<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="FeedCreator 1.7.2" -->
<rss version="2.0"  xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" >
    <channel>
        <title>maziyar eskandary's blog</title>
        <description>The blog of maziyar eskandary</description>
        <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog</link>
        <lastBuildDate>Wed, 02 Dec 2009 06:18:24 UT</lastBuildDate>
        <generator>FeedCreator 1.7.2</generator>
        <image>
            <url>http://en.netlogstatic.com/p/tt/008/249/8249178.jpg</url>
            <title>c2h5oh1</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1</link>
            <description>c2h5oh1</description>
        </image>
        <item>
            <title>شوهر</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=3187701</link>
            <description>یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده جائیکه یک زن ممکن برای انتخاب یک شوهر &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنجا برود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)ا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6 طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار بالا می رود ویزگیها افزایش می یابد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما یه شرطی است:شما ممکن مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید یا ممکن شما رفتن به طبقه بالاتر رو &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتخاب کنیداما شما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبقهءیک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبقهءچهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرکات قوی رمانتیک دارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما 49363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...روز خوبی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشته باشید.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه اخلاقی:بابا به اون چیزی که داری راضی باش</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Fri, 24 Apr 2009 14:22:24 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>افراد</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=3127922</link>
            <description>متشكرم كه پاره‌اي از زندگي من شده ‌اي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدمها براي يك مقصود ، يك دوره خاص يا براي هميشه پا به زندگي شما مي گذارند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي بدانيد كه كدام يك  هستند، خواهيد دانست كه براي آن فرد چه بايد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بكنيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي شخصي به خاطر مقصودي به زندگي شما مي آيد، معمولاً براي آن است كه نيازي را كه بيان داشته ايد برآورده سازد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها آمده اند كه به شما براي حل مشكلي كمك كنند  ،راهنما و حامي شما باشند و   يا  به لحاظ جسمي ، احساسي و معنوي   ياريتان رسانند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها فرستادگان خدا به نظر مي رسند و واقعاً هم هستند  &lt;br /&gt;بنابراين آنها به دلیل نیازی که داشته اید  نزد شما هستند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپس بدون اينكه گناهي از شما سرزده باشد و در زماني كه فكرش را نمي كنيد اين شخص به شما  چيزي خواهد گفت يا  كاري خواهد كرد كه رابطه به پايان برسد، گاهي آنها مي ميرند، گاهي مي روند &lt;br /&gt;گاهي به گونه‌اي غيرمعقول عمل مي كنند و مجبورتان مي كنند جبهه گيري كنيد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه بايد دريابيم اين است كه نياز ما برآورده شده و به آرزويمان رسيده ايم. كار ايشان پايان يافته است &lt;br /&gt;دعايي كه به سوي آسمان روانه كرده بوديد پاسخ داده شده و اينك موقع حركت است  &lt;br /&gt;بعضي افراد براي يك دوره خاص به زندگي شما مي آيند چراكه نوبت شماست كه مشاركت كنيد، رشد كنيد و ياد بگيريد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها آرامش به شما هديه مي كنند و شما را مي خندانند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممكن است چيزهايي يادتان دهند  كه پيش از آن هرگز انجام نداده ايد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معمولاً شادي باورنكردني به شما مي بخشند، باورش كنيد اين واقعي است ، اما فقط براي يك فصل و دوره خاص &lt;br /&gt;روابط هميشگي  به شما درسهايي براي تمام زندگي مي دهند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چيزهايي كه بر اساس آن بايد بنيان احساسي محكمي بسازيد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كار شما پذيرش درس است &lt;br /&gt;به او عشق بورزيد و آنچه را ياد گرفته ايد در ساير روابطتان و مراحل زندگي تان به كار گيريد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اين دليل است كه مي گويند عشق كور است اما دوستي داراي بينش است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متشكرم كه پاره‌اي از زندگي من شده اي  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه براي انجام يك مقصود يا يك دوره يا براي هميشه</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Sat, 28 Feb 2009 08:41:14 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>محرم</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=3023175</link>
            <description>السلام عليك يا أباعبدالله &lt;br /&gt;وعلي الارواح التي حلت بفنائك عليكم مني جميعا &lt;br /&gt;سلام الله أبدا مابقيت وبقي الليل والنهار &lt;br /&gt;ولاجعله الله آخر العهد مني لزيارتكم &lt;br /&gt;السلام علي الحسين&lt;br /&gt;وعلى علي بن الحسين&lt;br /&gt;وعلى أولاد الحسين&lt;br /&gt;وعلى أصحاب ا&lt;br /&gt;چشمي كه در بهشت تو گريان نمي شود&lt;br /&gt;بايد حواله داد به دست جهنمشلحسين  &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/flowers.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt;</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Fri, 09 Jan 2009 14:26:36 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>شب یلدا</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2997289</link>
            <description>اری یلدا شده اینک&lt;br /&gt;گرد هم جمع شدند لاله و میخک&lt;br /&gt;سرخیه میوه یلدا&lt;br /&gt;گرم کند خانه دل با رخ زیبا&lt;br /&gt;در بلندای طنین یلدا&lt;br /&gt;بوی یاس باغچه خانه ما&lt;br /&gt;هست خیلی خالی&lt;br /&gt;ولی باید هوا را بو کرد&lt;br /&gt;به شمیم گل یاسی که نشسته به روی قالی&lt;br /&gt;شاید این اخر قصه باییزیست&lt;br /&gt;که به رنگ بر قو &lt;br /&gt;به بلندای زمان&lt;br /&gt;می شوداخرین روز خزان&lt;br /&gt;یلدا!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;و چنین بودزمستان امد</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Fri, 19 Dec 2008 16:23:54 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>نامه یک دختر به همسر اینده اش</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2204277</link>
            <description>عزيزم!&lt;br /&gt;مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند&amp;quot;داماد سر است!&amp;quot; و تو اعتماد به نفست  هي بالاتر برود!&lt;br /&gt;اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور  ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!&lt;br /&gt;اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن،  خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!&lt;br /&gt;اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!&lt;br /&gt;اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم  مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!&lt;br /&gt;اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا &amp;quot;به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است&amp;quot;؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!&lt;br /&gt;اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بالاخره...&lt;br /&gt;اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست  داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است. &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/biggrin.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt;</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Sat, 26 Jul 2008 12:56:43 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>راز افرينش</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2177692</link>
            <description>خدا خر را آفرید و به او گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خر به خداوند پاسخ داد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا سگ را آفرید و به او گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سگ به خداوند پاسخ داد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا میمون را آفرید و به او گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میمون به خداوند پاسخ داد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان گفت: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Wed, 09 Jul 2008 14:27:13 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>سبیده</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2134599</link>
            <description>اینک امشب من به سجاده نمازشکر میخوانم&lt;br /&gt;عجیب اما ولی اینجا به خون سجاده را رنگین کنند&lt;br /&gt;شهر ما گشته خموشو کفتران را بر زدند&lt;br /&gt;لانه هاشان را  به یک باد ملایم باز بر هم می زنند&lt;br /&gt;تک درخت بیر اما سربه بالا را به یکضرب تبر&lt;br /&gt;گردنش را از برای اتش یک کلبه خالی زدند&lt;br /&gt;باغبانش را به جرم ابیاری گل یاس سبید &lt;br /&gt;هم صدا با ناله مرغ سحر  در گوشه شهرسجود&lt;br /&gt;خیلی ساده اما با صدای اجران سردو بیروح مساجد&lt;br /&gt;هم نوا با مضرب بانگ موذن  گردن زدند&lt;br /&gt;اینک اینجا سجاده بر خون کوچه ها خاموش&lt;br /&gt;من نمازم را به روی ماه در خلوت به جا ارم&lt;br /&gt;تا سبیده باید اما شعر یا رب را سرود&lt;br /&gt;شاید اینک بر طرف شد ابر سیاه و شد سبیده&lt;br /&gt;اما باز هم شایدسیاهی چیره گشت بر شهرسبید</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Tue, 17 Jun 2008 14:19:25 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>برنامه روزانه ملل مختلف</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2123632</link>
            <description>امريکا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت ماندن در ترافيک ، 2 ساعت تفريح ناسالم  ، 2 ساعت تماشای تلويزيون ، 2 ساعت کار با اينترنت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرانسه : 8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خيابان ، 4 ساعت کتاب خواندن ، 2 ساعت حرف زدن عليه تلويزيون ، 2 ساعت خنديدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايتاليا : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2 ساعت خيابان گردی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آلمان : 8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات تلويزِيونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوبا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت تفريح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو &lt;br /&gt;عربستان سعودی : 8 ساعت تفريح همراه با کار ، 6 ساعت تفريح همراه با خريد در خيابان ، 10 ساعت خواب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مصر : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشيدن قليان ، 2 ساعت گوش کردن به ام کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فيلم ، 2 ساعت جستجو برای محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خيابان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/w00t.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt;&lt;br /&gt;پاکستان : 4 ساعت کار غير مجاز ، 8 ساعت خواب در حين کودتا ، 8 ساعت اعتراض عليه کودتا ، 4 ساعت فرا ر از دست پليس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايران : 8 ساعت خواب ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت حرکت در ترافيک ، 1 ساعت کار  ،3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت ، 2 ساعت بحث در مورد فلسفه و سياست</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Tue, 10 Jun 2008 14:39:14 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>ما از کدام دسته ایم؟</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2103213</link>
            <description>بعضى از آدم‌ها جلد زرکوب، بعضى جلد ضخيم و بعضى جلد نازک و بعضى‌ها اصلا جلد ندارند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها ترجمه شده‌اند و بعضى‌ها تفسير مى‌شوند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها با کاغذ کاهى و نامرغوب چاپ مى‌شوند و بعضى با کاغذ خارجى.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها تجديد چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها فقط يک بار چاپ مى‌شوند و بعضى از آدم‌ها فتوکپى آدم‌هاى ديگرند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها داراى صفحات سياه و سفيد هستند و بعضى از آدم‌ها صفحات رنگى و جذاب دارند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها تيتر و فهرست دارند و روى پيشانى بعضى از آدم‌ها نوشته‌اند: حق هرگونه کپى‌بردارى و استفاده بدون اجازه ممنوع و محفوظ است.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها قيمت روى جلد دارند بعضى‌ها با چند درصد تخفيف به فروش مى‌رسند و بعضى از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمى‌شوند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها را بايد جلد گرفت بعضى‌ها را مى‌شود توى جيب گذاشت و بعضى‌ها را توى کيف و بعضى‌ها را روى قفسه قرار داد.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها نمايشنامه‌اند و در چند پرده نوشته و اجرا مى‌شوند و بعضى‌ها فقط جدول و سرگرمى‌اند و بعضى‌ها معلومات عمومى.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها خط‌خوردگى و خط‌ زدگى دارند و بعضى‌ها غلط چاپى و بعضى‌ها غلط املايى فراوانى دارند.&lt;br /&gt;از روى بعضى از آدم‌ها بايد مشق و از روى بعضى از آن‌ها بايد جريمه نوشت.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها در کلاس‌ها تدريس مى‌شوند و بعضى‌ها ممنوع بوده و مخفيانه دست به دست مى‌شوند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها را بايد چندين بار خواند تا معنى آن‌ها را فهميد و بعضى‌ها نخوانده قابل فهم هستند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها را بايد نخوانده دور انداخت و بعضى‌ها را هميشه بايد با خود همراه نمود.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها تفرقه‌انداز هستند و بعضى‌ها بانى وحدت و همبستگى.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها به نام ديگران چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها قبل از چاپ به فروش مى‌رسند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها در قفسه خاک مى‌خورند و بعضى‌ها در انبار بايگانى شده‌اند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها تاريخى‌اند و از گذشته صحبت مى‌کنند و بعضى‌ها آينده نگرند و به آينده مى‌پردازند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها لطيفه‌اند و بعضى‌ها بى‌روح‌اند و خسته‌کننده.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها سياسى‌اند و در هر نوبت چاپ، رنگى ديگر به خود مى‌گيرند.&lt;br /&gt;بعضى آدم‌ها منبع و ماخذ ندارند و بعضى‌ها منبع و مرجع ديگرانند. &lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها شيرازه ندارند و زود از هم مى‌پاشند و بعضى‌ها شيرازه‌شان ميخ دارد و قبل از استفاده کهنه و پاره مى‌شوند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها با محتوا هستند و بعضى‌ها بى‌محتوا و پوچ‌اند و فقط براى امرار معاش.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها ماندگارند و بعضى‌ها در چاپخانه مى‌مانند و بازيافت مى‌شوند.&lt;br /&gt;بعضى آدم‌ها هويت ندارند و بى‌نام و نشان‌اند و بعضى‌ها چندين نويسنده دارند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها در کتابخانه نگهدارى مى‌شوند و بعضى‌ها در پياده‌رو خيابان به فروش مى‌رسند.&lt;br /&gt;بعضى آدم ها را کادو مى‌گيرند و هديه مى‌دهند.&lt;br /&gt;بعضى آدم‌ها را به مفت هم نمى‌خرند و بعضى‌ها از موزه‌ها به سرقت مى‌روند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها بدون مجوز چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها نياز به مجوز ندارند و بعضى‌ها تا ابد مجوز چاپ نمى‌توانند اخذ کنند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها خاطره‌ اند و بعضى‌ها يادداشت شخصى.&lt;br /&gt;بعضى آدم‌ها در مدح ديگران نوشته مى‌شوند و بعضى‌ها در بدگويى ديگران.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها افسانه‌اند و بعضى‌ها رمان و بعضى‌ها داستان.&lt;br /&gt;بعضى آدم‌ها مذهبى‌اند و بعضى‌ها لامذهب و خيلى‌ها در اين ميان.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها احساسات ديگران را جريحه‌دار مى‌کنند و بعضى‌ها به ديگران احترام مى‌گذارند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها به ديگران توهين مى‌کنند و بعضى‌ها توهين را به جان مى‌خرند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها به زور بر ديگران تحميل مى‌شوند و بعضى‌ها خود به ميان ديگران مى‌روند.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها چند جلدى و قطورند و بعضى‌ها تک جلدى و لاغر.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها از جنگ مى‌گويند و بعضى از صلح و صفا.&lt;br /&gt;بعضى از آدم‌ها از شادى سخن مى‌گويند و بعضى‌ها از غم.&lt;br /&gt;و ...&lt;br /&gt; &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/confused2.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt; &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/confused2.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt;</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Tue, 27 May 2008 15:12:59 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>زندگی اقایون از ابتدا تا بعد مرگ</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2095036</link>
            <description>- شش سال اوّل زندگی: &lt;br /&gt;• گريه نکن &lt;br /&gt;• شيطونی نکن &lt;br /&gt;• دست تو دماغت نکن &lt;br /&gt;• تو شلوارت پی‌پی نکن &lt;br /&gt;• مامانت رو اذيّت نکن &lt;br /&gt;• روی ديوار نقاشی نکن &lt;br /&gt;• انگشتت رو تو پريز برق نکن &lt;br /&gt;• دمپايی بابا رو پات نکن &lt;br /&gt;• به خورشيد نگاه نکن &lt;br /&gt;• شبها تو جات جيش نکن &lt;br /&gt;• تو کمد مامان فضولی نکن &lt;br /&gt;• با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن &lt;br /&gt;• اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن &lt;br /&gt;• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- دوره دبستان:&lt;br /&gt;• موقع رفتن به مدرسه دير نکن &lt;br /&gt;• پات رو تو جاميزی نکن &lt;br /&gt;• ورقهای دفترت رو پاره نکن &lt;br /&gt;• مدادت رو تو دهنت نکن &lt;br /&gt;• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن &lt;br /&gt;• تخته پاک‌کن رو خيس نکن &lt;br /&gt;• حياط مدرسه رو کثيف نکن &lt;br /&gt;• با دخترهاي شمسی خانوم آمپول بازی نکن &lt;br /&gt;• دست تو کيف بغل دستيت نکن &lt;br /&gt;• تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن &lt;br /&gt;• گچ رو پرت نکن &lt;br /&gt;• تو راهرو سرو صدا نکن &lt;br /&gt;• تو کلاس پچ‌پچ نکن &lt;br /&gt;• ATARI بازی نکن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- دوره راهنمايی:&lt;br /&gt;• ترقّه بازی نکن &lt;br /&gt;• SEGA بازی نکن &lt;br /&gt;• جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن &lt;br /&gt;• موقع برگشتن از مدرسه دير نکن &lt;br /&gt;• تو کوچه فوتبال بازی نکن &lt;br /&gt;• دست تو جيبت نکن &lt;br /&gt;• با مامانت کل‌کل نکن &lt;br /&gt;• تو کلاس صحبت نکن &lt;br /&gt;• بعد از ظهر سروصدا نکن &lt;br /&gt;• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن &lt;br /&gt;• اتاقت رو شلوغ نکن &lt;br /&gt;• روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن &lt;br /&gt;• عکس بد بد تماشا نکن &lt;br /&gt;• با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن &lt;br /&gt;• جرّ و بحث نکن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- دوره دبيرستان:&lt;br /&gt;• با کامپيوتر بازی نکن &lt;br /&gt;• تو حموم معطّل نکن&lt;br /&gt;• تقلّب نکن &lt;br /&gt;• با دوستات موتورسواری نکن &lt;br /&gt;• عصرها دير نکن &lt;br /&gt;• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن &lt;br /&gt;• با بابات دعوا نکن &lt;br /&gt;• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن &lt;br /&gt;• تو خيابون دنبال دخترها نکن &lt;br /&gt;• مردم‌آزاری نکن &lt;br /&gt;• نصف شب سرو صدا نکن &lt;br /&gt;• فيلم بد نگاه نکن &lt;br /&gt;• وقتت رو با مجله تلف نکن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- دوره دانشگاه:&lt;br /&gt;• رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن &lt;br /&gt;• ۲۴ ساعته چت نکن &lt;br /&gt;• سر کلاس درس غيبت نکن &lt;br /&gt;• با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن &lt;br /&gt;• خيابون‌ها رو متر نکن &lt;br /&gt;• تو سياست دخالت نکن &lt;br /&gt;• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن &lt;br /&gt;• شب برای شام دير نکن &lt;br /&gt;• با مأمور پليس کل‌کل نکن &lt;br /&gt;• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن &lt;br /&gt;• موبايلت رو Reject نکن &lt;br /&gt;• حذف پزشکی نکن &lt;br /&gt;• آستين کوتاه تنت نکن &lt;br /&gt;• همه رو دودره نکن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- دوره سربازی:&lt;br /&gt;• موهات رو بلند نکن &lt;br /&gt;• روت رو زياد نکن &lt;br /&gt;• از اوامر سرپيچی نکن &lt;br /&gt;• فرار نکن &lt;br /&gt;• با اسلحه شوخی نکن &lt;br /&gt;• غيبت نکن &lt;br /&gt;• به آينده فکر نکن &lt;br /&gt;• درگيری ايجاد نکن &lt;br /&gt;• به فرمانده بی‌احترامی نکن &lt;br /&gt;• غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن &lt;br /&gt;• با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن &lt;br /&gt;• اعتراض نکن &lt;br /&gt;• با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن &lt;br /&gt;• از تلف شدن وقتت ناله نکن &lt;br /&gt;• از آشپزخونه دزدی نکن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- دوره شوهر بودن:&lt;br /&gt;• با زنت شوخی نکن &lt;br /&gt;• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن &lt;br /&gt;• به زنت خيانت نکن &lt;br /&gt;• با دوستانت الواتی نکن &lt;br /&gt;• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن &lt;br /&gt;• به زنهای ديگه نگاه نکن &lt;br /&gt;• موبايلت رو قايم نکن &lt;br /&gt;• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن &lt;br /&gt;• پولت رو خرج دوستات نکن &lt;br /&gt;• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن &lt;br /&gt;• غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن &lt;br /&gt;• ريسک نکن &lt;br /&gt;• بدون اجازه زنت هيچ کاری نکن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8- دوره پدر بودن:&lt;br /&gt;• بچّه رو تنبيه نکن &lt;br /&gt;• به بچّه بی‌توجّهی نکن &lt;br /&gt;• بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن &lt;br /&gt;• به بچّه توهين نکن &lt;br /&gt;• بچّه رو از بازی منع نکن &lt;br /&gt;• بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّه دختر شمسی خانوم تشويق نکن &lt;br /&gt;• با بچّه کل‌کل نکن &lt;br /&gt;• بچّه رو محدود نکن &lt;br /&gt;• بچّه رو از جنس مخالف دور نکن &lt;br /&gt;• به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن &lt;br /&gt;• بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن &lt;br /&gt;• آزادی بچّه رو محدود نکن &lt;br /&gt;• به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن &lt;br /&gt;• از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9- دوره پيری:&lt;br /&gt;• برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن &lt;br /&gt;• نوه‌هات رو لوس نکن &lt;br /&gt;• با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن &lt;br /&gt;• به خاطراتت فکر نکن &lt;br /&gt;• پولت رو خرج نکن &lt;br /&gt;• هوس جوونی نکن &lt;br /&gt;• غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن &lt;br /&gt;• با زنت بی‌وفايی نکن &lt;br /&gt;• از رفتن به خانه سالمندان احساس نارضايتی نکن &lt;br /&gt;• لباس شاد تنت نکن &lt;br /&gt;• به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن &lt;br /&gt;• تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن &lt;br /&gt;• از گذشته ناله نکن &lt;br /&gt;• به هر کی رسيدی، نصيحت نکن &lt;br /&gt;• به آينده فکر نکن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10- دوره پس از مرگ ! &lt;br /&gt;• حالا ديگه دوره نکن نکن تموم شد! حالا هر غلطي دلت می‌خواد بکن... &lt;br /&gt;• ...بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... بکن &lt;br /&gt;• ... فقط خواهشا' با روح دختر شمسی خانوم کاری نداشته باش!!!&lt;br /&gt;  &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/biggrin.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt; &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/biggrin.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt;</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Thu, 22 May 2008 06:48:17 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>بارون</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2090986</link>
            <description>خدايا خدايا كويرم كويرم&lt;br /&gt;بگو ابر بباره ميخوام جون بگيرم&lt;br /&gt;اگه بارون بباره&lt;br /&gt;اگه بارون بباره&lt;br /&gt;اروم اروم ننم رو تنگ خشك سردم&lt;br /&gt;..............................</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Mon, 19 May 2008 14:27:00 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>اطلاعات عمومي</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2084798</link>
            <description>فردي در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده‌است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم سوال های ما :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟&lt;br /&gt;الف: 116 سال&lt;br /&gt;ب: 99 سال&lt;br /&gt;ج: 100سال&lt;br /&gt;د: 150 سال&lt;br /&gt;او نمی تواند به سوال جواب دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- کلاه‌های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟&lt;br /&gt;الف: برزیل&lt;br /&gt;ب: شیلی&lt;br /&gt;ج: پاناما&lt;br /&gt;د: اکوادور&lt;br /&gt;حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- روس‌ها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟&lt;br /&gt;الف: ژانویه&lt;br /&gt;ب: سپتامبر&lt;br /&gt;ج: اکتبر&lt;br /&gt;د: نوامبر&lt;br /&gt;خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟&lt;br /&gt;الف: ادر&lt;br /&gt;ب: آلبرت&lt;br /&gt;ج: جرج&lt;br /&gt;د: مانوئل&lt;br /&gt;این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟ &lt;br /&gt;الف: قناری&lt;br /&gt;ب: کانگارو&lt;br /&gt;ج: توله‌سگ&lt;br /&gt;د: موش&lt;br /&gt;در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب‌ها:&lt;br /&gt;اگر خیلی خودتان را گرفته‌اید که همه جواب‌ها را می‌دانید و به این دوست بنده خدا کلی خندیده‌اید، بهتر است اول جواب‌ها را مطالعه کنید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید.( 1337- 1453)&lt;br /&gt;2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.&lt;br /&gt;3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.&lt;br /&gt;4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد.&lt;br /&gt;5: توله سگ، اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Thu, 15 May 2008 13:34:58 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>صدای شادی</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2077245</link>
            <description>به صدای ممتد بهار&lt;br /&gt;به نغمه مرغ درون قفس&lt;br /&gt;به سبزیه برگ ریخته بر زمین&lt;br /&gt;در اثر رگبار بهاری&lt;br /&gt;و به صدای ابشار یخ زده&lt;br /&gt;در قله خوشبختی&lt;br /&gt;فریاد میکشم کر کننده&lt;br /&gt;که ای زمین&lt;br /&gt;چرا مرده ای در روزهای جوانی&lt;br /&gt;و دستمال سفیدم را&lt;br /&gt;نه این بار به نشانه تسلیم&lt;br /&gt;که برای سکوتش تکان می دهم&lt;br /&gt;شاید باد سفیر شادیم باشد</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Sat, 10 May 2008 15:44:01 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>دوست داشتن به 21 زبان زنده دنیا</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2075523</link>
            <description>01) English : I Love You&lt;br /&gt;02) Persian : To ra doost daram&lt;br /&gt;03) Italian : Ti amo&lt;br /&gt;04) German : Ich liebe Dich&lt;br /&gt;05) Turkish : Seni Seviyurum&lt;br /&gt;06) French : Je t'aime&lt;br /&gt;07) Greek : S'ayapo&lt;br /&gt;08) Spanish : Te quiero&lt;br /&gt;09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun&lt;br /&gt;10) Arabic : Ana Behibak&lt;br /&gt;11) Iranian : Man doosat daram&lt;br /&gt;12) Japanese : Kimi o ai shiteru&lt;br /&gt;13) Yugoslavian : Ya te volim&lt;br /&gt;14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida&lt;br /&gt;15) Russian : Ya vas liubliu&lt;br /&gt;16) Romanian : Te iu besc&lt;br /&gt;17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak&lt;br /&gt;18) Syrian/lebanese : Bhebbek&lt;br /&gt;19) Swiss-German : Ch'ha di ga&amp;quot;rn&lt;br /&gt;20) Swedish : Jag a&amp;quot;Iskar dig&lt;br /&gt;khob dighe har ja berin mitonin ghilimetono az ab dar arin va ebraze ehsasatetono bokonin &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/biggrin.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt; &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/biggrin.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt; &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/thumbsup.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt;</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Fri, 09 May 2008 11:09:36 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>عاشقم اما خجالت می کشم ...... !</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2068369</link>
            <description>وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی &lt;br /&gt;صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.&lt;br /&gt;میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.&lt;br /&gt;تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.&lt;br /&gt;می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.&lt;br /&gt;روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .&lt;br /&gt;می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .&lt;br /&gt;یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره . &lt;br /&gt;می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.&lt;br /&gt;می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .&lt;br /&gt;نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.&lt;br /&gt;می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .&lt;br /&gt;سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:&lt;br /&gt;تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم &lt;br /&gt;                                                                                 با خودم فکر می کردم و گریه می کردم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;lt;&amp;lt; اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا من چه بگم به .....</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Sun, 04 May 2008 15:27:20 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>داستان زندگی ادم و حوا</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2052660</link>
            <description> خدا آدم را در بهشت جاي داد و آدم در آنجا به شادي ميزيست، از غذاهاي بهشتي ميخورد و جست خيز كنان به دنبال پروانه‌ها ميدويد و خدا را بابت نعماتي كه به او بخشيده بود شكر ميكرد. چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه روزي شيطان به هيبت پيري دانا در آمد و با گرفتن وقت قبلي نزد خدا رفت...&lt;br /&gt;مكان: دفتر خدا... زمان: آخر وقت... خدا به پيرمرد كه در اصل همون شيطانه اشاره ميكنه بشينه و در حاليكه خسته به نظر ميرسه با فرياد ميگه: ميكي(منظور ميكائيله) در دفترو ببند ديگه كسيو راه نده. بفرماييد پدر جان امرتون؟&lt;br /&gt;شيطان: پسرم ميدوني تنهايي چقدر سخته؟&lt;br /&gt;خدا (در حاليكه جا خورده): چطور مگه پدر جان؟&lt;br /&gt;شيطان: داشتم از بهشت رد ميشدم، آدمو ديدم كه كز كرده يه گوشه داره سياوش قميشي گوش ميده و اشك ميريزه، رفتم جلو بهش گفتم چي شده فرزندم، كنكور قبول نشدي؟ اين كه غصه نداره امسال نشد ساله ديگه، ميدوني چي جواب داد؟&lt;br /&gt;خدا (با كنجكاوي): نه،چي گفت؟&lt;br /&gt;- گفت كنكور كيلو چنده حاجي،  درس سيخي چند! درد من يه چيز ديگس. ازش پرسيدم دردت چيه جوون؟ گفت: ول كن بابا حاجي جون گفتن نداره. گفتم:بگو پسرم شايد تونستم مشكلتو حل كنم. گفت: مشكل منو هيچكس نميتونه حل كنه. گفتم: سرسختي نكن جوون تو مشكلتو بگو من قول ميدم هر كاري از دستم بربياد برات انجام بدم. گفت: بابا نمودي مارو خيلي دوست داري مشكلمو بدوني؟ باشه ميگم، آقا جون مردم از تنهايي، مردم از بي كسي، مونسم شده رودخونه‌ها و درختاي بهشت، راه ميرم با درختا حرف ميزنم، بعضي وقتا حس ميكنم واقعا اسكل. شدم، نميدونم چرا خدا يه همدم، يه يار، يه كسي كه بتونم باهاش دو كلوم حرف بزنمو ازش جواب بشنوم واسه من نمي آفرينه، يعني نميدونه من چقدر تنهام؟ ازش پرسيدم: خوب چرا اينو به خود خدا نميگي؟ گفت: راستش خدا اينقدر در حق من خوبي كرده، اينقدر به من نعمت بخشيده كه من اصلا روم نميشه برم اين حرفا رو بهش بگم. گفتم: مي‌خواي من برم باهاش صحبت كنم؟ با ذوق و شوق گفت: يعني اين كارو واسه من ميكني؟ گفتم آره پسرم، چرا كه نه. گفت: حاجي جون نوكرتم به مولا، اگه اين كارو بكني كه مارو خيلي خجالت ميدي. و من بهش قول دادم كه اين كارو براش بكنم و الانم در خدمت شمام&lt;br /&gt;خدا در حاليكه اشك تو چشاش جمع شده سرشو به علامت تاسف تكون ميده و با صداي آروم ميگه: واااي واااي واااي، واي بر من، چه جوري تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم؟ اين پسره اونجا تك و تنها. سنگم باشه ميتركه. بنده خدا يه بارم نيومد پيشم اعتراضي بكنه، شكايتي بكنه، آخه من چه جوري نفهميدم اين بچه داره چه زجري ميكشه؟ ممنون پدر جان، مرسي كه روشنم كردي&lt;br /&gt;شيطان (در حاليكه ته دلش داره قاه قاه ميخنده!): پسرم من وظيفمو انجام دادم، انشالله كه تونسته باشم خدمتي در راه خدا بكنم&lt;br /&gt;خدا: شما نميدوني چه كمك بزرگي كردي پدر جان، من موندم چه جوري جبران كنم اين لطف شما رو&lt;br /&gt;شيطان (در حاليكه با تكيه به عصا از جاش بلند ميشه): اگه ميخواي جبران كني مشكل اين جوونو زودتر حل كن. و به سمت در دفتر ميره&lt;br /&gt;خدا: چشم، حتما، حالا كجا؟ بمونين بگم چايي بيارن.&lt;br /&gt;- نه ممنون، جايي كار دارم بايد برم&lt;br /&gt;- اي بابا بد شد كه&lt;br /&gt;- خدانگهدار پسرم&lt;br /&gt;- به سلامت پدر جان. و بعد خدا پشت ميزش نشست و رفت تو فكر....... چند روز بعد خدا كاريو كرد كه به گفته خودش بزرگترين اشتباهه زندگيش بود.  وخدا حوا را آفريد و به بهشت فرستاد تا همدمي باشد براي آدم و به آن دو هشدار داد كه مواظب باشند هيچگاه سي‌دي غير مجاز نگاه نكنند و گرنه از بهشت رانده ميشوند (اما نگفت سي دي غير مجاز چيه! اون دو تام چون نميدونستن چيه! گفتن باشه! (حالا بعضي ها ممكنه بگن شعر نگو، تو قرآن نوشته خدا به آدم حوا گفت از ميوه ممنوعه نخورن؛ جواب اينه كه قرآن زماني نازل شد كه هنوز سي دي بوجود نيومده بود و خدا هم براي اين كه مردم اون زمون منظورشو بفهمن، مجبور بود بگه ميوه ممنوعه). و بدين ترتيب خدا به شيطان در راه اجراي نقشه شوم خود كمك بزرگي كرد&lt;br /&gt;مكان: بهشت... زمان:يكي دو ماه بعد... حوا داره لخت مادرزاد لب رودخونه قدم ميزنه كه ناگهان شيطان رجيم در هيبت جواني خوش تيپ سر راهش سبز ميشه.&lt;br /&gt;شيطان: سلام&lt;br /&gt;حوا با تعجب جواب سلامشو جواب ميده&lt;br /&gt;شيطان (با نگاه به رودخونه): چه جايه قشنگي، شما هميشه اينجا ميايد؟&lt;br /&gt;حوا (در حاليكه چشش بدجوري شيطانو گرفته و ميخواد بهش راه بده با ملايمت): بله، اكثر اوقات.&lt;br /&gt;- چطور من تا حالا شمارو نديدم؟&lt;br /&gt;- منم شمارو نديدم&lt;br /&gt;شيطان تخته سنگي رو نشون ميده: موافقي بريم اونجا بشيينيم يخورده حرف بزنيم؟ بيشتر با هم اشنا بشيم؟&lt;br /&gt;- چرا اونجا؟&lt;br /&gt;- آخه فضاش رمانتيك تره!&lt;br /&gt;- باشه بريم و شيطان و حوا رفتن روي تخته سنگ نشستن&lt;br /&gt;شيطان: من كاوه هستم، دانشجوي ساله آخر معماري خواجه نصير. شمام دانشجوييد؟&lt;br /&gt;- بله منم مامايي ميخونم! شيطان زير لب: اين مارو گول نزنه خوبه&lt;br /&gt;حوا: چيزي گفتي؟ - نه.يعني گفتم خيلي خوشبختم از آشناييتون.&lt;br /&gt;- منم همينطور. و خلاصه بعد از كلي حرف مفت زدن شيطان شماره موبايلشو ميده به حوا و اين سر آغازي ميشه براي بوجود اومدن يه دوستي عميق بين حوا و شيطان....حوا روزي چهار پنج بار به شيطان زنگ ميزنه و شماره خونشو ميده به شيطان و ديگه كم كم با هم صميمي ميشن و روشون به هم باز ميشه. تا اينكه يه روز داشتن تلفني حرف ميزدن و ميخنديدن كه شيطان يه سوالي از حوا ميپرسه&lt;br /&gt;ميگه:حوا&lt;br /&gt;حوا:جون دلم&lt;br /&gt;در اينجا مكالمه به علت داشتن نكته اخلاقى سانسور مىشه &lt;br /&gt;و اما ادامه ماجرا&lt;br /&gt;احوا:- لوس نكن خودتو بگو ديگه&lt;br /&gt;شيطان - آخه گفتني نيست بايد ببيني&lt;br /&gt;- خوب نشونم بده&lt;br /&gt;- باشه يه سي‌دي برات ميارم ببيني&lt;br /&gt;هه...هه...هه&lt;br /&gt;بعد حوا گفت&lt;br /&gt;- غير مجاز كه نيست؟آخه خدا گفته اگه سي دي غير مجاز نگاه كنم از بهشت رانده ميشم&lt;br /&gt;- نه خيالت راحت باشه،مجازه مجازه!!(ميره که ديريم دارام&lt;br /&gt;و فرداي آن روز شيطان با در دست داشتن يك سي دي به خانه حوا كه بي صبرانه منتظر بود رفت، سي دي را در وي سي دي گذاشت و دكمه پلي را زد. در حين تماشاي فيلم حوا احساس عجيبي داشت و نميداست چرا يه جوري ميشه و شيطان خوشحال بود چرا كه داشت به اهداف شومش ميرسيد. بعد از اتمام فيلم حوا گفت: آخ جون من ميخوام و به سمت شيطان هجوم برد ولي او ناگهان ناپديد شد...حوا كه به شدت حالى به حولي شده بود اصلا تعجب نكرد كه چرا كاوه بيكباره ناپديد شده و بعد از اين كه چند بار شماره موبايلشو گرفت و ديد خاموشه گفت:كون لقش و شماره آدم را گرفت&lt;br /&gt;آدم: بله؟&lt;br /&gt;حوا (با صداي فوق ....): بهت احتياج دارم، بيا خونمون&lt;br /&gt;آدم: هان چي شده؟ ولت كرد رفت؟&lt;br /&gt;- ول كن اين حرفا رو اصلا حالم خوب نيست&lt;br /&gt;- به من ربطي نداره برو به همون آقا خوشتيپه همون دانشجوئه كه من در مقابلش هيچي نيستم بگو&lt;br /&gt;- من معذرت ميخوام، تو رو خدا بس كن، بلند شو بيا خونمون، اشتباه كردم.&lt;br /&gt;- حيف كه نميتونم دل كسيو بشكنم. منتظر باش الان ميام&lt;br /&gt;و آدم طبق معمول لخت مادرزاد به خونه حوا رفت. هوا در حاليكه يه حوله دورش پيچيده مياد رو كاناپه كنار آدم ميشينه.&lt;br /&gt;آدم: اين چيه دورت بستي؟ مد جديده؟&lt;br /&gt;حوا: من تا حالا لخت بودم&lt;br /&gt;- لخت يعني چي؟&lt;br /&gt;- يعني اين كه لباس نداشتم&lt;br /&gt;- لباس چيه ديگه؟&lt;br /&gt;- اه ولش كن، خيلي از دستم ناراحتي؟&lt;br /&gt;آدم: آره از تو انتظار نداشتم&lt;br /&gt;- منو مي بخشي؟&lt;br /&gt;آدم : به شرطي كه قول بدي ديگه هيچ وقت اينكارو با من نكني&lt;br /&gt;- باشه قول ميدم و بعد حوا به آدم مي‌چسبه و ميگه: چقدر دوسم داري؟&lt;br /&gt;آدم در حاليكه خودشو جمع و جور ميكنه: اين جلف بازيا چيه؟ برو اونور پختيم از گرما&lt;br /&gt;حوا: دوستت دارم جيگرم. و خودشو بيشتر ميچسبونه به آدم و ميگه: بغلم كن&lt;br /&gt;آدم خودشو از زير دستاي حوا ميكشه بيرون. بلند ميشه واي ميسه ميگه: چت شده؟اين مسخره بازيا چيه در مياري حالمون بهم خورد. و در اينجا حوا به موردي بر ميخوره كه خيلي به نظرش عجيب مياد توي اون فيلمي كه ديده بود وقتي زنهاي توي فيلم با مردا اينجوري رفتار ميكردن مردا حالي به حالي مي‌شدن ، اين مورد و برخورد آدم از بدو ورودش به خونه حوا، اونو به فكر فرو برد و فهميد كه يه حسي در اون زنها و مردهاي توي فيلم وجود داره كه در آدم وجود نداره و وقتي بيشتر فكر كرد و تيكه هاي پازل رو از هنگامي كه اون پسر خوشتيپ (شيطان) وارد زندگيش شده بود تا حالا رو كنار هم چيد فهمميد كه فريب خورده و فهميد كه اون پسر خوشتيپ كسي نبوده به جز شيطان و اون سي‌دي كه ديده يه سي‌دي غير مجاز بوده و به روشني دريافت كه با اين كارش از بهشت رانده خواهد شد، اولش خواست اينو به آدم بگه اما شهوت و هوس مانع شد تا حوا اين كارو بكنه و تصميم گرفت براي رسيدن به خواسته اش كه همانا چشيدن طعم لذت جنسي بود آدمو قرباني كنه.: - چه كاري؟&lt;br /&gt;- گفتني نيست بايد ببيني. (اينو گفت و دست آدمو رو گرفت برد پايه تلويزيون نشوند و وي سي دي رو روشن كرد). پايان دقيقه پنجم فيلم همان و .... شدن حوا تا دسته همان. خلاصه اين دو به تلافي زمانهاي از دست رفته سه روز و سه شب همديگر را سير... طوري كه آدم بعد ازين مدت مچاله شدو حوا و ارفته. شيطان نيز هم در هنگام تماشاي فيلم توسط آدم و حوا و هم در آن سه روز از پشت پنجره با هندي‌كم از آن دو فيلمبرداري كرد تا نزد خدا لوشان دهد&lt;br /&gt;مكان: دفتر خدا. خدا زل زده به تلويزيون و در حاليكه خيلي دوس داره به خودش بقبولونه اون چيزي كه داره ميبينه واقعيت نداره ميگه: اين كه مدرك نشد، نگا اصلا تابلوئه مونتاژه! الان تكنولوژي كلي پيشرفت كرده ، جمع كن ببر آقا&lt;br /&gt;شيطان: هر جور دوس داري فكر كن، واسه من فقط اين مهمه كه روي تو رو كم كردم&lt;br /&gt;خدا با عصبانيت: ، گنده تر از تو نتونستن روي منو كم كنن. بلند شو برو گم شو بيرون، ديگم طرفاي درگاهه ما پيدات نشه، ناسلامتي ما تو رو رانديم&lt;br /&gt;شيطان در حاليكه با خنده بلند شده و داره ميره بيرون: باشه ميرم ولي يادت باشه كه نشون دادم بشر ارزش سجده كردن نداره&lt;br /&gt;و خدا در حاليكه شيطان از دفتر رفته بيرون با عصبانيت داد ميزنه: يه فيلم مونتاژي آورده خيال كرده ميتونه منو..... من صد تا مثل تو رو ميبرم لب چشمه تشنه بر ميگردونم&lt;br /&gt;صداي قه قهه شيطان از دور شنيده ميشه و خدا با خودش فكر ميكنه حالا نكنه اين فيلمه راستي باشه؟ چه خاكي به سرم بريزم اگه واقعا همچين اتفاقي افتاده باشه، پاك آبرومون جلو اين بچه ميره، بايد ته توي اين قضيه رو در بيارم. و بعد داد ميزنه: جبري(منظور جبرئيله) بپر برو زمين بگو اين دو تا جونور بيان عرش كارشون دارم. و جبرئيل به زمين رفتو پيغام خدا را به آدم و حوا داد و آنها گفتند: باشه تو برو ما ميايم&lt;br /&gt;مكان: روي يكي از تختاي بهشت كه از زيرش يه نهر رد شده. آدم: به نظرت خدا چيكارمون داره؟. حوا (در حاليكه ميدونه خدا چيكارشون داره): نمي‌دونم والا! حوا يه لحظه پيش خودش فكر ميكنه از دست خدا كه نميتونيم دربريم، بالاخره گيرمون مياره، پس بهتره خودمون بريم پيشش و يه نقشه‌اي بريزيم كه نفهمه ما سي‌دي غير مجاز ديديم. اين فكرو ميكنه و به آدم ميگه: من ميدونم خدا چيكارمون داره&lt;br /&gt;آدم: تو كه گفتي نميدوني&lt;br /&gt;- خوب دروغ گفتم&lt;br /&gt;آدم با خنده حوا رو وشكون ميگيره و ميگه:خيلي بلا شدي تازگيا&lt;br /&gt;حوا با ناز: اوخ نكن دردم اومد&lt;br /&gt;آدم : جيگرتو. خوب حالا چيكارمون داره؟&lt;br /&gt;و حوا در حاليكه به شدت از عكس العمل آدم ميترسه با صداي لرزون و من من كردن ميگه: مي‌خواد از بهشت بندازتمون بيرون آخه اون سي‌دي كه نگاه كرديم غير مجاز بوده&lt;br /&gt;آدم: من حاضرم بندازتمون تو اسفل‌السافلين ولي پيش هم باشيم كه هي از صبح تا شب جيگرتو بخورم&lt;br /&gt;- راس ميگي؟&lt;br /&gt;- ميگم حالا بالاخره تو بهشت باشيم كه بهتر از جاهايي ديگس&lt;br /&gt;- بر منكرش لعنت&lt;br /&gt;- پس بيا يه نقشه بكشيم كه خدا نفهمه ما سي دي غير مجاز نگاه كرديم&lt;br /&gt;- موافقم، بكشيم&lt;br /&gt;حوا يخورده فكر ميكنه ببين وقتي خواستيم بريم اونجا لباسامونو در مياريم و خودمونو ميزنيم به نفهمي انگار كه ما اصلا نفهميديم تا حالا لخت بوديم و يه جوري رفتار ميكنيم كه فكر كنه چشمو گوشمون بسته‌ي بستس&lt;br /&gt;- باشه موافقم. فقط مواظب باش سوتي نديا&lt;br /&gt;- نترس حواسم هست… و فرداي آنروز آدم و حوا به سمت عرش حركت كردند&lt;br /&gt;آدم: ببين من جلو ميرم تو پشت سرم حركت كن كه من تحريك نشم&lt;br /&gt;حوا: باشه&lt;br /&gt;و آدم تا دم در عرش بارها به زمين خورد توضيح واضحات: آدمي كه موقع راه رفتن پشت سرشو نگا كنه اگه نخوره زمين جايه تعجب داره! زينگ زينگ(صداي زنگ در عرش)… بله …&lt;br /&gt;آدمم وا كن&lt;br /&gt;اِ تويي؟ كونت پارس! بيا تو&lt;br /&gt;آدم و بعد از آن حوا وارد حياط عرش شدند. آدم جلو جلو به سمت اتاق خدا حركت ميكنه و ميره تو اتاق، حوا هنوز وسطاي حياط بود كه يهو اضرائيل و اسرافيل كليد ميندازن درو حياط و وا ميكنن ميان تو و چششون ميفته به حوا، دهنشون باز ميمونه. اسرافيل: خدايا شكرت بعد چند صد سال عبادت بالاخره حاجتمو برآورده كردي! اضرائيل: كشف حجاب كردن اينجارو؟ جيگرتو بخورم خانومي! كجا بودي تا حالا؟&lt;br /&gt;حوا: خفه شو بي شعور&lt;br /&gt;اضرائيل حوا رو نشون ميده و به اسرافيل ميگه: نگا پدرسگ چه طاقچه اي داره، گلدون بندازي گير ميكنه&lt;br /&gt;و حوا به سرعت خودشو به اتاق خدا ميرسونه و ميره تو، كنار آدم مي ايسته&lt;br /&gt;مكان: توي اتاق خدا... آدم خطاب به جبرئيل: پس خدا كجاست؟&lt;br /&gt;و خدا در حاليكه داره آب دستشو ميچكونه وارد اتاق ميشه. (خدا با يه لحني كه انگار داره تمسخر ميكنه): به به آدم خان حوا خانوم خوش اومدين&lt;br /&gt;آدم: در خدمتيم&lt;br /&gt;خدا: خواهش ميكنم خدمت از ماس. (و بدونه مقدمه ميره سر اصل مطلب). يه چيزايي شنيدم&lt;br /&gt;آدم در حاليكه سعي ميكنه يه جوري نگاهشو كنترل كنه كه به بدن حوا نيفته ميگه: چي شنيدي خدا جون؟&lt;br /&gt;خدا: شنيدم سي‌دي غير مجاز ديدين و ريختين رو هم&lt;br /&gt;حوا: نه خدا جون ما همچين كاري نكرديم، حتما پشت سرمون صفحه گذاشتن&lt;br /&gt;خدا: يعني تا حالا سي دي غير مجاز نديدين؟&lt;br /&gt;آدم و حوا: نه به خدا، كور شيم اگه ديده باشيم&lt;br /&gt;خدا: اوپس! پس تا حالا سي‌دي غيرمجاز نديدين؟&lt;br /&gt;آدمو حوا كه سرشونو انداختن پايين و سرخ شدن: خدايا ببخشيد فريب خورديم، بار آخرمونه&lt;br /&gt;خدا با خشم: حرف نباشه، هوسبازايه سست ايمان! ميفرستمتون جايي كه عرب ني انداخت.&lt;br /&gt;آدم(مظلومانه): خدايا ميخواي مارو بندازي جهنم؟ نه مي‌خوام بندازمتون يه جايي كه روزي صدبار حسرت جهنمو بخوريد.&lt;br /&gt;آدم و حوا يه نگاهي به هم ميكنن و ميپرسن: يعني كجا؟&lt;br /&gt;- ميفرستمتون زمين&lt;br /&gt;آدم كه انگار تازه فهميده تو چه هچلي افتاده و حوس به كلي از سرش پريده با فرياد ميگه: همش تقصير حوا بود، اون گولم زد من كه كاري نداشتم. سي‌دي مال اون بود منم نميدونستم چيه گفت بيا نگا كنيم، اصلا من داشتم زندگيمو مي‌كردم واسه چي اينو (اشاره به حوا) آفريدي؟&lt;br /&gt;حوا (با بغض): خيلي نامردي&lt;br /&gt;خدا(خطاب به آدم): مگه خودت نميخواستي يه همدم داشته باشي، مگه نميگفتي خدا چرا به فكر تنهايي من نيست؟&lt;br /&gt;آدم: من به گور بابام خنديدم كه همدم خواسته باشم&lt;br /&gt;و در اينجا خدا به فكر فرو ميره و مي‌فهمه كه چه كلاهي سرش رفته و ميفهمه كه اون پير دانايي كه اومده بود دفترش شيطان بوده كه يه مشت دروغ تحويلش داده، اما خودشو از تك و تا نميندازه و ميگه: خوب اصلا تو نخواسته باشي، من كه صلاح تو رو بهتر ميدونم! خودم صلاح ديدم كه يه همدم برات بيافرينم! و به جبرئيل ميگه ميري اضرائيلو صدا ميكني با هم ميايد اين دوتا رو اول ميبريد عقدشون مي‌كنيد بعدم ميبريد ميندازيدشون وسط زمين&lt;br /&gt;جبرئيل ميره اضرائيلو صدا ميكنه و با هم ميان تا دست و پاي آدمو حوا رو بگيرن و ببرنشون. و آدم و حوا شروع ميكنن به دست و پاي خدا افتادن و التماس كردن: خدايا غلط كرديم. تو رو خدا. گه خورديم. بزار پاتو ببوسم. به خدا نمي‌دونستيم. دفعه اولمونه. جون بچت. ديگه نگا نمي‌كنيم. ولي جبرئيلو اضرائيل با اشاره خدا اونارو از روي دستو پاش ميكشن و بلند ميكنن&lt;br /&gt;حوا(با گريه): به من دست نزن كثــــافت بيشعــــور&lt;br /&gt;آدم (كه گردنشو از لايه دستاي اضرائيل به زور در آورده بيرون و از عصبانيت سرخ شده با فرياد): اصلا خوب كرديم ديديم بازم ميبينيم، فقط بلده به كمر به پايين گير بده! اصلا تو كه ميخواستي انقدر گير بدي واسه چي آفريدي؟&lt;br /&gt;خدا (با عصبانيت): زر نزن آدم شده واسه من&lt;br /&gt;- هر غلطي دوس داري بكن.&lt;br /&gt;خدا ميره جلو يدونه با پشت دست ميخوابونه تو گوش آدم و بعد اضرائيل شروع ميكنه گردنه آدمو فشار دادن.&lt;br /&gt;حوا (در حالي كه داره زار ميزنه و همه صورتش خيسه اشك شده): ولش كـــنيد. چيكارش داري. خفش كردي.. آه..اي خدااااا. و جبرئيل موهاي حوا رو ميكشه&lt;br /&gt;خدا: سوسول كثافت؛ بچه ها يه راست مي‌بريد مي‌ندازيدشون تو ايران كه ديگه واسه ما پر رو بازي در نيارن&lt;br /&gt;اضرائيل و جبرئيل در حاليكه دارن آدمو حوا رو روي زمين ميكشن ميگن: چشم خدا جون.... و بدين ترتيب آدم و حوا از بهشت رانده و به زمين منتقل شدند</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Thu, 24 Apr 2008 14:25:16 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>چقدرواقعي؟ چقدر تلخ؟</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2047589</link>
            <description> مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :&amp;quot; بفرماييد؟&amp;quot; . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : &amp;quot; خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون&amp;quot;. دختر جوان گفت : &amp;quot; صادقيه ميرما&amp;quot;. پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : &amp;quot; حتماً، بفرماييد بالا &amp;quot;. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :&amp;quot; توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست &amp;quot;البته ......&lt;br /&gt;پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :&amp;quot;کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم &amp;quot;. دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد &lt;br /&gt;ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگه؟&lt;br /&gt;اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها&lt;br /&gt;دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:&amp;quot; اِي ، کمي &amp;quot;- &lt;br /&gt;پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .&lt;br /&gt;دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:&amp;quot; اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟&amp;quot;&lt;br /&gt;نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد.&lt;br /&gt;آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.&lt;br /&gt;نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم&lt;br /&gt;با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: &amp;quot; اِه، بروکسل چي کار داري؟ &amp;quot;&lt;br /&gt;دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟&lt;br /&gt;دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:&lt;br /&gt;اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.&lt;br /&gt;- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.&lt;br /&gt;- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.&lt;br /&gt;پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟&lt;br /&gt;- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟&lt;br /&gt;- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .&lt;br /&gt;دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .&lt;br /&gt;- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .&lt;br /&gt;- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.&lt;br /&gt;دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت: - اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟&lt;br /&gt;- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.&lt;br /&gt;دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.&lt;br /&gt;-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .&lt;br /&gt;سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .&lt;br /&gt;-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .&lt;br /&gt;- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟&lt;br /&gt;- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ،حواست باشه که ديرت نشه .&lt;br /&gt;دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:&lt;br /&gt;-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .&lt;br /&gt;سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :&lt;br /&gt;- بفرماييد.&lt;br /&gt;ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.&lt;br /&gt;- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .&lt;br /&gt;پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.&lt;br /&gt;- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .&lt;br /&gt;دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن&amp;quot;کوشي خوبي داري ها&amp;quot; قناعت کرد&lt;br /&gt;- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.&lt;br /&gt;- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .&lt;br /&gt;- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .&lt;br /&gt;- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .&lt;br /&gt;- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .&lt;br /&gt;دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:&lt;br /&gt;- بله؟&lt;br /&gt;صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .&lt;br /&gt;- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...&lt;br /&gt;- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟ &lt;br /&gt;- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .&lt;br /&gt;- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟&lt;br /&gt;- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .&lt;br /&gt;- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟&lt;br /&gt;- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...&lt;br /&gt;- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ...........&lt;br /&gt;البته اين فقط يه داستان بود.فردا نرين ماشين باباهاتونو کنار خيابون بندازين که يکي پيدا بشه بره واستون اين کارا رو کنه ها.مطمئن باشيد هيچي که به دست نمي يارين هيچ همون ماشين باباتونو هم از دست ميدين.</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Mon, 21 Apr 2008 14:59:52 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>جالبه مگه نه</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2045801</link>
            <description>روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گيرنده : همسر عزيزم&lt;br /&gt;موضوع : من رسيدم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!&lt;br /&gt; &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/biggrin.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt; &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/biggrin.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt;</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Sun, 20 Apr 2008 15:10:39 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>چه قدر خنده داره مگه نه؟</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2038860</link>
            <description>چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاهالهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک درراه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشممیاد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی بهنظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعاکنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم بادوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه میکشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایشطولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحهاز پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقهرو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی دربرنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرینلحظه هم که شده انجام بدیم! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو بهراحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدوناینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیامکوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همهجا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در موردگفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خنده داره. اینطور نیست؟! &lt;br /&gt;دارید می خندید؟ &lt;br /&gt;دارید فکر می کنید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و ازخداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت : آیا این خنده دار نیست که وقتی کهمی خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر اینکهشک دارید که اونها به چیزی اعتقاد دارند ؟!!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خنده داره؟ . . .نه</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Wed, 16 Apr 2008 15:30:31 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>یک داستان</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2033266</link>
            <description>يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت&lt;br /&gt;عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده هر چي هم براش اس ام اس ميزنم باز جواب نميده چند روزه آنلاين هم نشده نگرانشم چند تا پیتزا بخر با يه اكانت ماهانه براش ببر ببين حالش چطوره&lt;br /&gt;شنل قرمزي گفت مامي امروز نميتونم قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي&lt;br /&gt;مادرش گفت يا با زبون خوش ميري يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه&lt;br /&gt;شنل قرمزي گفت باشه ميرم حيف که بهشت زير پاتونه فقظ خاستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين&lt;br /&gt;مادرش گفت زود برگرد قراره خانواده دکتر ارنست بيان مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسرشون&lt;br /&gt;يا رابين هود يا هيچ کس . شنل قرمزي گفت من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد&lt;br /&gt;شنل قرمزي با پژوي ۲۰۶ آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه&lt;br /&gt;بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه&lt;br /&gt;حنا کجا ميري ؟؟؟&lt;br /&gt;وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن&lt;br /&gt;اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه&lt;br /&gt;تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي&lt;br /&gt;بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت نکرد&lt;br /&gt;حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست&lt;br /&gt;آره با لوک خوشانس ميان&lt;br /&gt;شنل قرمزي يه تيک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده&lt;br /&gt;پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره&lt;br /&gt;ميره جلو سوارش ميکنه&lt;br /&gt;تو که دختر خوبي بودي نل&lt;br /&gt;اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه&lt;br /&gt;با اون مرتيکه راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون&lt;br /&gt;اون که هاج زنبور عسل بود&lt;br /&gt;حالا گير نده وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش&lt;br /&gt;اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون&lt;br /&gt;زندگي هم که خرج داره نميشه گشنه موند&lt;br /&gt;نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد&lt;br /&gt;آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي&lt;br /&gt;جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن&lt;br /&gt;عجب&lt;br /&gt;اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن&lt;br /&gt;دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه&lt;br /&gt;چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟&lt;br /&gt;به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد&lt;br /&gt;بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن&lt;br /&gt;بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه&lt;br /&gt;شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون هاو چراو عمو پورنگ ديگه با حنا و نل و يوگي و&lt;br /&gt;خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن .&lt;br /&gt;ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيیم....&lt;br /&gt;خوب دوستان نظر شما چیه؟</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Sun, 13 Apr 2008 12:10:46 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>تولدم</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2019425</link>
            <description>امروز سالروز زاده شدن من است 17 روز از فروردین می گذرد و من متولد شدم ایا این تولد اغاز یک راه بی انتهاست یا بایان یک نیمه راه و یا... نمی دانم این سوال سالهاست مرا در خود غو طه ور ساخته جوابش را نمی دانم و این مرا سخت اذیت می کند ایا من بیله تنیده به دور خود را باره کرده ام یا هنوز محسور و در بند بیله ام&lt;br /&gt;نمی دانم&lt;br /&gt;ولیکن خوب می دانم که&lt;br /&gt;من می خواهم دوباره متولد شوم این را خوب می دانم&lt;br /&gt;زمان چه سریع میگذرد برایم ولی من زمان را در خود حبس کرده ام&lt;br /&gt;می خواهم دوباره عقربه های عمرم را روی عدد 0&lt;br /&gt;بگذارم و دوباره متولد شوم&lt;br /&gt;اری این کار را می کنم&lt;br /&gt;من از نو متولد شده ام بس در جشن تولدم که جهان شریکم است شاد هستم و به دنیا می بالم که دوباره مرا در اغوش گرفت</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Sat, 05 Apr 2008 16:42:45 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>تقدیم به همه مادران دنیا یا انایی</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=2009278</link>
            <description>&lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/biggrin.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt;&lt;br /&gt;خلقت زن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.&lt;br /&gt;فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي&lt;br /&gt;فرماييد ؟ »&lt;br /&gt;خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده اي ؟ »&lt;br /&gt;او بايد کاملا&amp;quot; قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.&lt;br /&gt;بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.&lt;br /&gt;بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.&lt;br /&gt;بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از&lt;br /&gt;جايش بلند شد ناپديد شود.&lt;br /&gt;بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا&lt;br /&gt;قلب شکسته، درمان کند.&lt;br /&gt;و شش جفت دست داشته باشد.&lt;br /&gt;فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.&lt;br /&gt;گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »&lt;br /&gt;خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم&lt;br /&gt;داشته باشند.&lt;br /&gt;تازه به اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها. »&lt;br /&gt;خداوند سري تکان داد و فرمود : بله.&lt;br /&gt;يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،&lt;br /&gt;از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.&lt;br /&gt;يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!&lt;br /&gt;و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،&lt;br /&gt;بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.&lt;br /&gt;فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.&lt;br /&gt;« اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .&lt;br /&gt;خداوند فرمود : نمي شود !!&lt;br /&gt;چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،&lt;br /&gt;تمام کنم.&lt;br /&gt;از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با&lt;br /&gt;يک قرص نان سير کند&lt;br /&gt;و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.&lt;br /&gt;فرشته نزديک شد و به زن دست زد.&lt;br /&gt;« اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي » .&lt;br /&gt;« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني&lt;br /&gt;بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد . »&lt;br /&gt;فرشته پرسيد : « فکر هم مي تواند بکند ؟ »&lt;br /&gt;خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم&lt;br /&gt;دارد . »&lt;br /&gt;آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.&lt;br /&gt;« اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي&lt;br /&gt;زيادي مواد مصرف کرده ايد. »&lt;br /&gt;خداوند مخالفت کرد : «آن که نشتي نيست، اشک است. »&lt;br /&gt;فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »&lt;br /&gt;خداوند گفت : «اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا&lt;br /&gt;اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش. »&lt;br /&gt;فرشته متاثر شد.&lt;br /&gt;شما نابغه ايداي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها&lt;br /&gt;واقعا&amp;quot; حيرت انگيزند.&lt;br /&gt;زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کند.&lt;br /&gt;همواره بچه ها را به دندان مي کشند.&lt;br /&gt;سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.&lt;br /&gt;بار زندگي را به دوش مي کشند،&lt;br /&gt;ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.&lt;br /&gt;وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.&lt;br /&gt;وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.&lt;br /&gt;وقتي خوشحالند گريه مي کنند.&lt;br /&gt;و وقتي عصباني اند مي خندند.&lt;br /&gt;براي آنچه باور دارند مي جنگند.&lt;br /&gt;در مقابل بي عدالتي مي ايستند.&lt;br /&gt;وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، « نه » نمي پذيرند.&lt;br /&gt;بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.&lt;br /&gt;براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.&lt;br /&gt;بدون قيد و شرط دوست مي دارند.&lt;br /&gt;وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و وقتي&lt;br /&gt;دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.&lt;br /&gt;در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.&lt;br /&gt;در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،&lt;br /&gt;با اين حال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.&lt;br /&gt;آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند و براي شما ايميل مي&lt;br /&gt;فرستند&lt;br /&gt;که نشان تان بدهند چه قدر براي شان مهم هستيد.&lt;br /&gt;قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد.&lt;br /&gt;زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند.&lt;br /&gt;مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد.&lt;br /&gt;کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،&lt;br /&gt;آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند.&lt;br /&gt;زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Sun, 30 Mar 2008 07:34:44 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>خدا</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=1985686</link>
            <description>اتش درون چوب بنهانست همچو یارم اندرونم&lt;br /&gt;کو وسیله تا بسوزانم درونم را که یارم شعله ور اید&lt;br /&gt;من همی خواهم ببینم شعله های اتشینم را&lt;br /&gt;خدا یا یاریم کن هم نگهبانم بشو تو تا قیامت&lt;br /&gt; &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/flowers.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt;یا حق</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Mon, 17 Mar 2008 13:06:02 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>یک داستان</title>
            <link>http://en.netlog.com/c2h5oh1/blog/blogid=1977185</link>
            <description>چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد هيچكس نپرسيد كجايي؟حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت مي زدند!!!! ياد حرف همسايه افتادم كه يک بار بهم گفته بود ... به سايه ها دل نبند!...... راست گفت . خيلي از انقلاب دور شديم........ . . . از امام حسين فاصله گرفتيم.............. . . شهدا رو پشت سر گذاشتيم....... . ... كم كم داريم ميرسيم به ميدون خراسون.....كسي پياده نمي شه؟ دعاي خانم ها : خدايا به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم ؛ صبر بده تا تحملش کنم ؛ اما قدرت نده که مي زنم لهش مي کنم یه ترکه زنشو داشته کتک می زده چند نفر سر می رسند میگند بابا چرا می زنی این بیچاره رو می گه د نمی دونم اگه می دونستم که می کشتمش دنیا رو بد ساختن .. کسی را که دوست داری . تو را دوست نمی دارد .. کسی که تو را دوست دارد . تو دوستش نمی داری .. اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است کابينه زندگي مشترک: زن=وزير سلب آسايش، شوهر= وزير کار، مادر زن = وزير جنگ، مادر شوهر=وزير اغتشاشات، خواهر زن= جاسوس دو جانبه، خواهر شوهر= وزيراطلاعات و بازرسي، پدر زن = وزير ارشاد، پدر شوهر= رئيس تشخيص مصلح نظام مثبت اندیشی یعنی اینکه اگه یه پرنده روی سرت خرابکاری کرد، بجای اینکه ناراحت بشی خوشحال باشی از این که گاو ها پرواز نمی کنند می دونی فرق موز کوچک به موز بزرگ چیه؟ بی خیال، ولش کن از یه میمون دیگه می پرسم ترکه يه روز سرد زمستون می بينه که يه اسب از دهنش داره بخار در می یادمی ره جلوتر و می گه جل الخالق ! پس اون اسب بخاری که می گن اینه؟؟!! يارو تلويزيون رو روشن ميكنه كانال 1: قرآن. كانال 2: قرآن. كانال 3:قرآن. كانال 4: قرآن. كانال 5: قرآن. پا ميشه تلويزيون رو ميبوسه ميذاره رو طاقچه! غروب بود آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان با اخم سرش را به زیر انداخت... گل ها هرگز خيانت نمي كنند فرقي نمي کنه که من اول اومدم يا تو مهم اينه که ... کي تا آخرش مي مونه راه های زیادی برای رسیدن به قله کوه وجود داره. اما از اون بالا همه یه منظره را میبینن... زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد، باوفاترين دوست به مرور زمان بي‌وفا شد، اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است آن کس که مي‌گفت دوستم دارد، عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد، رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي‌رفت، صداي خش‌خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي‌کردم ميگويد: دوستت دارم عشق با روح شقايق زيباست، عشق با حسرت عاشق زيباست، عشق با نبض دقايق زيباست، عشق با زهر حقايق زيباست، عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست نظم عمومي وجودت را بر هم زدم! بند چشمانت را هزار بار از اشک تر کردم! زنداني‌هاي ديگرت را فراري دادم! عاشق آشوب گر تو اينجاست! مرا به انفرادي قلبت بينداز! مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره، پس اگه كسي رو دوست داري، براي داشتنش سالها صبر كن عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست نفسي که مي تپي اي دل من...يادت نرود اجازه از عشق بگير عاشقان واقعي هيچ گاه نگاه خود را به يكديگر نمي دوزند بلكه با هم به يك جا مي نگرند... هرگاه خداوند تو را به لبه ي پرتگاه هدايت کرد به خدا اطمينان کن.چون يا تو را از پشت خواهد گرفت يا به تو پرواز کردن خواهد آموخت شباهت آقايون با آگهي بازرگاني چيست؟ شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيزي براي زماني بيش از 30 ثانيه دوام نمي آورد اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد!!! حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگرجواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم درعالم دوچيزازهمه زيباتر است: آسمان پرستاره و وجداني آسوده. &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/flowers.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt; &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/flowers.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt; &lt;img class=&quot;smiley&quot; src=&quot;http://v.netlogstatic.com/v4.00/2466//s/i/smilies/girly.gif&quot; alt=&quot;:)&quot; /&gt;</description>
            <author>c2h5oh1</author>
            <pubDate>Wed, 12 Mar 2008 14:18:53 UT</pubDate>
        </item>
    </channel>
</rss>
