http://netlog.com/NEW_REZAKAVOSHREZA KAVOSHKAVOSHREZANEW_REZAKAVOSHhttp://en.netlogstatic.com/p/tt/022/145/22145118.jpgIran, Islamic Republic ofTehran NEW_REZAKAVOSH's profile page

NEW_REZAKAVOSH

male - 100 years, Iran, Islamic Republic of


RSS feed

Blog 126


  • رفیق نیمه راه

    برای قلب عاشقم ، لاف صداقتو نزن
    :)
    خودت می دونی که دیگه رو شده دستت واسه من
    فکر کردی این بار می تونم که بگذرم از اشتباهت
    وقتی پر از دو روی ، تو اون دوتا چشم سیات
    فکر کردی این بار می تونم که بگذرم از اشتباهت
    وقتی پر از دو روی ، تو اون دوتا چشم سیات

    با اون همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم
    می شکنم اما این دفعه برنده ی بازی منم
    می خوام ازت جدا بشم ، یه ذره تنها بمونی
    رفیق نیمه راه من ، دیره واسه پشیمونی

    فکر می کنی نمی دونم ، چشات پر از دو رنگیه
    می خوای بگم که این روزها دلت کجاست ، پیش کیه
    اگه می بینی ساکتم ، چیزی به روت نمیارم
    بدون که ارزش نداری ، مردی دیگه تو باورم

    با اون همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم
    می شکنم اما این دفعه برنده ی بازی منم
    می خوام ازت جدا بشم ، یه ذره تنها بمونی
    رفیق نیمه راه من ، دیره واسه پشیمونی

    با اون همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم
    می شکنم اما این دفعه برنده ی بازی منم
    می خوام ازت جدا بشم ، یه ذره تنها بمونی
    رفیق نیمه راه من ، دیره واسه پشیمونی

    :)

  • Wentworth Miller ( مایکل اسکوفیلد )

    Wentworth Miller ( مایکل اسکوفیلد )

    زندگی و حرفه

    اوایل زندگی

    میلر در «چیپینگ نورتون، آکسفوردشر انگلستان» به دنیا آمد. او فرزند «جوی ماری پالم» دبیر آموزش استثنایی و «ونت ورث ارل میلر دوم» وکیل و معلم است. پدرش هنگام تولد وی از طریق بورسیه‌ی رودز، در دانشگاه آکسفورد تحصیل می‌کرد. او می‌گوید که پدرش از تبار آفریقایی ـ امریکایی، جاماییکایی، بریتانیایی، آلمانی و یهودی و مادرش از تبار روسی، فرانسوی، هلندی، سوری و لبنانی است. هنگامی که یک ساله بود، خانواده‌اش به «پارک اسلوپ، بروکلینِ نیویورک» نقل مکان کردند. بنابراین تابعیت دو گانه‌ی خود را حفظ کرد. دو خواهر به نامهای «گیلیان»‌ و «لی» دارد. در بروکلین به دبیرستان «میدوود» رفت و به عضویت گروه تولیدات سالانه‌ی موسیقی «سینگ!» درآمد که در میدوود آغاز به کارکرده بود. در مقطع کارشناسی ادبیات انگلیسی از دانشگاه «پرینستون» فارغ‌التحصیل شد و در حین تحصیل در آنجا، به عضویت گروه «پرینستون تایگر تونز» و باشگاه «کوآدرانگل» درآمد.

    حرفه

    در سال ۱۹۹۵به لس‌آنجلس رفت تا حرفه‌ی هنرپیشگی را دنبال کند. او در توصیف راه پر پیچ و خمی که در مسیر ستاره شدن طی کرده، چنین می‌گوید: «راه درازی در پیش رو داشتم که با ناکامی، شکست و موانع بسیاری همراه بود؛ اما هرگز نتوانستم از آن دست بکشم. هنرپیشگی برای من به منزله‌ی هوا برای تنفس است. بنابراین کاری بود که باید انجام می‌دادم.» ایفای نقش «دیوید» حساس و درونگرای سریال تلویزیونی «داینوتوپیا»، نخستین حضور میلر در قالب نقش اصلی به حساب می‌آید. پس ازظاهرشدن درتعدادی نقش فرعی در تلویزیون، در سال ۲۰۰۳، در فیلم «ننگ بشری» به عنوان جوانیِ شخصیت «کولمن سیلک» آنتونی هاپکینز، ایفای نقش کرد و در قالب نقش فردی که با گذشته‌ی خود در حال مبارزه است، قاطعانه به عنوان مرکز اصلی فیلم شناخته شد. میلر به صورت گسترده‌ای روی نقش کار کرد به طوری که برای به تصویر کشیدن شخصیت «سیلک» در قالب یک بوکسور علاوه بر کندوکاو شخصیت آنتونی هاپکینز، اقدام به گرفتن رژیم غذایی چهار ماهه کرد. او به طور کلی خاطرات شیرین بسیاری از این تجربیات دارد و به گفته‌ی [تونی موریسون] در رمان معشوق: «شرحیات متعلق به شارح‌اند، نه مشروح.» ایفای نقش «گیج پترونزی» دانش‌آموزی که به هیولای دریایی تبدیل می‌شود، در سریال «بوفی، قاتلِ خون‌آشام» (۱۹۹۸) اولین حضورش در تلویزیون بود. در سال ۲۰۰۵ برای بازی در نقش «مایکل اسکوفیلد» در سریال فرار از زندان شبکه‌ی تلویزیونی فاکس انتخاب شد. او نقش برادر مهربانی را بازی کرد که نقشه‌ی پیچیده و دقیقی را برای رهایی برادرش «لینکولن باروز» دامینیک پرسل از اعدام به جرمی که مرتکب نشده بود، طراحی می‌کند و با اجرای بی‌نظیرش جایزه‌ی بهترین بازیگر سریالهای هیجانیِ «گلدن گلاب»(۲۰۰۵) را از آن خود کرد. میلر در دو موزیک ویدئوی ماریا کری که «برت رتنر» کارگردان اپیزود آغازین (Pilot) از سریال فرار از زندان کارگردانی آنها را به عهده داشت، در نقش مهمان حضور پیدا کرد. «رتنر» ایده‌ی استفاده از میلر در موزیک ویدئو را مطرح کرد و بعد از نشان دادن عکس او به «کری» و موافقت وی، هردو پروژه همزمان فیلمبرداری شد. بنابراین امکان حضور توأم در هر دو پروژه را به دست آورد. او در این باره می‌گوید: «ماریا چهره‌ای جهانی است. همکاری دو روزه‌ای که در این پروژه با هم داشتیم، به من فرصت بیشتری برای دیده شدن داد و از این بابت سپاسگزارم.» میلر پس از «فرار از زندان» به عنوان بازیگر مهمان در فصل یازده سریال تلویزیونی “ Low and Order” حضور پیدا کرد.

    فیلم شناسی

    * ۱۹۹۷: بوفی، قاتل خون‌ آشام ( Buffy the Vampire Slayer )، (سریال تلویزیونی).
    * ۲۰۰۰: عامه‌پسند (Popular )، (سریال تلویزیونی).
    * ۲۰۰۲: داینوتوپیا (Dinotopia)، (سریال تلویزیونی).
    * ۲۰۰۳: ننگ بشری (the Human Stain).
    * ۲۰۰۳: زیر زمین (Underworld).
    * ۲۰۰۵: اعتراف (the Confession)، (فیلم کوتاه ).
    * ۲۰۰۵: نهان (Stealth).
    * ۲۰۰۵: نجواگر روح (Ghost Whisperer)، (سریال تلویزیونی).
    * ۲۰۰۹ـ ۲۰۰۵: فرار از زندان (Prison Break)، (سریال تلویزیونی).

  • دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

    دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
    یا بخت من طریق مروت فروگذاشت یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
    گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
    شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
    هر کس که دید روی تو بوسید چشم من کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
    من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

  • نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

    نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی ، که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
    دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد ، که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
    نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو ، که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
    غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم ، تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
    عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم ، عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی
    دل عارفان ببردند و قرار پارسایان ، همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
    نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم ، همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
    اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد ، و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی
    تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری ، عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
    نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم ، که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
    مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم ، تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی
    مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم ، خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی
    بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون ، اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی
    دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد ، نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی

  • چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست س

    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
    سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
    در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
    دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
    مرا به کار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
    نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
    چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم گرم به باده بشویید حق به دست شماست
    از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
    چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
    ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

  • قصه تو قصه من قصه تگرگ و شبنم

    قصه تو قصه من قصه تگرگ و شبنم
    قصه برف و شراره قصه دشنه ومرحم
    قصه من قصه تو قصه تلخ دوباره
    قصه پلنگ عاشق قصه صید ستاره
    منو بشناسون دوباره به من و آینه و دیدار
    منو تازه کن به بوسه منو دست گریه نسپار
    یه ترانه از تو دور و یه ترانه به تو نزدیک
    پیش تو گم میشم از تو ای غزلواره تاریک

    خسته و دلگیرم از من درو باز کن به ستاره
    یه نفس نوازشم کن بذار از شب گل بباره
    چیزی تا گریه نمونده پر بغضه همه حرفام
    منو با یه بوسه بشکن که سکوته همه دنیام
    منو بشناسون دوباره به من و آینه و دیدار
    منو تازه کن به بوسه منو دست گریه نسپار
    یه ترانه از تو دور و یه ترانه به تو نزدیک
    پیش تو گم میشم از تو ای غزلواره تاریک

    قصه تو قصه من قصه تگرگ و شبنم
    قصه برف و شراره قصه دشنه ومرحم
    قصه من قصه تو قصه تلخ دوباره
    قصه پلنگ عاشق قصه صید ستاره

  • جلوه ساقی

    جلوه ساقی
    در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است ؟
    مهر در ایینه یا آتش در آب افتاده است ؟
    باده روشن دمی از دست ساقی دور نیست
    ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است
    خفته از مستی بدامان ترم آن لاله روی
    برق از گرمی در آغوش سحاب افتاده است
    در هوای مردمی از کید مردم سوختیم
    در دل ما آتش از موج سراب افتاده است
    طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید
    از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است
    آسمان در حیرت از بالا نشینی های ماست
    بحر در اندیشه از کار حباب افتاده است
    گوشه عزلت بود سرمنزل عزت رهی
    گنج گوهر بین که در کنج خراب افتاده است

  • در جواب نامه تو نارفیق از تو نوشت

    در جواب نامه تو نارفیق از تو نوشتم
    از تو که شد با تو آغاز لحظه لحظه سرگذشتم

    رفتی اما کردی یادم آخه یار با وفاتم
    واسه فهمیدن حرفات منو کم داری فداتم

    تنهائی دستای ما با دست هم شد آشنا
    با هم تپید قلبهای ما

    از هم شدیم اما جدا
    به من بگو آخر چرا چرا؟

    با نگاه مهربونت قفل قلب مو تو بستی
    ساز تو تار دلم بود زدی تارمو شکستی

    واسه ویروون شدن ما میزدی تیشه دو دستی
    باورت نمیشه اما خود تو عهدو شکستی

    تنهائی دستای ما با دست هم شد آشنا
    باهم تپید قلبهای ما

    از هم شدیم اما جدا
    به من بگو آخر چرا چرا؟

    حالا اینجا تک و تنها پرپر گذشته هاتم
    نارفیقانه بریدی ولی من هنوز باهاتم

    هردومون تنهای تنها هر کدوم یه جای دنیا
    جای تو خالیه اینجا جای من خالیه اونجا

    تنهائی دستای ما با دست هم شد آشنا
    باهم تپید قلبهای ما

    از هم شدیم اما جدا
    به من بگو آخر چرا چرا؟

  • چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
    سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
    سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
    تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
    در اندرون من خسته دل ندانم کیست
    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
    دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
    بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
    مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
    رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
    نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
    خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
    چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
    گرم به باده بشویید حق به دست شماست
    از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
    که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
    چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
    که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
    ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
    فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

  • سرم به دنیی و عقبی فرو نمی​آید

    سرم به دنیی و عقبی فرو نمی​آید

    تبارک الله از این فتنه​ها که در سر ماست

    در اندرون من خسته دل ندانم کیست

    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

1 2 3 4 5 ...

Blog tags

No tags used