azamparei
female
-
28 years, Tehran, Iran, Islamic Republic of - Pictures (62)
- | Friends
- | Guestbook
- | Blog
- | Shouts
Blog 3
-
shokr
Khodaya!be khatere aftabe emrooz sobh ke bar man tabid,va baes shod ba vojude tamaamie masaaeb,ehsase khoshbakhti konam to ra sepas miguyam.
-
زندگی
ما خودمان را متقاعد مي کنيم به اين که زندگي بهتر خواهد شد وقتي که
ازدواج کنيم و خانواده اي تشکيل دهيم.سپس سر خورده و نا اميد مي شويم
چرا که بچه هاي ما کوچک هستند و به توجه دائمي نياز دارند، پس به اميد
آينده بهتري هستيم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجواني رسيدند وما
درگير مشکلات آنها هستيم آرزوي گذشتن آنها از سن بحران و فرداي شادتري
را داريم.....به خودمان وعده ميدهيم زندگي بهتري را..............وقتي من
و همسرم با هم تلاش کنيم،تا ماشين بهتري تهيه کنيم،تا به مسافرت تفريحي
برويم،تا......بالاخره بازنشسته شويم .
حقيقت اين است که هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست.زندگي
هميشه پر از درگيري و سعي و تلاش است.چه بهتر قدرت رويارويي با آنها را
داشته باشيم و عليرغم تمام مشکلات تصميم بگيريم شاد زندگي کنيم .
براي مدت مديدي به نظر هر کسي مي رسد که زندگي واقعي را بايد از جائي
شروع کرد ،ولي هميشه موانعي سر راه وجود دارد-تجربيات سختي که بايد از سر
گذراند -- کارهايي که بايد به سرانجام برسد--زماني که بايد صرف انجام
کاري شود--قبضي که بايد پرداخت شود سپس...........تازه زندگي آغاز خواهد
شد.اين عقايد کمک کرد تا بفهمم ..هيچ جاده اي تا سعادت و خوشبختي نيست
بلکه خوشبختي همان راه ولحظه هاي زندگي است که طي مي کنيم .
پس از تمام لحظات زندگيت لذت ببر......کافيست در انتظار بودن براي اتمام
تحصيلات يا شروع آن.به دست آوردن پول يا خرج کردن آن ،براي کاري را شروع
کردن،براي ازدواج،براي يک روز تعطيل،خريد ماشين جديد،دادن قرضها،براي
بهار،تابستان،پاييز وزمستان،براي اول ماه،پانزدهم ماه،براي آهنگي که
قراره از راديو پخش بشه،براي مردن ،براي دوباره زنده شدن.......قبل از
اينکه تصميم بگيري شاد باشي .
شاد بودن يک سفر طولاني است،نه يک مقصد
هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست..............
زندگي کن و از تمام لحظاتش لذت ببر .
آيا به خاطر مي آوري:نام پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان،پنج شخصي که
در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه
نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته
اند.......نسبتاً مشکل است.نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد
تشويقها پايان مي پذيرد..........
مدالها را گردوغبار فرا ميگيرد .......................
و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند.............
ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري :نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند،سه نفر از دوستانت که در زمان احتياج به تو کمک کرده اند ،يا انسانها يي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند،يا اسم پنج نفر از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني !
جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است ،..نيست؟
کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند ،جزو مشهورترين و بالا ترين افراد دنيا نيستند؛ آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزهً مهمي به دست نياورده اند؛ولي...........آنها کساني هستند که نگران تواند واز تو مراقبت مي کنند؛کساني که مهم نيست چگونه ؟! ولي هميشه در کنار تو مي ما نند ...
مدتي دربارهً آن فکر کن.........
زندگي خيلي کوتاه است ........
و تو ؛ در کدام ليست از کساني که نام بردم هستي؟آيا مي داني؟
بگذار تو را ياري کنم.
تو جزو مشهورترين هاي جهان نيستي ولي در ميان کساني هستي که من به ياد
دارم اين اي-ميل را برايشان بفرستم ********
مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛تير شروع مسابقه شليک شد؛دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند.ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد.هشت دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را
در آغوش گرفت وبه او دلداري داد .سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند..تمامي جمعيت حاضر در استاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند...تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد .
کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند.مـي دانيد چــرا؟
زيرا اين حادثه عميقاً در قلب ما تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد .
مثل کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت و رسيدن به دوست داشتني هاشون را تجربه کنند ******* حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم . -
نوشته ای از یک دوست،دیدم حیفه که
الان كه این سطر ها را می نویسم قلبم از درد جانسوزی در رنج است. درد عدم ادراك این كه نتوان زبان نیات یكدیگر را فهمید، اینكه زندگی ما جز هرزگی و بی بندوباری چیزی نیست، اینكه ما خودمان را پشت قاب ریا و دوز و كلك پنهان كرده ایم، اینكه نتوانیم فارغ از غرض و مقصودی همدیگر را دوست داشته باشیم، اینكه در زیر بار كوته فكری آدم نما ها خورد شویم و لب به دندان بگزیم و هیچ نگوییم. خدایا كاش مردم معنای این شعر فروغ فرخزاد را می بلعیدند
« كسی كه مهربانی یك جسم زنده را به تو می بخشد جز درك حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟»
كاش همگی فارغ از اسیر شدن در سنت های خشك و متحجرانه همدیگر را دوست بداریم، دوست بداریم فارغ از اندیشه جنسیت، ملیت، اشرافیت و ... همان گونه كه پدران آریایی ما سرشار از دوستی و دوست داشتن بودند. در هزاران سال پیش كه دوستی از هر گونه رنگ و ریا پاك بود و هنوز بوی تجملات و تعارفات خشك نگرفته بود. خدایا در این جماعتی كه از هر لبخند و نگاه من معنای دیگری می جویند، از این آدمیانی كه محبت را زمانی به كار می برند كه نفعی عایدشان شود، خسته ام. زخم های روح من آنقدر عمیق است كه هیچ كس نمی تواند مرحمی برای آن باشد. خدایا این دریچه ای از احساس را كه به روی من گشودی هرگز مبند. بگذار كه با تمام وجود دوست داشته باشم« دیوانه وار» .دیگر سعی خواهم كرد در مسیر زندگی فقط به خود و خواسته های خود ( دوست داشتن و عشق خود ) توجه كنم. چرا كه دیگر نمی خواهم تحلیل بروم و محبت بی شائبه من به حساب سبكسری های من گذاشته شود شاید من روزی به این نوشته بخندم و شاید در معنای آن تأمل كنم، در چنین زمانی كه صفا و یكرنگی و خلوص و صمیمت تو نشان حقارت توست، نمی خواهم دیگر حقیر باشم، چرا كه طاقت بار رسوایی را ندارم. خدایا پیكر دردمند من را تحمل یك روح بزرگ عطا فرما، كه زمانه چنین می طلبد. نمی دانم شاید نوشته های من سطحی و كم مایه باشد، اما یك حسی من را وادار به نوشتن میکند. شاید این نوشته ها بیانگر حال و هوای من و فردا روزی باشد. خدایا مرا ببخش كه نتوانستم رسالتم را آنطور که تو میخواهی انجام بدهم. آخر در این زمانی كه جسم خسته و تكیده من جور دیگری تعبیر می شود و معناهای دیگری می گیرد من چگونه می توانستم بزرگ باشم؟ تا چه اندازه باید روحی بزرگ داشت؟ و غم بزرگ را در درونم بریزم؟ و در خودم فرو برم؟ چرا كه نگاه های پرسشگر دیگران و بار شماتت آن مرا خرد می كرد، و من طاقت خرد شدن را نداشتم و نمی خواهم خود را پشت رفتارهای مؤدبانه و كلمات و حرف های صغیل پنهان كنم، كه دیگر نمی خواستم ظاهرم آراسته باشد و درونم پر از شك و دودلی و ... . اگر نخواهی مثل دیگران باشی و نخواهی مثل دیگران فكر كنی و مثل دیگران رفتار كنی و مثل دیگران حرف بزنی باید چه كنی؟ اگر بخواهی خودت تجربه كنی و به دست بیاوری چه؟ خدایا این جماعت از مولانا و معرفتش می گویند و آن را ستایش می كنند، اما هیچ كس به این شعر او اعتقاد ندارد كه می گوید :
آزمودم عقل دور اندیش را زین پس دیوانه سازم خویش را
خدایا من برای دیوانه بودن خود بهایی سنگین، باید بدهم كه برای من ناتوان مقدور نیست.پس از تو توانی بالاتر و بیشتر و بیشتر می خواهم، روحی که توان تحملش تا سر حد بدی های اینان باشد، شاید من تقصیرات و كوتاهی های خود را به گردن دیگران می اندازم. و قصور در رسالت خود را به حساب شماتت های دیگران می گذارم اما خوب، به هر حال به قول شاعر: گر مرید راه عشقی فكر بدنامی نكن.
Please wait...