fallahnezhad_faraz
male - 35 years, Tonekabon, Iran, Islamic Republic of
Blog 2
-
نامه ی ربوده شده
-
به آتش انداختنت
پا به میدان جنگ گذاشته ایم
با این عاشقی !
«اجازه می دی ؟»
نوشتن : درخت پشت پنجره جوانه می زند و،
روی شاخه هاش
بمب منفجر می شود.
خسته،
چشمهایت کبود،
سایه ات،
حال ندارد روسری روی سرش
وِل نشود توی جمعیت .
ومن هیچ روزی ندیده بودم؛
نه سایه،
و نه چشم ها !
خیال می کنم،
«راستی از کجا باز می گشتیم ؟»
خط کشی خیابان را پاک کرده اند،
چیزی نباشد
پاهایمان را رویش بگذاریم؛
تو می پیچی نبش قصّابی،
و من در خود لحظه ای می یابم که تو را گم کرده ام.
(تصوری از عشق !)
بر موزاییک ها نوشته: « ستاره می خواهی؟»
نوشته ها سرخ،
روی خونِ خود !
چه زود بیگانه می شوند آدم ها !
با این پیاده رو بیا و،
باز بیا و گم نشو.
«راستی بمب را کجا گذاشته بودم؟»
من از این چشم ها می ترسم!
رازها را برهنه می کنند.
«ما بُرّنده و زهر آلوده ایم.»
کار به انفجار می کشد،
نسل انفجار،
نسل شیمیایی ،
نسل سوخته.
پله های ریخته روی...،
(سعی می کنم به یاد بیاورم،
بوسه ها و،
آغوش ها،
خواب ها ).
دختران
در ضیافت مواد
تکّه تکّه
غذای سگ هایشان می شوند.
بر می خیزد ،
کمربند را شُل می کند!
«چقدر دکمه های لباست زیاد است !،
تنگ است !»
پاره می کند !
رنگ پریده،
بی حرکت،
بی دفاع و،
در انتظار
بی اختیار،
چشم هایش که باز نمی شود،
رفته همه ی لذّت ها را گیج بزند.
(سگ ها گرسنه اند !)
همه ی ترس روی بغضمان لانه کرده !
پسران
سرهای بریده شان را جست وجو می کنند،
دست می سایند،
سری روی تن بگذارند!
چشم ندارد
سردیگری روی تن،
دندان ندارد!
سردیگر زبان،
و سرهای دیگر...،
نمی توان دید
گفت
بویید !
«اینها دستِ که؟ دست های که هستند؟
انگشت هایم،
حلقه ام ! طور دیگری بود».
زخم، زخم ها،
تحمّل !
سکوت،
هیچ،
هیچ دردی را نمی شود نوشت.
همه ی عمر
چیز دیگری نوشته اند.
«تواشتباه نکن» .
کبریت بده،
کتاب را به شعله ها می سپاریم،
«ما خود اشتباه می کنیم !»،
ورق ورق ؛
کبریت بده،
یادها،
کوچه
میدان ها
شهر
دروازه دروازه
در به در!
« ما بُرّنده و زهر آلوده ایم. »
حتی اگر روی سر جنازه هایمان ایستاده باشیم، تن به تن !
به آتش،
به آتش گفت بیندازید.
کبریت بده،
(به آتش انداختنت !
لَم بده،
پرسه میان خاکستر نزن ! بی خود پیِ دست وپا )
«راستی بمب را کجا گذاشته بودم؟»
روزهایمان را به آتش کشیدند و،
کفن پوشاندند ! و،
تنها
تابوت ها را آوردند،
تشریفات !
چقدر غریبه، اِی شهر!
گفتند از بازی زبانی کم کنیم
رو بیاوریم به ...،
( نمی دانم چند بار
با هر نگاه
دزدانه می آمد !
به روز های نزدیک، پشت پنجره نبودی. )
ما همچنان به بازی ادامه می دهیم،
همچنان رفت و آمد فرشتگان و شیاطین
در نوشته هایمان،
وما نمی توانیم
لمسشان نمی کنیم
بو نمی کشیم و
در آغوش؛
(چقدر با هم خندیدیم !
... چند سال بی حرکت ایستاده اند؟)
نمی بینیم
سمت ما می آیند و،
کنارما !
«عزرائیل
در پیچ کوچه ی روبرو ناپدید می شود
و از پشت سر
دست روی شانه ها می گذارد.»
( به این می خندیم
می خندیم
که توی چه چیزهایی پیر شدیم !)
در لیوان مخصوص چای می خوری
گلویت را می فشرد
بغض بی تابت می کند !
(چقدر دوستت داشته باشم؟!)
نفس نفس،
عاشقانه !
پنجره را باز کن
ببینم توی این برف
جنازه ی که را می برند؟
Blog tags
No tags used