دسته گلها و زرده های روی داشبورد پرچم زرد و سفید و قرمز ایران – شعری که قاب شده به ستون وسط چسبیده بود (من چه زردم امروز) و
    کنار زردعلی سیدی با شال و کلاه زرد نشسته بود ، بیتابی او را که دید با لهجه ی زردواری گفت : چیه فرزندم؟

    دلت شاد و سرت زرد باد ، چرا اینقدر نگرانی؟ زردعلی با ناراحتی جواب داد : اینجوری که معلومه نصف شب میرسیم زردوار ، سید کلاه زردش را روی سر جابجا کرد و ادامه داد :

    بالاخره میرسیم حالا یک کم دیر بشه چه اشکالی داره ؟ بعد یک مشت چاغاله ی زرد ریخت تو مشت زردعلی و گفت : برگ زردیست تحفه ی درویش ..

    تقریبا همه به تاخیر در حرکت اتوبوس اعتراض داشتند جز دختری که در صندلی سمت چپ زردعلی نشسته بود ، با چشمانی زرد که سرگرم خواندن روزنامه ی کلمه زرد بود .

    در همین بین بود که ناگهان یکی از نیروهای ضد شورش جلو اتوبوس زرد شد و با تحکم گفت : این اتوبوس توقیفه ، راننده با دستپاچگی پاسخ داد : چرا ؟ ما که خلافی … ، ولی قبل از آنکه جمله ی راننده تمام شود با باتوم محکم کوبید روی شیشه و فریاد زد: حالا دیگه اتوبوس زرد تو جاده راه میندازی؟

    مسافرها از ترس یکی یکی پیاده میشدند ،راننده قصد اعتراض بیشتر به مامور را داشت که پیرمردی او را نصیحت کرد : زبان سرخ سر زرد میدهد بر باد … زردعلی هاج و واج مانده بود
    دختر چشم زرد آرام زمزمه میکرد : دستهایم را در باغچه میکارم …. زرد خواهد شد …میدانم … میدانم

  • چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را با

    زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

    مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

    وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

    پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

    ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

    وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

    مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

    اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

    او حسابي عصباني شده بود.

    در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

    خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

    آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

    در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود...

    چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :

    1. سنگ ... پس از رها کردن!
    2.حرف ... پس از گفتن!
    3.موقعيت... پس از پايان يافتن!
    4. و زمان ... پس از گذشتن

  • ايا صفحه مانيتورتون كثيف شده ؟

    اگه خيلي ادم پاكيزه اي هستيد و هيشه صفحه مونيتورتون رو تميز ميكنيد كه هيچ ولي اگه حوصله يا وقتش رو نداريد اينجا كليك كنيد...
    www.raincitystory.com/flash/screenclean.swf تا به طور خودكار و مجاني اين كار براتون انجام بشه

  • آن كه شنيد و آن كه نشنيد

    مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

    به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
    دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
    «ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
    آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
    سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
    «عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
    «مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»! حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
    مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...

  • عظمت عشق

    در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند.شادی،غم،غرور،عشق و ...
    روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.
    اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند.
    چون او عاشق جزیره بود.وقتی جزیره کاملا به زیر آب فرو می رفت ... عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
    غرور گفت : ( نه . من نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف می کنی )
    غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:اجازه بده تا من با تو بیایم.غم با صدای حزن آلودی گفت:) آه ... عشق.من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم. )
    عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
    آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت :
    بیا عشق من تو را خواهم برد
    عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد.و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کردند.وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد.
    عشق نزد عالمی رفت و از او پرسید ( آن پیرمرد که بود ؟ )
    عالم پاسخ داد ( زمان )
    عشق با تعجب گفت : ( زمان ؟؟ اما چرا او به من کمک کرد ؟! )
    عالم لبخندی زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ... !

  • صورت حساب

    روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
    دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
    سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
    دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
    سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
    آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
    زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
    «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

  • چطور ميشه بيل گيتس رو ورشكست كرد؟

    بیل گیتس در هر ثانیه 250 دلار آمریکا درامد داره، یعنی 20 میلیون دلار در روز و 8/7 میلیارد دلار در سال!
    2 – اگر 1000 دلار از دست وی بر زمین بیوفته به خودش این دردسر رو نمیده که برش داره، چون در 4 ثانیه ای که برداشتنش طول میکشه، این پول عایدش شده!
    3 –آمریکا در حدود 62/5 هزار میلیارد دلار بدهی داره و بیل گیتس به تنهایی میتونه ظرف 10 سال تمام بدهی آمریکا را بازپرداخت کنه!
    4 –او میتونه نفری 15 دلار به همه جمعیت جهان بده و باز هم 5 میلیون دلار در جیبش باقی خواهد ماند!
    5 –اگر مایکل جردن یعنی گرانترین ورزشکار آمریکایی هیچ غذا و آبی نخوره و همه 30 میلیون دلار درامد سالانه اش رو پس انداز کنه، 227 سال طول خواهد کشید تا به ثروتمندی بیل گیتس بشه!
    6 –اگر بیل گیتس رو به صورت یک کشور تصور کنیم، 37 مین کشور ثروتمند جهان میشه! یا به تنهایی درامدی برابر سیزدهمین کمپانی عظیم آمریکایی خواهد داشت، حتی بیشتر از آی بی ام!
    7 –اگر همه ثروت بیل گیتس رو تبدیل به یک دلاری کنیم ، میشه جاده ای از ماه تا زمین باهاش کشید که 14 بار رفته و برگشته! ولی ساخت این جاده، 1400 سال طول خواهد کشید و 713 بوئینگ 747 باید برای جابجایی این پول ها پرواز کنند.
    8 –بیل گیتش امسال 40 ساله میشه. اگر فرض رو بر این بگیریم که هنوز 35 سال دیگه هم زنده خواهد بود، میتونه روزی 78/6 میلیون دلار خرج کنه قبل از اینکه به بهشت بره!
    9 – اما!!! اگر کاربران ویندوزهای مایکروسافت بتونن بابت هرباری که کامپیوترشون هنگ میکنه، یک دلار از بیل گیتس خسارت بگیرن، وی تنها در 3 سال ورشکست خواهد شد

1 2