alsa_1362
female
-
29 years, Mashhad, Iran, Islamic Republic of - Pictures (4)
- | Friends
- | Guestbook
- | Blog
- | Shouts
Blog 5
-
پنجره
يك پنجره براى ديدن
يك پنجره براى شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه ى چاهى
در انتهاى خود به قلب زمين مى رسد
و باز مى شود به سوى وسعت اين مهربانى مكرر آبى رنگ
يك پنجره كه دست هاى كوچك تنهايى را
از بخشش شبانه ى عطر ستاره هاى كريم
سرشار مى كند
و مى شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل هاى شمعدانى مهمان كرد
يك پنجره براى من كافى ست
من از ديار عروسك ها مى آيم
از زير سايه هاى درختان كاغذى
در باغ يك كتاب مصور
از فصل هاى خشك تجربه هاى عقيم دوستى و عشق
در كوچه هاى خاكى معصوميت
از سال هاى رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميزهاى مدرسه ى مسلول
از لحظه اى كه بچه ها توانستند
بر روى تخته حرف سنگ را بنويسند
و سارهاى سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند
من از ميان ريشه هاى گياهان گوشتخوار مى آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداى وحشت پروانه اى ست كه او را
در دفترى به سنجاقى
مصلوب كرده بودند
يك پنجره براى من كافى ست
يك پنجره به لحظه ى آگاهى و نگاه و سكوت
از آينه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آيا زمين كه زير پاى تو مى لرزد
تنهاتر از تو نيست؟
هميشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحى خود پرت مى شوند و مى ميرند
من شبدرچهارپرى را مى بويم
كه روى گور مفاهيم كهنه روييده ست
آيا زنى كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جوانى من بود؟
آيا دوباره من از پله هاى كنجكاوى خود بالا خواهم رفت
تا به خداى خوب كه در پشت بام خانه قدم مى زند سلام بگويم؟
حس مى كنم كه وقت گذشته است
حس مى كنم كه "لحظه" سهم من از برگ هاى تاريخ است
حس مى كنم كه ميز فاصله ى كاذبى ست در ميان گيسوان
من و دست هاى اين غريبه ى غمگين
حرفى به من بزن
آيا كسى كه مهربانى يك جسم زنده را به تو مى بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه مى خواهد؟ -
به باغ همسفران
صدا كن مرا
صداى تو خوب است
صداى تو سبزينه آن گياه عجيبى است
كه در انتهاى صميميت حزن مى رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايى من بزرگ است
و تنهايى من شبيخون حجم تو را پيش بينى نمى كرد
و خاصيت عشق اين است
كسى نيست، بيا زندگى را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزى بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين، عقربك هاى فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردى بدل مى كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشى ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نورانى عشق را
در اين كوچه هايى كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مى ترسم
من از سطح سيمانى قرن مى ترسم
بيا تا نترسيم از شهرهايى كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روى هبوط گلابى در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد،صدا كن مرا
و من، در طلوع گل ياسى از پشت انگشت هاى تو، بيدار خواهم شد
و آن وقت
حكايت كن از بمب هايى كه من خواب بودم، و افتاد
حكايت كن از گونه هايى كه من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابى از روى دريا پريدند
در آن گير و دارى كه چرخ زره پوش از روى روياى كودك گذر داشت
قنارى نخ زرد آواز خود را به پاى چه احساس آسايشى بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومى از راه وارد شد
چه علمي به موسيقى مثبت بوى باروت پى برد
چه ادراكى از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد
و آن وقت من، مثل ايمانى از تابش استوا گرم
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد -
من از خدا خواستم . . .
من از خدا خواستم كه پليدي هاي مرا بزدايد
خدا گفت: نه
آنها براي اين در تو نيستند كه من آنها را بزدايم. بلكه آنها براي اين در تو هستند كه تو در برابرشان پايداري كني
من از خدا خواستم كه بدنم را كامل سازد
خدا گفت: نه
روح تو كامل است، بدن تو موقتي است
من از خدا خواستم به من شكيبايي دهد
خدا گفت: نه
شكيبايي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شكيبايي دادني نيست بلكه به دست آوردني است
من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد
خدا گفت: نه
من به تو بركت مي دهم. خوشبختي به خودت بستگي دارد
من از خدا خواستم تا از دردها آزادم سازد
خدا گفت: نه
درد و رنج تو را از اين جهان دور كرده و به من نزديك تر مي سازد
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت: نه
تو خودت بايد رشد كني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي
من از خدا خواستم به من چيزهايي دهد تا از زندگي خوشم بيايد
خدا گفت:نه
من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همه آن چيزها لذت ببري
من از خدا خواستم تا به من كمك كند تا ديگران را همان طور كه او دوست دارد، دوست داشته باشم
خدا گفت: سرانجام مطلب را گرفتي -
بعد از تو
اي هفت سالگي! اي لحظه ي شگفت عزيمت! بعد از تو هر چه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت.
بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و روشن، ميان ما و پرنده، ميان ما و نسيم، شكست؛ شكست؛ شكست.
بعد از تو آن عروسك خاكي كه هيچ نمي گفت، هيچ چيز به جز آب، آب، آب در آب غرق شد. بعد از تو ما صداي زنجره ها را كشتيم و به صداي زنگ، كه از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست و به صداي سوت كارخانه هاي اسلحه سازي، دل بستيم.
بعد از تو كه جاي بازيمان زير ميز بود، از زير ميزها، به پشت ميزها، و از پشت ميزها به روي ميزها رسيديم و روي ميزها بازي كرديم.
و باختيم، رنگ تو را باختيم ، اي هفت سالگي -
بزرگترين دروغ دنيا
در لحظات مشخصي از هستي و وجودمان، كنترلمان را بر روي زندگيمان از دست داده و بوسيله سرنوشت هدايت و رهبري مي شويم. اين بزرگترين دروغ دنيا مي باشد.
Please wait...