Blog 1
-
عاشقي....
به کوچه ای وارد میشدم که پیر مردی از آن خارج میشد،
پیرمرد گفت: نرو بن بست است...
گوش نکردم و رفتم...بن بست بود و برگشتم
به سر کوچه که رسیدم "پیر شده بودم " ... .
به کوچه ای وارد میشدم که پیر مردی از آن خارج میشد،
پیرمرد گفت: نرو بن بست است...
گوش نکردم و رفتم...بن بست بود و برگشتم
به سر کوچه که رسیدم "پیر شده بودم " ... .