<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="FeedCreator 1.7.2" -->
<rss version="2.0"  xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" >
    <channel>
        <title>aidin soltany's blog</title>
        <description>The blog of aidin soltany</description>
        <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog</link>
        <lastBuildDate>Wed, 02 Dec 2009 18:55:06 UT</lastBuildDate>
        <generator>FeedCreator 1.7.2</generator>
        <image>
            <url>http://en.netlogstatic.com/p/tt/024/193/24193286.jpg</url>
            <title>aidinsoltany</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany</link>
            <description>aidinsoltany</description>
        </image>
        <item>
            <title>وصال</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3490913</link>
            <description>نیمه شب آواره و بي حس و حال              در سرم سوداي جامي بي زوال&lt;br /&gt;پرسه اي آغاز كردم در خيال                    دل به ياد آورد ايام وصال&lt;br /&gt;از جدايي يك دوسالي مي گذشت            يك دوسال از عمر رفت و برنگشت&lt;br /&gt;دل به ياد آورد اول بار را                          خاطرات اولين ديدار را&lt;br /&gt;آن نظر بازي و آن اسرار را                        آن دو چشم مست آهو وار را&lt;br /&gt;همچو رازي مبهم و سر بسته بود              چون من از تكرار، او هم خسته بود&lt;br /&gt;آمد و هم آشيان شد با من او                  هم نشين و همزبان شد با من او&lt;br /&gt;خسته جان بودم كه جان شد با من او       ناتون بود و توان شد با من او&lt;br /&gt;دامنش شد خوابگاه خستگي                  اينچنين آغاز شد دلبستگي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واي از آن شب زنده داري تا سحر             واي از آن عمري كه با او شد به سر&lt;br /&gt;مست او بودم ز دنيا بي خبر                   دم به دم اين عشق مي شد بيشتر&lt;br /&gt;آمد و در خلوتم دمساز شد                    گفت و گوها بين ما آغاز شد&lt;br /&gt;گفتمش در عشق پابرجاست دل             گر گشايي چشم دل زيباست دل&lt;br /&gt;گر تو زورق بان شوي درياست دل            بي تو چون شام بي فرداست دل&lt;br /&gt;دل ز عشق روي تو حيران شده              در پي عشق تو سرگردان شده&lt;br /&gt;گفت در عشقت وفادارم بدان                 من تو را بس دوست مي دارم بدان&lt;br /&gt;شوق وصلت را به سر دارم بدان              چون تويي مخمور، خمارم بدان&lt;br /&gt;با تو شادي مي شود غمهاي من            با تو زيبا مي شود فرداي من&lt;br /&gt;گفتمش عشقت به دل افزون شده          دل به جادوي دلت افسون شده&lt;br /&gt;جز تو هر ياري به دل مدفون شده            عالم از زيباييت مجنون شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر لبم بگذاشت لب يعني خموش             طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش&lt;br /&gt;در سرم جز عشق او سودا نبود              بهر كس جز او در اين دل جا نبود&lt;br /&gt;ديده جز بر روي او بينا نبود                     همچو عشقم هيچ گل زيبا نبود              &lt;br /&gt;خوبي او شهره آفاق بود                        در نجابت در نكويي طاق بود&lt;br /&gt;روزگار...&lt;br /&gt;روزگار اما وفا با ما نداشت                     طاقت خوشبختي ما را نداشت&lt;br /&gt;پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت         بي گمان از مرگ ما پروا نداشت&lt;br /&gt;آخر اين قصه هجران بود و بس                حسرت و رنج فراوان بود و بس&lt;br /&gt;يار ما را از جدايي غم نبود                     در غمش مجنون عاشق كم نبود&lt;br /&gt;بر سر پيمان خود محكم نبود                  سهم من از عشق جز ماتم نبود&lt;br /&gt;با من ديوانه پيمان ساده بست              ساده هم آن عهد و پيمان را شكست&lt;br /&gt;بي خبر پيمان ياري را گسست              بي خبر ناگاه پشتم را شكست&lt;br /&gt;آن كبوتر عاقبت از بند رست                  رفت با دلدار ديگر عهد بست&lt;br /&gt;با كه گويم او كه همخون من است         خصم جان و تشنه خون من است&lt;br /&gt;بخت بد بين وصل او قسمت نشد           اين گدا مشمول آن رحمت نشد&lt;br /&gt;آن طلا حاصل به اين قيمت نشد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشقان را خودشلي تقدير نيست          با چنين تقدير بد تدبير نيست&lt;br /&gt;از غمش با دود و دم همدم شدم           باده نوش غصه او من شدم&lt;br /&gt;مست و مخمور و خراب از غم شدم        ذره ذره آب گشتم ، كم شدم&lt;br /&gt;آخر آتش زد دل ديوانه را                      سوخت بي پروا پر پروانه را&lt;br /&gt;عشق من از من گذشتي خوش گذر      بعد از اين حتي تو اسمم را نبر&lt;br /&gt;خاطراتم را تو بيرون كن ز سر               ديشب از كف رفت ، فردا را نگر&lt;br /&gt;آخر اين يك بار از من بشنو پند              بر من و بر روزگارم دل مبند&lt;br /&gt;عاشقي را دير فهميدي چه سود          عشق ديرين گسسته تار و پود&lt;br /&gt;گرچه آب رفته باز آيد به رود                 ماهي بيچاره اما مرده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از اين هم آشيانت هر كس است     باش با او ، ياد تو مارا بس است...</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Thu, 05 Nov 2009 19:19:34 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>توبه</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3462620</link>
            <description>&lt;span class=&quot;textAlign textAlignRight&quot;&gt;توبه مي كنم ديگر كسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن&lt;br /&gt;توبه مي كنم ديگر براي كسي اشك نريزم حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود چشمانم را مي بندم&lt;br /&gt;توبه مي كنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه!قول مي دهم نامت را بر زبان نمي آورم لبهايم را مي دوزم&lt;br /&gt;توبه مي كنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندارم براي هميشه و به كوير تنهايي سلام مي كنم &lt;/span&gt;</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Thu, 22 Oct 2009 16:00:38 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>سبب منم...........</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3394280</link>
            <description>سبب منم که میشکنم اما حرفی نمی زنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه می خوام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توزندگیم یه دنیایی که کابوسم تو رویایی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این گریه چه میدونی نه دردمی نه درمونی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به چه امید می خوای باشی که پیش دردام بمونی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توزندگیم یه دنیایی که کابوسم تو رویایی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سبب منم که میشکنم اما حرفی نمی زنم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Wed, 16 Sep 2009 15:01:02 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>kheily sakhte..........</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3361248</link>
            <description>خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت!</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Thu, 27 Aug 2009 14:55:06 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>shokolat</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3359787</link>
            <description> چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر&lt;br /&gt;- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟&lt;br /&gt;نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش&lt;br /&gt;- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...&lt;br /&gt;صدایش می لرزید&lt;br /&gt;- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟&lt;br /&gt;گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد&lt;br /&gt;آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت&lt;br /&gt;- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟&lt;br /&gt;این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام&lt;br /&gt;- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...&lt;br /&gt;دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک&lt;br /&gt;- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟&lt;br /&gt;آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود&lt;br /&gt;- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...&lt;br /&gt;هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم&lt;br /&gt;پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...&lt;br /&gt;- گریه نکن دیگه ، خب ؟&lt;br /&gt;- خب ...&lt;br /&gt;زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...&lt;br /&gt;- اسمت چیه دخترکم ؟&lt;br /&gt;- سارا&lt;br /&gt;- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی&lt;br /&gt;او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...&lt;br /&gt;باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم&lt;br /&gt;- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟&lt;br /&gt;با ته مانده های هق هقش گفت :&lt;br /&gt;- هم .. هم .. همینجا ..&lt;br /&gt;نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...&lt;br /&gt;دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را&lt;br /&gt;- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟&lt;br /&gt;دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه&lt;br /&gt;منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ&lt;br /&gt;- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده. &lt;br /&gt;قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،&lt;br /&gt;هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...&lt;br /&gt;- آدرس خونه تونو نداری ؟&lt;br /&gt;لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت&lt;br /&gt;- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟&lt;br /&gt;- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه&lt;br /&gt;خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند&lt;br /&gt;سارا با تعجب نگاهم می کرد&lt;br /&gt;- بلدی خونه مونو ؟&lt;br /&gt;دستی کشیدم به سرش&lt;br /&gt;- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...&lt;br /&gt;لبخند زد&lt;br /&gt;بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت&lt;br /&gt;کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...&lt;br /&gt;کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم&lt;br /&gt;کاش میشد من و ..&lt;br /&gt;دستم را کشید&lt;br /&gt;- جونم ؟&lt;br /&gt;نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود&lt;br /&gt;- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم&lt;br /&gt;خندیدم&lt;br /&gt;- ای شیطون ، ... ازینا ؟&lt;br /&gt;- اوهوم ...&lt;br /&gt;- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟&lt;br /&gt;خندید&lt;br /&gt;- خب ، ازون قرمزاشا ...&lt;br /&gt;- چشم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود&lt;br /&gt;- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...&lt;br /&gt;گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی&lt;br /&gt;- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟&lt;br /&gt;- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..&lt;br /&gt;ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند&lt;br /&gt;- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون&lt;br /&gt;دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد&lt;br /&gt;دوید&lt;br /&gt;تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !&lt;br /&gt;سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار&lt;br /&gt;حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...&lt;br /&gt;نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم&lt;br /&gt;- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟&lt;br /&gt;صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،&lt;br /&gt;- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام&lt;br /&gt;- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس&lt;br /&gt;سارا خندید&lt;br /&gt;- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...&lt;br /&gt;هر سه خندیدیم&lt;br /&gt;خنده من تلخ&lt;br /&gt;خنده سارا شیرین&lt;br /&gt;- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟&lt;br /&gt;سارا آمد جلو &lt;br /&gt;- می خوام بوست کنم&lt;br /&gt;خم شدم&lt;br /&gt;لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم&lt;br /&gt;دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود&lt;br /&gt;سرم همینطور خم بود که صدایش آمد&lt;br /&gt;- تموم شد دیگه&lt;br /&gt;و باز هر دو خندیدیم&lt;br /&gt;نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن&lt;br /&gt;- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟&lt;br /&gt;لبخند زدم&lt;br /&gt;- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست&lt;br /&gt;- پیداش کنیا&lt;br /&gt;- خب&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;سارا دست مادرش را گرفت&lt;br /&gt;- خدافظ&lt;br /&gt;- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار&lt;br /&gt;- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید&lt;br /&gt;- چشم&lt;br /&gt;همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد&lt;br /&gt;داد زد&lt;br /&gt;- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل&lt;br /&gt;انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...&lt;br /&gt;خندیدم&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم&lt;br /&gt;- سارا .. سار ... ا&lt;br /&gt;کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش&lt;br /&gt;- سارااااااااا&lt;br /&gt;نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Wed, 26 Aug 2009 14:22:16 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>dastane eshggggggggg</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3334572</link>
            <description>در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ثروت جواب داد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“غرور لطفاً به من کمک کن.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“غم لطفاً مرا با خود ببر.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناگهان صدايي شنيد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناجي به راه خود رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسيد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;” چه کسي به من کمک کرد؟”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانش جواب داد: “او زمان بود.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Fri, 07 Aug 2009 08:50:16 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>خیلی سخته</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3334570</link>
            <description>خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری&lt;br /&gt; صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری&lt;br /&gt;خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی &lt;br /&gt;بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی&lt;br /&gt;خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا &lt;br /&gt; می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا &lt;br /&gt;خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه &lt;br /&gt; هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه &lt;br /&gt;خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه &lt;br /&gt;نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه &lt;br /&gt;خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره &lt;br /&gt; بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره &lt;br /&gt;خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه &lt;br /&gt; نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه&lt;br /&gt;خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه &lt;br /&gt;تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه &lt;br /&gt; خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن &lt;br /&gt; بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن &lt;br /&gt; خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی&lt;br /&gt; وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی&lt;br /&gt;خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی&lt;br /&gt;از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟&lt;br /&gt;خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی&lt;br /&gt;اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی&lt;br /&gt;خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه &lt;br /&gt;بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه &lt;br /&gt;خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی&lt;br /&gt; کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی&lt;br /&gt;خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه &lt;br /&gt;چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه &lt;br /&gt;خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون &lt;br /&gt;اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون &lt;br /&gt; خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن &lt;br /&gt; چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن &lt;br /&gt; خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت &lt;br /&gt;اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت &lt;br /&gt; خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت &lt;br /&gt;دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت &lt;br /&gt; خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه &lt;br /&gt; که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه &lt;br /&gt; خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی &lt;br /&gt; تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی&lt;br /&gt;خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی&lt;br /&gt;از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی&lt;br /&gt;خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره &lt;br /&gt;ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Fri, 07 Aug 2009 08:46:15 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>عشق یعنی....</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3333762</link>
            <description>&lt;strong&gt;عشق يعني مستي و ديوانگي&lt;br /&gt; عشق يعني با جهان بيگانگي&lt;br /&gt;عشق يعني شب نخفتن تا سحر&lt;br /&gt;عشق يعني سجده با چشمان تر&lt;br /&gt;عشق يعني در جهان رسوا شدن&lt;br /&gt;عشق يعني اشک حسرت ريختن&lt;br /&gt;عشق يعني لحظه هاي التهاب&lt;br /&gt;عشق يعني لحظه هاي ناب ناب&lt;br /&gt;عشق يعني قطره و دريا شدن&lt;br /&gt;عشق يعني ديده بر در دوختن&lt;br /&gt;عشق يعني در فراقش سوختن&lt;/strong&gt;&lt;span class=&quot;textAlign textAlignRight&quot;&gt;&lt;/span&gt;</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Thu, 06 Aug 2009 14:45:20 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>پیام عشق</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3324437</link>
            <description>سلامي به عشق شكست خورده ام... اگر دوست داشتن تو گناه است پس من بزرگترين گناهكارم و اما عشق تو تمام وجودم را فرا گرفته همگان  نهي  مي كنند مرا و دوري از عشقت را مي خواهند من ايستاده ام بدون پناه و ياور تنهايي........ بي تو بودن سخت است اما من تسليم تقدیرم       آرام باش تا دلم آرام گيرد..،خدايا بشنو پيام عشق مرا&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://en.netlogstatic.com/p/oo/024/842/24842854.jpg&quot; /&gt;</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Wed, 29 Jul 2009 18:28:01 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>رسم زمونه</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3321642</link>
            <description>تيك تاك ساعت را مي شنوم پشت اين عقربه هاي بي تاب چگونه دلواپسي هايم را پنهان كنم؟ قلب من هنوز دست خوش گردباد بي مهريست. من هر بار غرورم را زير چكمه له مي كردم و پرنده ارزوهايم را روي بام تو پر مي دادم و تو هر بار پرنده كوچك قلبم را باسنگ نا مهربوني مي پراندي.............</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Mon, 27 Jul 2009 14:02:44 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>Ben Ben Degilim</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3321632</link>
            <description>Bir Daha Gozlerime Bakma &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ne Olursun Ben Ben Degilim &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Gozlerim De Senin Degil &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Bosuna Arama,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sevgilim Ben Yalan Oldum&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Bir Daha Gozlerime Bakma &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ne Olursun Ben Ben Degilim &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Gozlerim De Senin Degil &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Bosuna Arama &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sevgilim Ben Yalan Oldum Senin Icinum Senin Icin&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://en.netlogstatic.com/p/tt/024/842/24842854.jpg&quot; /&gt;</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Mon, 27 Jul 2009 13:53:45 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>Seni Seviyorum, ey benim Suskun denizim</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3320823</link>
            <description>Sustun&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Konusmaz oldun….&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sustun&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ruzgarlar Sustu….&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Esmez oldu…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Baktim yagmura&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Benim icin agladilar bu sabah…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Na guzel diyemeyecem malesef…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;San yoksun ya&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Guzel olan hic bir sey yok…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sen yoksun ve ben yokum…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Kendine iyi bak &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;beni kendinde saklamissin…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ama unutma sen Sustun&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ben hic bir zaman susmayacagim…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Seni Seviyorum, ey benim Suskun denizim&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Anla beni, simdi ben SENSIZIM</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Sun, 26 Jul 2009 21:37:27 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>دل تنها</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3303502</link>
            <description>باز غروب شده و من منتظر طلوعی دیگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه غروب دلگیری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز دلم یاد او کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازدلم پر از شکایت شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل من به انتظار چه کسی نشسته ای؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او دیگر برایت غزل نمی خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو ماندی و چند عکس یادگاری از او&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو ماندی و ترنم دریا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو ماندی و باغ خاطرات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو ماندی و پرستوی خزان دیده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(دل تنها)</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Sun, 12 Jul 2009 19:11:51 UT</pubDate>
        </item>
        <item>
            <title>بازی</title>
            <link>http://en.netlog.com/aidinsoltany/blog/blogid=3283100</link>
            <description>تو بازی قلبها برنده ای وجود ندارد باید با فکر بازی کنیم</description>
            <author>aidinsoltany</author>
            <pubDate>Fri, 26 Jun 2009 08:29:54 UT</pubDate>
        </item>
    </channel>
</rss>
