http://netlog.com/manismManManmanismhttp://en.netlogstatic.com/p/tt/024/399/24399245.jpgIran, Islamic Republic ofKerman manism's profile page

manism

male - 24 years, Iran, Islamic Republic of


RSS feed

Blog 23


  • Yo

    فریاد شن در لجن
    دستانی که سرم را پس می دهند

    سردی گمراهی که ریسمان های مغزم را می کشید
    در نافرمانی ام
    پنجه به شیشه میزنم
    انگار منتظرم هنوز
    گلویم باد انقباض نعره می گیرد
    حضور کشدار بختک را در شانه هایم حس میکنم

    نمی جنگم ، مغزم را از پیری می قاپم
    زمانی چشمانم را می گشایم و می بینم چشمانت را
    از آسمان بالا سیاه ترند
    و مجهول تر
    رگه های دوست داشتنی اش
    و یک قول
    شقیقه ام رامم میکند با یک درد
    بی الفبا می پرسم کاش می دانستم

    دستانت هرم دستانم را می مکند
    و من بیشتر عاشقت می شوم
    مثل یک اهدای عضو
    الان بیشتر می دانمت

  • پس مانده

    چرخه مان چون دوار بغض تند باد

    زا وار شبنمی که چکانیده اندش

    روی لبانم می دوی

    زوبای در محراب دعا شده

    مسخ در کالبدک

    سرد در تنابندگی

    وآنچه در موازی خطوط ذهنت میگذرد

    چه جز سنجاقی بر آنکه می بینی

    هرچه بود باشد تو را که زماد می کند

    چه مغز تازه چه مغز گوسپندان

    مارها گشنه اند

    بی تعارف ، پاکباخته

    کج گره ها شریان می کشند

    له له ذهن و برودت فکر

    گردنت را بده اگر

    عفده در راحت افتاده

  • آموخته

    ساعتی در لفافه های لقاع من
    با هاگ های وحشی یک قارچ
    یک آغوش در مرمرین نمود نامرئی پریزاد واژه ای محبوب
    و مبسوط از چند گام آرام تر
    مشتم چه قرص بود و گلوی شن های سفید ساحل را در خفت داشت
    سایش دانه های کم بار و ولی خشک
    لذت بازی کودکانه را از من گرفت و سستم کرد
    دستم که از حماقت وا داد
    دیدم چه مهربان لای خطوط فالنامه ی دستم می رقصند
    روزگارم طی شد با همین ترسم
    چه نرم شن هایی که ندادم از دست
    چون برای داشتن وحشیانه بغل می کردم و در سیلابی عشقم
    گریز معشوقه در تند باد را نصیبم کرد

  • بالا تر نبود؟

    تهوع دارم از این زندگی که لاف بازتابش
    کنایه هایم را در استعاره ها خمیده میکند
    غشای عربده دریده
    خام خام در رونمایی پوست از گوشت
    حریم صدایم را می تراشم
    کوکم کن برای موعد انفجار
    که کبودی ندارد پای چشم های تا صبح بیدار
    مگر آنچه دیگری میکارد
    و تو درو می کنی
    که شب را به مبارزه می طلبی و تا صبح با مشت های گره کرده
    می ایستی
    و کسی نمی آید
    خسته که می شوی ، تن رنجور
    و پای سست در فدم گاهت
    تیغ کمین تارو مارت می کند و تو مغلوب می شویی
    دستت بالا نمی رود
    اگر چه به پاسخ تسلیم
    ...
    سبکم از این پیر حقه ها
    و چرکین از زخم های بی پانسمان دیروز
    وحالا را تا آستین شسته ام
    بی مُسکن
    بی مطاعی که مرهم باشد
    و بوسه های که لبم را زهر آلود کند
    دستان ظریفی که نیست و زیر انگشتان کشیده ی حریر ، زبری سمباده دارد
    دیگر نطلبیده ام مراد است
    خوابگاهم روی مین
    برای به من رسیده باید مردن دانست
    چون هرچه خاک داشتم گـِل کردند
    و از بد گلی ترک دارم ، گسل گسل
    که لب باز کند
    مذاب و خون روی چمن های آهنین بالا بیاورم
    ...
    روی حراجی ام شد
    منافصه شد
    عمر در برابر عمر قیمت پایه ام

  • ساخت

    دوست داری چیزی را به خاطر بیاوری
    ساقه های ظریف نیلوفری ، باید به چیزی اعتماد کرد
    رجوع به مزه های شیرین زیر دندان
    یک برگشت برای تسکین ، چشمانت سیاهی میروند
    دستانش را حس میکنی ، روی نواری
    مسخ شده ، درحال درد کشیدنی اما ادامه میدهی
    عطش پایان دادن به همه ی چرک های این زخم
    برای فریاد نکشیدن مشتاقت میکند
    مکیده می شوی
    سواستقاده شده
    تقاله ی اندامت را درون کوچه ی نیمه تاریک میبینی
    دیوار عصا و تو بی طاقت
    مشت به بی غیرتی اش می کوبی
    باز دردی دیگر با طعم سردی بی توجهی
    بخاطر بیا
    تسکین نیکوتنی
    یک عشق تو خالی به بقا
    سرت را صاف می کنی
    خیابان های شلوغ آزارت می دهند
    وارد می شویی
    چیزی میگوید شکل بگیر
    تنه به تنه ی رایحه های تند کنارت
    و گاهی پر از اغوا
    رعشه های عصبی درونت
    پای پلکت را می ترساند
    چشمانی که نگاهت را دنبال می کنند را مرور می کنی
    می دانی با داربست سر پا می مانی
    پس آویزان شو
    ...
    هنوز منگی الکل را درونم حس میکنم
    وادارم می کند از خودم بپرسم
    و جواب ها را نمی گویم
    لبخندی دارم
    معماهایی که تعمیم دادم
    ساده ترین جواب هنوز به رویا هایم ایمان دارم

  • چند

    صبح را تحمل کنم یا سرسنگینی سایه ی آبستنم
    در تقلای جان بخشیدن به این لایه های یخ
    یک نفس عمیق
    پرتگاهی که گامم را از روی صخره هایش می دزدد

  • حلقه در آب

    ...تقصیر
    برای داشتنش نباید تقلا کرد
    شکل سیب ، چیده می شوی ، خورده می شوی و لعنتی که تا ابد ؛ مواج ریز و تند
    ولی بی مرگ
    برتو آویز است
    شاخه های بلند دستان مترسک ، بی وقفه رقصان من و ستار بی رحم
    دست در غبار و دود
    دد هم آشیانه ی من لبانم را به هم می پیچید
    و می بلعم خماری چشمانم را که از مکیدن روحم به ابی سفیدی گرایش میزند
    یک آس ، یک تاس ، بازنده باش بردن بُریدن از ارتقاعات کم صداست
    دلم خوش به خط کشی تیره روی زمین
    یا افق پهن تر از اسمان؟
    ادمک های صبح زنده و شب مرده؟
    یا همه زیبایی های درون گود ، مملو از بی حریفی
    از من
    از شام
    بستایش شاه ماهی های در دام عروس دریایی
    مثل لغات من گنگ
    یا مثل چشمانم گیج
    یا به طعم دستانم تلخ مزاج
    که چشمانم ، و این روز ها
    تمامم را می بخشد به گم گشتگی ها؟
    صبر کن روی لایه ی نازک یخ
    به پرکشیدن آغشته و به سر کشیدن دچار
    ...
    همه چیز بازهم تکرار است
    باز هم مرگی بی بخار

  • شش

    تیتر کن که این مرد تبر دارد
    سویم بگیر انگشتت را که با سایه بلنداست فقط
    و در صورتم فریاد بکش تا شاید از کانون نگاهم در امان باشی
    من ایستاده ام ، لیاقت پوکت را تماشا میکنم
    فریاد میکشی ، تهدید میکنی ، ناله میکنی ، مظلوم میشویی
    وباز سایه ی سیاه میشویی
    طلوع کن ، بمیر، بهار شو
    همانی
    ولی اما نه من دیگر آنم
    من از دست داده ام و تو در تقلای بن
    شب های رنجور
    شنل قرمزی های درون بیشه
    وگرگ های دندان طلا
    من خرده نان هایم را برای بازگشتن نریختم
    من قلب جنگل را در مکیدن خونم از دهان خفاش ها، چهار میخ نکردم
    که فردا را درافسارکنی
    من زیر سایه ی میله های زندان هم نمی خوابم
    چاشنی من انگشت خورده
    دیر رسیدی من دستمال سفید برای تیر بارانم نمی بندم
    من همه ی فرداهایم را زنده نفس میکشم تا زنده باشم
    بی هیچ بازدمی

  • سفیدچاله

    در حال تبخیری
    در حال فرّار
    در حال بال کشیدن بادبادک های دوران کودکی
    راه راستی که باید برومش
    نه از پس کوچه ها خبری است و نه تونل های پر بند و تاب
    یک مسیر نور از بند های کیهانی
    پریزادی که خداحافظی را آموخته
    من تلخی ها را نیاموختم
    چشیدم
    واگن قطار بدون من هم می رود
    سوار شاپرکم ، پس دست تکان میدهم
    ظریف شکستن شدم
    خمیر مایه ی دست های آلوده
    دوستت دارم را می بلعند
    دنبال آدم ها روی این زمین نیامدم
    دنبال شب هایی که در زیر ماه نور دزد
    کلمه تقسیم کنم
    دست هایی را بفشارم
    و کامهایم را معطر کنم
    ...
    دنباله ی آن نگاهی که مرا به دنبالش
    لای مردمک چشمانی فرستاد
    عشقی که از خود می کند تا ماهی ها تشنه نمانند
    وهزار ساله های تبعیدی که سریالی تماشا میشد
    ...
    مرا بیدار نگه ندار
    زیبایی چهره ی تورا به بی چهره بودن می شد دید
    وهرچه دیگر
    اتفاق ها دنبال دلیل نمی گردند
    زمان دیروز و فردایش از الان می گذشت
    پس
    با معما هایم می نشینم
    روزی به خودت گوش می دهی
    عاشقانه ها ساده تر از باورند

  • مسیر

    خفه ؛ بق نالان من و فرار زیر لحاف
    یک فریاد درون پهنه ی خفقان گر بالشت
    چشمانی که از غروب پر
    چند دقیقه بیشتر وقت ملاقات نداری
    من و خودم
    و بس
    پاشو ، رگ های زمخت دستت را زل نزن
    تیغ را ببوس ؛ دنبال میخ بگرد
    کاری به نوک دارکوب نداشته باش
    شته های بیدار ، زنده ماندن را بهانه دارند
    از این سوراخ سوزن جز نخ چیزی رد نشد
    حتی پولک ها به روی رنگارنگ پارچه می چسبند
    پس پشت خالی به تکیه زدن شمع فوت
    فراموش می کنی همه ی آنچه را که هرگز فراموش نمی کنی
    بخوابان زیر گوشم ، چکی که برگشتی نمی خورد
    ...
    پایاپای با اعتبار روز
    وقت کمر خمی آفناب
    تا رستاخیز یک من کشی دیگر
    سحرخوانی یک اعدامی تعلیق خورده ام
    پس به سرم نزن که کسی هنوز از این بالا نگاه می کند
    من لـَخت لـَخت از تنم می ریزم

1 2 3

Blog tags

No tags used