Continue to Netlog

more seconds
monirehulduz's profile page

monirehulduz

female - 35 years, Tehran, Iran, Islamic Republic of
2 819 visitors

Blog 8


  • تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهل

    [right]یه قسمت از کتاب شازده کوچولو، شاید تکراری باشه، ولی این قسمتش رو هزار بار هم که بخونیم و بشنویم، باز هم میچسبه.

    آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پيدا شد.

    روباه گفت:

    - سلام.

    شهريار کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت:

    - سلام.

    صداگفت:

    - من اين‌جام، زير درخت سيب...

    شهريار کوچولو گفت:

    - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

    روباه گفت:

    - يک روباهم من.

    شهريار کوچولو گفت:

    - بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...

    روباه گفت:

    - نمی‌توانم باهات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.

    شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت:

    - معذرت می‌خواهم.

    اما فکری کرد و پرسيد:

    - اهلی کردن يعنی چه؟

    روباه گفت:

    - تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟

    شهريار کوچولو گفت:

    - پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟

    روباه گفت:

    - آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟

    شهريار کوچولو گفت:

    - نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟

    روباه گفت:

    - يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.

    - ايجاد علاقه کردن؟

    روباه گفت:

    - معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.

    شهريار کوچولو گفت:

    - کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

    روباه گفت:

    - بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.

    شهريار کوچولو گفت:

    - اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.

    روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت:

    - رو يک سياره‌ی ديگر است؟

    - آره.

    - تو آن سياره شکارچی هم هست؟

    - نه.

    - محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟

    - نه.

    روباه آه‌کشان گفت:

    - هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!

    اما پی حرفش را گرفت و گفت:

    - زندگی يکنواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند، صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...

    خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت:

    - اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!

    شهريار کوچولو جواب داد:

    - دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.

    روباه گفت:

    - آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

    شهريار کوچولو پرسيد:

    - راهش چيست؟

    روباه جواب داد:

    - بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.
    فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.

    روباه گفت:

    - کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه قند تو دلم آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.

    شهريار کوچولو گفت:

    - قاعده يعنی چه؟

    روباه گفت:

    - اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

    به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.

    لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت:

    - آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.

    شهريار کوچولو گفت:

    - تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.

    روباه گفت:

    - همين طور است.

    شهريار کوچولو گفت:

    - آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!

    روباه گفت:

    - همين طور است.

    - پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.

    روباه گفت:

    - چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

    بعد گفت:

    - برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتی با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.

    شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت:

    - شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.

    گل‌ها حسابی از رو رفتند.

    شهريار کوچولو دوباره درآمد که:

    - خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتی گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

    و برگشت پيش روباه.

    گفت:

    - خدانگه‌دار!

    روباه گفت:

    - خدانگه‌دار!...و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:

    جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.

    شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد:

    - نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.

    ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

    شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد:

    - به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.

    روباه گفت:

    - انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی.

    تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی.

    تو مسئول گُلِتی ...

    شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد:

    - من مسئول گُلمَم...[/right]

  • محتاج به هم، عاشق هم،

    محتاج به هم، عاشق هم، بی خبر از هم
    آن سو تو و این سو من، آشفته تر از هم

    از ماهی و دریا خبری نیست به جز مرگ
    یک لحظه فقط دور بمانند اگر از هم

    ما را که به هم خیره شدن عادتمان بود
    یک عمر جدا کرد قضا و قدر از هم

    تقدیر چنین بود، که چون پنبه و آتش
    تا روز ابد قسمت ما شد حذر از هم

    بگذار درختی که گرفتار خزان است
    پاشیده شود با ضربات تبر از هم

    گفتم که به جز این نتراشند به سنگم
    ما خیر ندیدیم به دنیا، مگر از هم

  • خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من

    خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من
    خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش
    مثل عذابِ مردن
    به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من
    خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من
    به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته
    دلم از رفتنت بد جوري شكسته
    تو نمي ماني روياهاي خوبم
    اما من فقط به تو مي گويم
    فقط براي تو مي خوانم
    فقط براي تو مي نويسم
    از رنجي كه مي برم
    از دردي كه دارم
    تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب
    براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري
    مي دانم
    شايد تو دوست داري من مجنون شوم
    آواره شوم
    اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم، نمي توانم
    تو مي روي و يك بغض كال در گلو
    جلوي آوازم را مي گيرد
    نمي توانم تو را فرياد بزنم
    گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد
    تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است
    چقدر سخت است منتظر كسي باشي
    كه هيچ وقت فكر آمدن نيست
    مهمان عزيزي باشي
    كه فانوس خانه اش روشن نيست
    چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند
    او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند
    چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند
    اسمت را از خاطره ها پاك كنند
    چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند
    با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند
    تو مي روي و نمي داني من به تو عادت كرده ام
    اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم
    نمي داني شكستن چقدر سخت است
    آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است
    اگر مي خواهي من بشكنم
    اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم
    برو حرفي نيست
    هميشه براي رفتن بهانه زياد است
    آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است
    يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست
    خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست
    برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد
    شايد عشق تو جاي ديگر
    پيش كسي بهتر باشد
    برو اما فراموشم نكن
    اين ديوانه خود را به خاطر بسپار
    دنيا همين امروز و فردا نيست
    مرا نكن همبازي روزگار
    برو مگذار آن روزها يادت برود
    قصه آشنايي ما
    اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود
    برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام
    چه كنم، دست خودم نيست
    آخر هنوز هم عاشق دل بيوفاي توام
    مي دانم دوستم نداشتي و نداري
    مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاري
    چه مي شود كرد
    يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي روي
    آنجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد
    برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را مي گيرم
    نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه
    اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم
    برو اما به كسي نگو با من چه كردي
    نمي خواهم ته دل بگويند چه نامردي
    نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند
    نگو حقش بود ظالمت مي كنند
    نگو عشق ما از اول اشتباه بود
    مي گويند رفيقش نيمه راه بود
    نگو دست محبتش را رد كردي
    مي گويند به خودت بد كردي
    نگو زندگيش تباه شد
    مي گويند براي تو گناه شد
    نگو مرا براي بازي انتخاب كردي
    مي گويند پلهاي پشت سرت را خراب كردي
    نگو كارش گذشته از كار
    مي گويند دعا زود مستجاب مي شود با حال زار
    نگو نمي خواهمش آدم زياد است
    مي گويند اين حرف آدمهاي بد نهاد است
    نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد
    مي گويند شيطان را در چشمهاي تو ديد
    نگو بيچاره بود و بيچاره ترش كردي
    مي گويند نگاه در چشم ترش كردي؟
    نگو زندگيش را گرفتم
    نه به تو تقديم كردم هديه بود
    نگو ناقابل بود
    هرچه بود پيشكش دل بود

  • دسته بندی انسانها

    دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است

    دسته اول

    آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

    عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

    دسته دوم

    آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

    دسته سوم

    آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند

    آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

    دسته چهارم

    آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

    شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

  • Happy Friends day

    Happy Friends day

    "People will forget what you said.

    People will forget what you did.

    But, people will NEVER forget how you made them feel."



    It's "Friends Day" - Send this to all your good friends.. Even me, if I am one of them.

  • من آدم تاثیر گذاری هستم

    آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
    او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
    آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
    « من آدم تاثیرگذارى هستم.»

    سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
    آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
    یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:
    ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
    مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
    رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
    رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:
    لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
    مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
    آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت:
    امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
    می‌توانى تصور کنی؟
    او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!
    او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
    «من آدم تاثیرگذارى هستم.»
    سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
    مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.
    امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.
    تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
    پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
    « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
    من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است. پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
    فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
    مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند.
    و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:
    « انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. »
    همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید.
    یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم می‌توان فرستاد!
    من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم.
    پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید

  • خشم و فاصله

    استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟ شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...

    سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

    سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

    سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند! اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

  • سلام دوست خوبم

    يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

    روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد

    بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد

    روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد

    پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود

    پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.

    دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند