otanazy
female - 29 years, dakhme, Iran, Islamic Republic of
Blog 8
-
در آبهاي سبز تابستان
تنها تر از يك برگ
با بار شاديهاي مهجورم سبز تابستان
آرام مي رانم
تا سرزمين مرگ
تا ساحل غمهاي پاييزي
در سايه اي خود را رها كردم
در سايه بي اعتبار عشق
در سايه فرار خوشبختي
در سايه ناپايداريها
شبها كه مي چرخد نسيمي گيج
در آسمان كوته دل تنگ
شبها كه مي پيچد مهي خونين
در كوچه هاي آبي رگها
شبها كه تنهاييم
با رعشه هاي روحمان ، تنها
در ضربه هاي نبض مي جوشد
احساس هستي ، هستي بيمار
در انتظار دره ها رازيست
اين را به روي قله هاي كوه
بر سنگهاي سهمگين كندند
آنها كه در خط سقوط خويش
يك شب سكوت كوهساران را
از التماسي تلخ آكندند
در اضطراب دستهاي پر
آرامش دستان خالي
خاموشي ويرانه ها زيباست
اين را زني در آبها مي خواند
در آبهاي سبز تابستان
گويي كه در ويرانها مي زيست
...................................
ما بر زميني هرزه روئيديم
ما بر زميني هرزه مي باريم
ما هيچ را در راه ها ديديم
بر اسب زرد بالدار خويش
چون پادشاهي راه مي پيمود .
افسوس ما خوشبخت و آراميم
افسوس ما دلتنگ و خاموشيم
خوشبخت زيرا دوست مي داريم
بدبخت ، زيرا عشق نفرينيست.
با نو فروغ فرخزاد -
پری زیبای غروب پنج شنبه
شب سردی ست
سرشار از مهر و مه
شبیه شبی که تو را داشت
و به خورشد دل نبسته بود
شبی که روی لبانت نوشت یاس
و بوی دهانت دوستت دارم بود فقط
چقدر برای ستاره ها هورا کشیدیم
چقدر عاشق بودیم
چقدر خوشبخت
با دردی به دنیا آمدم که زود تر از شناسنامه بزرگم کرد
پشت همه ی نگاه ها را
تا آسمان دنبال کردم
چقدر خواب خیابانهای بهشت را دیدم
تا تقویم شبهای بارانی را
همه به نام تو ورق زدم
تو که فرشته ی دریاهای شیرین بودی
و از جهنم آدمها گرفته ای
قلبمان بزرگ بود
اما برای دوست داشتن وقت زیادی نداشتیم
گفتم یادت باشد من زود دلم میگیرد
مثل آهوی بی پناه که از تشر زمستان می میرد
و تو مثل اعدامی شب آخر در حدقه هایم خشکیدی
چه می دانستیم که این چهار ره خون و لاشه
مسافرانش را تنها میکشد
و آسمان همیشه رنگ غروب میگیرد
غروبی که تو را در حریر گریه اش گرفت و به باد سپرد
پریان دریایی سیاه و سوگوار برخاستند
و کسی نبود شانه های لرزان مرا
در دستهایم بگیرد
تازه دانستم
آن زن که قلبش زیر پا له می شد من بودم
تمام شبهای شهر را می تکانم
همه جا چشم های تو از سر شاخه های شب
روبه رویم می افتاد
بوی پیراهن و گریه های غروب آخر
و درختی که از تنهایی من بارور بود
شبانه هایی که آفتاب
از هیچ پنجره ای لب به قصه نمیگشود
و جز صدای خداحافظی چیزی نفس نمیکشید
شبگردی لاشه های سنگینی با خود می کشید
در سمفونی رود خانه شست و شو می داد
و رو به ستاره ها مرثیه میخواند
سالیان سیاه میگذرد
و پریان دریایی
هنوز قصه ی مردی را به گوش هم می خوانند
که هر پنج شنبه
قلبش را در آبهای خونی غروب تازه میکند
و دیوانه و بیمار با خود تکرار می کند
خدا حافـــــــــــــــــظ
خداحافظ پری زیبای غروب پنج شنبه -
بازجویی
برای مردن مدرکی ندارم
و گرنه تابوت تازه ای از این درخت می ساختم
آقای بازپرس
من فقط شاهد دو بازی بودم
بازی زندگی و بازی با زندگی
که به تساوی ناحقی انجامید
یک عمر بازداشت هم مرا آدم نمی کند
وقتش که شد اعتراف میکنم
کافی ست این درخت
اندازه من بشود -
ماشین......... آدم........ ماشین
ماشین ها زیر باران زنگ می زنند
آدم ها زیر باران عاشق میشوند
باران که می گیرد
سقفی روی سر نداریم
تن من دست سیاه هیچ چتری را
روی سرش نمی پذیرد
تو همیشه از بوی خون وحشت داری
من از وحشت تو
آن شب هم
برهنه ی برهنه زیر باران ..........سرد
نمی لرزیدیم
نفس ما که گرم بود
کافی بود زمین هم کمی تحویلمان بگیرد
باران که شرشر میگیرد
ما هم گر می گیریم
ماشین ها زیر شیروانی پارک می شوند
آدمها توی ماشین عاشق می شوند
تو وحشت میکنی
باران بوی خون می گیرد
و لکه ی ننگ چتری
روی سر من زور می گوید
آدمها زیر ماشین
یک بار دیگر عاشق می شوند
باران ها .... روی آدم
بوی خون می گیرند
کسی نیست وحشت کند
کسی نیست عاشق شود
و همه چیز زنگ می زند -
به حماقت کسی بر نخورد
من آهنم آتشم یا هر کوفت شکم پاره
خون دلم سگی را مست نمیکند
خواستی روی یخ بنشین
یا خودت را از ماه حلق آویز کن
خیال نکن اهل معامله هستم
این پا و آن پا ندارد
تو از دماغ فیل افتاده ای
ومن از شاخ خر
بدبخت ! سرت را شیره مالیدند
بیخود نیست که شیره ای شدی
آتشکده نیست اینجا دعوتت کنم به قلیان و قهوه
رستگاری از دخمه ما دور است
وافور عزیز
خبر دار ...........آخر کلاس حضور غیاب می شود
کسی خارج نشود که نئشه نباشد
(به حماقت کسی بر نخورد ...... انشائ تکراری نیست ) -
آقای عزرائیل سلام
آدم ها زیاد شرف حضور دارند
این سیگار که از دهان من آتش گرفته
تا به دست شما برسد
_ سر به سرم نگذار سرسری بگذر و ...
گذشتم
گفتم حالا که پاک خراب شده ام
دیگر با من خر آب نمیدهند
یعنی به درد هیچ درکی نمیخورم
مفهوم شد ؟
روح در هوا رفتم
راهم به دنیایی باز بود
که به رویم بسته بود
پایم به راهی تا میشد
هیچ فکر نمی کردی
آقای عزرائیل
که ماموریت من سرت را شلوغ کند؟
چقدر علاف !
دربان پارکی شده ای
که آدمها دار میشوند
آتشکده ای که ساده راه میدهد
جا نمی شوم تا می شوم تا بگذرم :
سلام آقای عزرائیل
بفرمایید سیگار -
چه کسی ؟
چقدر کم بودی برای خالی دل من ........
راستی تو زیادی کم بودی یا من زیادی خالی ؟...
چه کسی تنها تر بود ؟
من
یا
تو
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ -
بی سرانجام
یه روزی فکر میکردم رها شدم از قید و بند زندگی فکر میکردم اونقدر بی خیال و فارغ از همه چیز سبکبال و بی پروا
می تونم به همه لبخند بزنم به همه سلام کنم حتی راحت تو خیابونا و میدونا حتی تو جنگلا و کنار سواحل تنهایی بی هراس از هر ناملایمتی قدم بزنم اما بی سرانجام بود و من فقط فکر میکردم که هستم و هستند کسانی که رها شدند و دیگران را به آزادی میخوانند چه اشتباه فاحشی به قول پناهی ..........سردمه ...مثل آغاز حیات گل یخ
Blog tags
No tags used