حالا دیگر بس است
دستت رابه من بده
وقت است که
دهانت با لب های من سخن بگوید
و دست های من در سفر دراز موهای تو
به اندازه ی همیشه گم گردد
بسیار ساده است
کافی است کمی جرات به خرج دهیم
و از بالای همه چشم ها
پاورچین گذر كنيم
تو را به سرزمین باران ها می برم
و تو مرا با نیازهایم آشنا می کنی
آن گاه آسمان هزارم را به تو معرفی می کنم
دست به کمرت می برم
تا آرام آرام یکی شویم
... حالا دیگر نه آن همیشه
و نه آن جغرافیای مه آلود
نمی تواند تو را از من جدا کند.
دستت را به من بده.
Comments 3Sort comments:
Only comments in English are currently displayed. Display all comments
Aidin m(Wednesday, 2 January 2008 at 01:13)
پرسید عشق چیست؟ گفتم آتش است.
گفت مگر آن را دیده ای؟
گفتم نه ! در آن سوخته ام
Salim Razavi(Friday, 7 December 2007 at 20:59)
pedram ahmadi(Saturday, 1 December 2007 at 19:49)
حالا دیگر بس است
دستت رابه من بده
وقت است که
دهانت با لب های من سخن بگوید
و دست های من در سفر دراز موهای تو
به اندازه ی همیشه گم گردد
بسیار ساده است
کافی است کمی جرات به خرج دهیم
و از بالای همه چشم ها
پاورچین گذر كنيم
تو را به سرزمین باران ها می برم
و تو مرا با نیازهایم آشنا می کنی
آن گاه آسمان هزارم را به تو معرفی می کنم
دست به کمرت می برم
تا آرام آرام یکی شویم
... حالا دیگر نه آن همیشه
و نه آن جغرافیای مه آلود
نمی تواند تو را از من جدا کند.
دستت را به من بده.
Post a comment: