Continue to Netlog

more seconds

Pirouz65

male - 49 years, Iran, Islamic Republic of
43 visitors

Meet Pirouz65 on Twoo


Check his profile

Blog 6


  • شبح عشق

    • اگر عاشق شدی پرده را از جلوی چشمانت بردار !
    • اگر چه گاهی دیدن معشوق در پرده خیال زیباتر است ،
    • بزرگترین چیز حسی است که در تو می جوشد .
    • پس بعد از تحمل آتشی که تو را می سوزاند ،
    • چهره واقعی و زیبایی اندام معشو قت را درک خواهی کرد .
    • عشق همان چیزی است که مردان و زنان قوی را پخته می سازد ،
    • و پس از آن ، اگر هنوز عاشقی می توانی آنرا لمس کنی ،
    • می توانی عشق بازی کنی .
    • اگر هنوز خامی ، فقط سعی کن عشقت را در تخیلی پاک بسازی .
    • به او دست نزن ، چون مانند پارچه ای بی تار و پود از هم می درد .
    • و آنگاه دو گناه مرتکب شده ای ، چرا که خودت را در ابتدا و سپس عشقت را در پست ترین نقطه وجودت قرار داده ای .
    • شنیدم که روزی شمعی به پروانه ای گفت : این چه عشقی است که تا من می سوزم ، تو گرد من می تابی و شاهد از بین رفتنم هستی ،
    • و دیگر وقتی توانی برای روشن نگاه داشتن آتش عشقم ندارم ،
    • کدام پروانه ای مرا می بیند ؟
    • زندگی هر پروانه از شروع تا پایان عشق من طولانی تر است ،
    • ومن هیچگاه نهایت عشق را درک نخواهم کرد .

  • فروزش ماه

    از پس غرق خورشید در غرور خود ،
    و انجماد آتش در بزرگی خاک ،
    در تیرگی بی هنگام آسمان ،
    و سکوت دلخراش باد ،
    مرغکی آوازی عجیب سر داد،
    که تا آن هنگام نشنیده بود کسی آن چنان ،
    ندای آن صدا فروزش نوری بود در سرما ،
    طلوع هاله ی سپیدی در سیاهی کائنات ،
    این چنین بود که خیره ماند هر نگاهی بر روشنایی ماه ،
    و شبها رونق گرفت از گرمی آن نگاه .

  • آتش درون

    یکی بود ، یکی نبود
    توی یک شهر شلوغ که همش پر بود از دروغ
    همه از مرد و زن ، می خوردن ، می خوابیدن ، صبحو شب می کردن و آخر سرهم میمردن
    سالیان دراز این تکرار بی پایان ، می چرخید و می چرخید
    نا گهان قسمتی از آتیش حیات اومد پایین ، به شکل زیبارویی خوش بیان
    همه را می کرد مجذوب
    هر که دانا تر ، شیدا تر
    اون از جنس آدمها نبود
    نصفی از آب و نصفی از آتش ، کمی خاک و مقداری از باد بود
    دروغ بلد نبود ، همش راست بود
    بدی نمی کرد چون بی کاست بود
    گاهی به لطیفی باد سحر ، بوی غنچه گل سرخ را می آورد
    گاهی با آتش عشق به قصد جان آدمها می آمد
    از راه دور مثل بلوری بود شفاف ، ولی هر که به او میزد دست ، باید از او دل می شست و می رفت
    هر که از او چیزی می خواست ، می یافت در اندک زمان
    هر کس از دید خود او را می شناخت
    ولی چون هیچ موجودی آنهمه بزرگی را در نمی یافت
    پس نباید در رکاب او می تاخت
    یکی گفت او جادو می کند
    دیگری گفت که سحر او مجنون می کند
    همه گفتند پس چه باید کرد ، با کسی که همه چیز هست ولی آدم نیست
    آخر سر اجتماعی گفتند ، باید سوزاند او را
    در آتشی سهمگین
    پس هر که شمعی آورد ، سرخ ، از آه خویش
    شعله ای داشت که فروزان بود از کنه قلب خویش
    وای
    غافل از اینکه ، هر که آب شد با آتشش
    قبل از اینکه بسوزاند آتشش

  • نا باوری

    چگونه باور کنم ،
    صدای دوست از همه جا بگوش می رسد ،
    آوازخوان دوره گرد او را صدا می کرد ،
    آهنگی زیبا وجود او را زمزمه می کند ،
    حجم خالی فضا بدن استوارش را مجسم می کند ،
    نگاهم از پشت کرکره نیمه بسته رنگ لباسش را جستجو می کند ،
    حرکت هوای محبوس اتاق آخرین ذرات بوی او را به همراه داشت ،
    هنوز یاد طنین صدای پایش با ضربان قلبم هم آوایی دارد ،
    هنوز یاد لبخندش همه جا را شاد می کند ،
    هنوز انعکاس صدایش از پشت دری بسته به گوش می رسد ،
    هنوز هیجان حضورش مرا متلاتم می کند ،
    هنوز سایه وجودش افکارم را سبک می کند ،
    ولی چه نا باورانه و زود موقع بدرود با همه خوبیها رسید .

  • شب

    تاريكي دريچه اي بسوي نهايت است ،
    روزها تا افق را مي توان ديد ، چرا خود را از ديدن ستاره ام محروم كنم ،
    روزها هياهوي مردم را مي توان شنيد ، چرا خود را از شنيدن صداي عاشقانه دلم محروم كنم ،
    شبها مي توان با قلم تاريكي ، خطوط زيبايي ها را بر صفحه روشن ذهن ترسيم كرد،
    شبها مي توان فاصله ها را نديد و چهره يار را نزديك كرد ،
    روزها بايد برخاست و در شب خوابيد،
    روزها همه چيز برجاست ولي شب رويائيست ،
    روزها مي توان فقط زمزمه باد وحشي را شنيد ولي در شب ، مي شود فهميد ،
    مي شود هراسيد ،
    شبها مي توان نوري را ديد كه در روز نيست ،
    شبها مي توان عاشق شد و در روز گريخت ،
    شب نياز است ولي روز رسيد ،
    تو شب زندگي من هستي ، نيمه اي كه مي توان آنرا فهميد .

  • حس پنهان

    • در شبی مهتابی ، زمستانی و سرد ،
    • همچنان که مثل همیشه با نگاه به عکس ماه در دریاچه متلاطم زندگیم ،
    • گرمای حرکت خون در رگهایم و رفت و شد هوایی نه چندان پاک را در نفسم حس می کردم ،
    • نمی دانم چه کسی چاقوی خود را در آب شست و ماه را مجروح کرد .
    • هیچکس شاهد ریختن خون یا قطع نفسی نبود .
    • نمی دانم این اتفاق کی افتاد .
    • ولی رد پایی خون آلود با نفسی در سینه حبس را همه جا حس می کنم !
    • حا لا دیگر می فهمم که چطور ماهیها در آب می میرند ! و این تقصیر صیاد نیست .
    • و می گویم اگر می خواهی در دریایی طوفانی شنا کنی ،
    • نباید موقع غرق شدن ، مثل همه آنهایی که مردند ، بی حاصل دست و پا بزنی .
    • باید کاری کرد که تا به حال هیچ غریقی نکرده است .
    • شاید بتوان حس پنهان زندگی را زیر آب هم درک کرد !
    • ولی این بار باید ماه را بالای آب ، در آسمان دید .

    • 16 September 2009
    • no comments
    • no rating