http://netlog.com/delnevise_bargizardmostafa mousavimousavimostafadelnevise_bargizardhttp://en.netlogstatic.com/p/tt/021/323/21323449.jpgIran, Islamic Republic ofMazandaran delnevise_bargizard's profile page

delnevise_bargizard

Trust male - 21 years, Sari, Iran, Islamic Republic of


RSS feed

Blog 11


  • دلنویس برگی زرد

    دلنویس برگی زرد گرچه نباشد دیوان نـاب
    شده مکتوب بر لوح آسمـــان با دوات آب
    هـوهـوی نسیم غــــم تنهــــــاییــم ســـاز آن
    زمــزمـه هـای دلـه دیـــــوانــه ام آواز آن
    نازک بندِ دل بشکســـته همتــــای تاریسـت
    بر تل رخسار من آبهــا پیــوسته جاریست
    در پس خشم وطــــــوفان دریای دنیای من
    ساحل آرامشـم، آنچـه هست در رویای من
    فرجام خط قلم باشد دعــــــایی بهر دوسـت
    زان ابتدا قصد و نیت رضایت بهر اوست
    خراش این قلم بر کاغـذ دیــــــــوان عشـق
    پرتوی از منزل دلهاست بـر ایــوان عشق
    ایوان زندگی،زیرسقف خستـــــگی هاست
    خوشا آنکس که رستـه از دلبستگی هاست
    زیراین سقف کبود آسمان واســــرار نهان
    پیداست گذرعمرو زمان،برقرار این جهان
    هرزمان ایـــن جهان کماکـــان فرصتیست
    هرگام ره عشق محتاج خدا و رخصتیست
    در زرع دل گر خواهم محبـت آیـــد به بار
    برخاک زمین جسم وتن شخم غم باید وکار
    خدایا محتاجم برین کشت پر قـــــدر و بها
    تا توانم دله یاران ز غم واندوه سـازم رهـا
    برآوردن خواست دل دوست بــــرایم برتر
    خدایا هر چه غم در دل اوست را کن پرپر

  • باران اشک


    مـی کنی اشـک را ز دیــدگـان جـاری
    مـــرحــمـی بـــر دل غــمـخــوار و بــیــمـاری
    ببــار بـاران اشـــک بــر دل و جـانــم
    زبانه می کشد در من شعله ی پستی و خوار
    تو در طول ایــن عمـر انــدک در مـن
    یگانه در ایـــن مخـــزن اســـرار اســـتـــواری
    گــهی بــودی خـفـتــه و گــهـی بـیــدار
    بغض هم بوَد میــان ایـــــن خـواب و بیـــداری
    یــار دل شــکسـتــه و جــان غــمـبـارم
    بـــه هـــــــمــراه تـــــو بــــــاشد نــاله و زاری
    گرچــه در تو موج می زند غم و اندوه
    لیــکن نمــایـانگر شعـف و شـادی در رخساری
    کنم شـــکـر خـدا بــهر ایـن نیک نعمت
    ای بــــرادر کـــوچـــک تـــو در چـــه پــنداری؟

  • انتظار شیرین

    شـده دنـیا ز غــــم همـچو فـصـل خـزانی
    مـهــر و صفــا و نــور حـقـیـقـت گشتنـد نهانی
    ایـنک کـه خشک اســت درخـت صـداقت
    دنـیـا تـو در خـوابی و زمـستان آمد به سراغت
    حال گشته روشن نور امید و نیکو نویدی
    که در راه بــود بر جهـان صبح بـهـار سـعیدی
    انتظار گـل نـرگـس افـکنـده پـرتو امیـدی
    اماما ؛ این بنـده ی کوچک جزء یاران گزیدی؟
    ای زنده گــل ســر سـبــد بـــاغ بــهـشــت
    ای پــاک و مــنـزه بـــاشـدد ذات و ســــرشــت
    مــا امــتـی در تــکاپـوی جـاه و جهـانـیم
    دانـــیــم تــو قـــدر دانــــی و مـــا قـدر نـدانـیـم
    بــار الـهـی کـن نــصیـبـم ایـن ســعــادت
    دیــــدار روی ایـــن گــل و در راه او شــهادت
    یـقیــناً بــی مـهــر او در بــنــدی اسیــرم
    نـگـذار خــــدایـــا در بـنـد شـیـطـانـی بــمـیـرم
    :) :)

  • ...دوستت دارم...

    :) :) :)"کلام دوستت دارم" :) :) :)

    شروع آشنایی ها بــا یک ســـلام
    مــهربـان اوکــه کنـد عشق را اعلام

    آنکه دارد برمهرخود اختیار تام
    خـواه ناخواه افـتـد در ایـن راه گـام

    نیست خوشتر درعمر زین ایام
    قـاصــدی کـه دارد ایــن نیــکو پــیام

    درین شهر بزرگ و ظلم دشمنکام
    تـو مهربان ،تـــوعاشــق ، تــــو آرام!

    روزشاد من حال کی شــود شام
    نـه نیــازی بــه مــی دارمـو نه جام

    گرچه نیست مهر به زبان و به نام
    رسانم صدای عشق و کارها به انجام

    که در مشق عشق و بی این کلام
    طومار طـــویل عشــق نشود تمــام

  • جاده ی روشن دل

    راه دل
    عشاق همه درتلاش گشودن راه دلی------ کــشانند مهـر در ســرای خشـت و گِلی
    هــر بـرگ دل پـــر ز نقش و نـــگار------نقاشی قـلم کـردار و جـــوهــر روزگــار
    ز محبت دلی سبز و ز جفا دلـی زرد------دلی به رنگ گلستان و دیگری پر ز درد
    سـوخته دلـی بس کـه بوده در انتـظار------خــون گردد ســرای دل ز تمــسخر انظار
    گویا گـرد غم نـشسـته بـر دل تنــگ------کیــن دل چــو سبـویی شکنـد بهر نیرنگ
    خدایا کـجا مـی کشد کار دلها، نهـایت------دل های کوچک و این بار گران شکایت!
    دمید امیـد و توکل در دل نسیم شـادی------نقشی به رنگ نورخدا برین دیارو وادی
    بی نـعمت نــور انــور الهــه ی ازلـی------شـاد نــگردد دل با هیــچ شعــر و غـزلی
    پرتو امیـد نشاند شانه ی غم بر خـاک------توکل، مهـر بــی وصـف خـدا بر دل پاک
    امید هست مهرحق نباشد زدل ها جدا------دل ها سبــز و روشــن شونـد به نام خــدا

  • ساده و صمیمی

    زمونه.........!!!!!!
    کمتر کسی تو این زمونه
    قدر کارای خوبو می دونه!
    یکی خوب و یکی بد
    یکی لبه مرزِ جنونه...!
    ******
    یه گنجشک، بی آب و دونه
    صفا و مهربونی بی نشونه
    یه بلبل اونجا نشسته...
    یعنی اونم بی هم زبونه؟
    ******
    با اینکه بلبل بی آشیونه
    بشنو چه قشنگ آواز می خونه
    چه صدایی ، چه نوایی
    پس چرا بلبله تنها می مونه؟
    ******
    ای خدا ؛ شده دنیا وارونه!
    همه عقلشون به چشاشونه!
    قصد و نیت کسی رو
    نه دوست و نه دشمنش نمی دونه!
    ******
    یکی دنیا براش فصله خزونه
    یکی از خوبیاشم پشیمونه!
    یکی فکره رسیدن به سعادت
    یکی مرگ رو آرزوش میدونه!
    ******
    یکی خودشو به فساد می کشونه
    یکی فکره در آوردنه یه لقمه نونه!
    اون درخت خشک تو باغ هم
    ثمره ی کار و تلاش باغبونه
    ******
    تو زمینمون یه چیز فراوونه؛
    اونم نعمتای خدای مهربونه
    اِ ؛ چرا فقط زمین
    خوب یه نعمت بزرگشم آسمونه
    ******
    حالا کی قدر میدونه؟
    آدما ، خدا و پیغمبر یادتونه؟!
    خدا جون این همه رحمت
    کدومشون واقعا حقمونه؟
    ******
    تو که دستات یاری رسونه
    خنده رو روی لباها مینشونه
    اینو آویزه ی گوشمون کن
    (شترِ مرگ پشت درِ خونمونه)
    ******
    چیزی که کاره زمونه رو به اینجا می کشونه
    کار ما ادماست، کارِ خودِِ خودمونه!
    یه ذره فکر به کارامون
    تن و جونمونو می لرزونه
    ******
    دوستی و رفاقت به دلامونه
    نه به حرف و عکس عاشقونه
    رنج و عذابِ تنهاییمونو
    فقط خدا میتونه بخشکونه
    ******
    اون همیشه یار و همراهمونه
    خدا یه دوسته جاویدونه
    خیر و صلاح آدما رو
    خدا خودش خوب میدونه
    ******
    ایمان ، طنابِ محکمه خدامونه
    این طناب چیه دستمونه؟!
    طناب تو دستامون هم
    نشونه ی ایمان یا گمراهیمونه
    ******
    ریسمان گمراهی فراوونه
    طناب خدا هست یه دونه
    اینجا ، یکی خودشو به تباهی
    یکی خودشو به عرش میرسونه
    ******
    میای رفیق بشیم با این زمونه؟
    رفیق بدیها یادش نمی مونه
    ثمر دوستی میشه اینکه
    زمونه با این آدم مهربونه
    ******
    می دونید بلبله هم داره یه خونه،
    چرا که زیره سایه ی خدای خوبمونه
    چه خوب باشیم چه بد، عزیز جون
    این عمره که روزا رو می گذرونه
    ******
    اشکام جاری روی دو گونه
    اینا حرف دلِ دادا کوچولوتونه
    .خوب ... چرا شبیه شعر شد
    حرفای دله منه دیوونه!؟؟
    ******
    این بیتم یه نشونه
    اینو بدونید عاشقونه
    همیشه و هر کجا که باشید
    داداشی به یادتونه!

  • دلنویس کوچک

    دلنویس کوچک
    الا ای هـم سفر ، ای رفــیق مـهربـــان راه
    بـاش در ایــن دلـنـویـس کـوچــک بـا من هـمراه
    کنـم حــک زیـن قــلم حـــرف دل خـــویش
    زَدَســت کـــژدم زهــراگـین غـم بـر دلــم نیـش!
    دگر بر درخت اعـتماد دنیـا نیـست بــرگـی
    هـمـه فکر و خیال آید به ذهن ؛ جز روز مرگی!
    نیـست تـضــمین بــر دوام تــوجـــه کَــــس
    جــز بـه عــنـایـات رب و انـبیا بـنـد دل و بـــس
    بهر پهلو گرفتن کشتی مهر نیـست بحــری
    صد افسوس .کین کشور عشق دنیا ندارد شهری
    گشـتـه ست ایـن بـلایا به دسـت انـس مقـرر
    بــه پــاخیـزیــد کــه بـاید شــکر خـدا کـرد مکرر
    درد و دل خـود بـا بـرگ کــاغـذی بــگویـم
    کـه شــاید ز تــأمـل هـمچو دانـه ای از نو بـرویم
    گشت این کاغـذ سیـاه و وفـادار بـاشد بـسی
    که دریــن دنـیـا چـرا هــمچـو کاغذ نباشد کـسی؟!
    گر دفتر دل گشوده و خوانی خطوط دستی
    گیری آرام زمـــانی؛ گـویـی که ز بـلا ها رستی!
    در علم و معرفت هستیم تهی دست همیـشـه
    بـول هوسـی و سـستی زنــد بر کتـیبـه ی دل تیشه
    اینــک نـکنم جبـر به خوب بـودن بشــر را
    لااقـــل تــواننـد بــد نـبــودن و حــدس اثـر را...!
    بارخدایا یاریم کن درین سرای تاریک سیاه
    برهانم ز ظلمت و برویانم همچو دانه ی خرد گیاه

  • وقت هست که بمانی

    وقت هست
    در گـفتـن حـرف دل چــرا ایـن گونه دوانی؟

    صبــور بـاش گــهی هسـت وقت که بــمانی

    اشک ها شده جاری همچو چشمه ی روانی

    بُـردسـت ز حیـات غمِ جـدایـی ؛ شــادمـانی

    نه... نبــاشـد زنـدگانـی چـنـین فصل خزانی

    باشد خوشی جاویـدان و نابود شود پریشانی

    عـشق و امید به یـار و گـره گـشـای نـهـانی

    بــوَد راه نجـات از ایـن بـی سـر و سـامانی

    تــو توانی خرقه ی غـم ز تن بیـرون گردانی

    در پوشیدن رخت بزم مده هدرهیچ زمانی

    بدین گونه در حیـاتت نباشد دگــر نــگرانی

    تأمل کن تا توانـی ریشـه ی انـدوه بسوزانی

    مـده راه ای دل بــه خــود هیـچ بـد گــمـانی

    که هم در دل و هم یاد وقت هست که بمانی


  • دروغ تنهایی(دلنوشته)

    سخن ز تنهایی دروغ است!
    تنهایی زنـد بـر خـرمــن دلـهــا چـنــگ *****ز پـریـشـانـی و غـم بـبازد رخسار، رنـگ
    باشد دنیا سراب و دلبستگی اش شـراب *****کنـد احساس و جـبر تصمیــم ها را خـراب
    این ســو یـکــی مـحتــاج و دلش تـنـگ *****آن سو نفرین و غضب... شـده دلـش سنگ
    یـکی در طـلب محبت مدام مـیـگریست *****دیگری بی تفاوت و خشمـاگین نــگریست!
    آتـــش خــشـم و جـور جـفــا بهــر وفــا *****خشکانیدست چشمه های زلال مهر و صفا
    انــدر ایــن خــواب مــردم زشت کردار *****شـده کـابوس خوف ناک ازآن مـردم بیدار!
    راه عظیم سـعادت در این دیار تـاریک *****گشتـه با ایــن خـواب و رویـا هـا بـاریـک!
    پس کنـیـم چراغ نـومیدی را خــامــوش *****نکـنیـم ذکـر و یـاد و نــام خـدا را فـراموش
    اوست پرتوی درخشان بر راه ســعادت *****بــزرگان داده ایند بر یگـانـگی او شهــادت
    گـر سخن ز تنهایی بـگویم دروغ اسـت *****آفــریـدگـار همـدم من؛ نـور پر فروغ است

  • یادش بخیر....

    شبی آرام چون دریا بی جنبش
    سکون سکوت سنگین سرد شب
    مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
    دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
    من اما دیگر از هر خواب بیزارم
    حرامم باد خواب و راحت و شادی
    حرامم باد آسایش
    من امشب باز بیدارم
    میان خواب و بیداری
    سمند خاطراتم پای می کوبد
    به سوی روزگارکودکی
    دوران شور و شادمانیها
    خوشا آن روزگار کامرانیها
    به چشمم نقش می بندد
    زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا
    در آن رویا
    به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
    منم آن کودک آرام
    تهی دل از غم ایام
    ز مهر افکنده سایه بر سر من مام
    در ان دوران
    نه دل پر کین
    نه من غمگین
    نه شهر این گونه دشمنکام
    دریغ از کودکی
    آن دوره آرامش و شادی
    دریغ از روزگار خوب آزادی
    سر آمد روزگار کودکی اینک دراین دوران دراین وادی
    نه دیگر مام
    نه شهر آرام
    دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
    و من بی مام تنها مانده در دشواری ایام
    تو اما مادر من مادرنکام
    دلت خرم روانت شاد
    که من دست نیازی سوی کس هرگز نخواهم برد
    و جز روح تو این روح ز بند آزاد
    مرادیگر پناهی نیست دیگر تکیه گاهی نیست
    نبودم این چنین تنها
    و ما در دل شبهل
    برایم داستان می گفت
    برایم داستان از روزگار باستان می گفت
    و من خاموش
    سراپا گوش
    و با چشمان خواب آلود در پیکار
    نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
    در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت
    در آن شب داستان کاوه آن آهنگر آزاده را می گفت

1 2

Blog tags

No tags used